<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هرزه گرد تنها</title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/</link>
<description>هنری - ادبی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 01 Oct 2009 09:52:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غار</title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;وقتي مج 114  به دهانه غار رسيد نفسي به راحتي از سينه كشيد.دست راستش را روي زانوي آسيب ديده اش گذاشت و اخم هايش را در هم فرو برد.از جراحت زانويش خون مي آمد و روي برفهاي مسير دشت تا غار را ردي از خون نشاندار كرده بود. زير لب گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;((اصلا خوب نيست!نه .اصلا خوب نيست .))لنگ لنگان در حالي كه به اسلحه ليزري اش تكيه داده بود وارد غار شد.درب اتوماتيك با اسكن چشمش اورا شناسايي كرد و باز شد. ليل 113 (همسرش) به محض ديدن اوبا عجله به طرفش آمد و كمكش كرد كه روي تخت دراز بكشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;- مرد چي شده ؟ چرا زخمي شدي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;+ وقتي داشتم از گذرگاه كساندرا رد ميشدم خودرو برفي ليز خورد  و از دره پرت شد پايين. خودم هم از خودرو افتادم بيرون و زخمي شدم. هميشه اين احتمال روميدادم.با برفي كه رو زمين نشسته و بسته شدن جاده ها ... بگذريم .اين هفتمين روزيه كه نتونستم چيزي شكار كنم .خودور هم از بين رفت.ذخيره غذايي مون رو به اتمامه .علم من در اين زمينه به بن بست رسيده .بايد كاري كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;ليل 113 با مهرباني به مج 114 نگاه كرد.از زماني كه ازداخل لوله آزمايشگاه بيرون آمده بود تا اين حد به كسي يا چيزي وابسته نشده بود. انتخاب آن دو بر اساس خصوصيات ژ ‍ني همساني بود كه كنفدراسيون در نظر گرفته بود تا آنها بتوانند در كنار هم به عنوان همكار و شريك زندگي كار كنند .  سالها با هم در زمينه زندگي در شرايط بمباران اتمي تحقيق و مطالعه كرده بودند و حالا عملا داشتند اين شرايط را تجربه ميكردند.شش ماه قبل زمين درگير يك جنگ اتمي شده بود و 95 درصد اهالي زمين از بين رفته بودند. بقيه اهالي درواحد هاي جداگانه و دور از هم در شرايط قرنطينه به سر ميبردند تا دوره بمباران اتمي تمام شود.بر اثر بمباران اتمي ابر سياهي دور تا دور زمين را فرا گرفته بود و مانع از رسيدن نور خورشيد به زمين ميشد .اين امر باعث شده بود زمين سرد و منجمد شود . غار دو سال قبل از بمباران ساخته شده بود.از زمان اتمام ساخت غار مج 114 و ليل 113 به همراه دو فرزندي كه فدراسيون برايشان درنظر گرفته بود – يك پسر و يك دختر 12 و 13 ساله  به نامهاي مج 116 و ليل 115- د رغار زندگي ميكردند .در زمان وقوع جنگ هسته اي آنها در غار بودند و از خطر مرگ نجات پيدا كردند.با گذ شت شش ماه از وقوع حادثه ديگر شماره هاي هم از يادشان رفته بودو همديگر را (مرد، زن ،پسر و دختر ) صدا ميكردند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;مج 114 ا زصفحه مانيتوري كه بيرون غار را نشان ميداد به پسر و دختر نگاه كرد كه داشتند روي سطح يخزده درياچه اي كه در دامنه كوه بود با هم بازي ميكردند. بچه ها گوي ليزري درخشاني را با راكتهايي كه در دست داشتندبه طرف هم پرتاب ميكردند . در اطرافشان سگ مكانيكي كوچكي كه مج 114  براي سرگرمي بچه ها ساخته بود جست و خيز ميكرد و سعي ميكرد با پريدن به هوا گوي درخشان را بگيرد .گهگاه كه موفق ميشد پارس خشداري از خود بيرون ميداد و گوي را به سمت يكي از بچه ها مي انداخت .مج 114 با خود انديشيد : سيستم صوتي اش ايراد داره ! صداش خش دارشده .بايد تعميرش كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;يك ساعت ديگر بازي بچه ها تمام ميشد و آنها خسته و گرسنه برميگشتند.اما ديگر چيزي براي خوردن باقي نمانده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;ليل 113 با مهرباني دستي به شانه مج 114 گذاشت و او را از خيال بيرون آورد . مثل يك پرستار دوره ديده شلوار مرد را از ناحيه اي كه زخمي شده بود با قيچي ليزري بريد و شروع به سوزاندن رگهاي بريده شده و زخمي با نور صورتي رنگ كرد. مرد با خود فكركرد:(( داخل دانشگاه فناوري به ما ميگفتند نور صورتي باعث تحريك اشتها و بيشتر غذا خوردن انسان ميشه!))با اين فكر دلش از گرسنگي ضعف رفت و صداي شكمش بلند شد. بوي سوختگي برايش مثل بوي كباب بود.آب دهانش را به سختي پايين داد و به چشمهاي آبي رنگ ليل 113 خيره شد .ليل 113 لبخندي زد.لبش را آهسته گزيد و بدون اينكه به صورت مرد نگاه كند  درحالي كه داشت زخم مرد را مي بست گفت:(( تو زخمي شدي و نميتوني براي شكار بري بيرون .پس وظيفه منه كه غذاي تيم ر و تامين كنم.)) نگاه مصممي به مرد انداخت وادامه داد : (( من كارمو خوب بلدم.مطمئن باش موفق ميشيم )).مرد نگاهي از سر حق شناسي به زن انداخت.دست زن را در دست گرفت، لبخندي بر لب آورد  و گفت :(( ممنون زن .دنياي آينده به تو افتخار ميكنه! )).&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;غذاي تيم دو هفته توسط زن تامين شد. در اين مدت بچه ها ليل 113 را نديدند و هر وقت از مرد درباره زن سئوال      مي كردند ميگفت كه براي شكار بيرون رفته و هنوز برنگشته است .بچه ها تمام روز را به بازي كردن ميگذراندند و شب براي غذا خوردن به غار مي آمدند و بعد از غذا به خواب ميرفتند.ابرهاي تيره آسمان كم كم از بين ميرفت و نور خورشيد زمين را داشت گرم ميكرد . مقدار زيادي از برفها آب شده بود. گويي پس از يك زمستان طولاني بهار دوباره از راه ميرسيد. جراحت پاي مرد خوب شده بود و دو هفته استراحت قواي رفته را به او برگردانيد. روز چهاردهم بعد از اينكه سفارشهاي لازم را به هر دو كرد براي شكار از غار خارج شد.آن روز پسر كمي تب داشت و در غار دراز كشيده بود و دختر هم براي مراقبت از او در غار ماند. ساعتي گذشت.پسر تشنه اش شد و از دختر خواست برايش از محفظه سردخانه آب بياورد.دختر سلانه سلانه به طرف سردخانه رفت و درب سردخانه را باز كرد .... ناگهان چشمهايش از وحشت گشاد شدند و زبانش بند آمد .چيزي از داخل سردخانه بيرون افتاد و غلتيد و غلتيد تا به كنار تخت پسر رسيد. پسر نگاهي به پايين انداخت و سر بريده ليل 113 را ديد كه با چشمهاي آبي مصمم و مهرباني كه يخزده بودند به او نگاه مي كند! صداي جيغ گوشخراش دختر در غار طنين انداخت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;سعيد صادقي /3 مهر 88&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 09:52:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موجود</title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://nikblog.com/uploads/c/caspian/1126.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;وقتي داشتند شكارش ميكردند مقاومت زيادي از خود نشا ن داد .در انتها مجبور شدند با سلاح بي حس كننده به طرفش شليك كنند. وقتي اشعه سبز رنگ به بدن موجود اصابت كرد نعره بلندي كشيد و مثل يك تكه سنگ روي زمين افتاد.كاپيتان با رضايت شاخك هاي بالايي سر خود را زير كلاه فضايي مرتب كرد و غريد :((عجب موجود وحشي اي بود؟ حتي در سياره تايتان هم چنين موجوداتي پيدا نميشه!))با چنگالهايش به دو روبات سفينه اشاره كرد تا موجود را به داخل بياورند.روبات مسير ياب سئوال كرد:((مسير بعدي كجاست فرمانده؟)) .كاپيتان با رضايت گفت :((به سمت مقر آزمايشات .پي 321.)).(( بله قربان.زاويه مسير روي 324 درجه از سمت سياره اورانوس و ...))فرمانده صدايش را قطع كرد:(( فرمان در سكوت!)).صداي بيپ آرام ربات به معني دريافت دستور، از صفحه قرمزرنگ برخاست.سفينه با سرعت به سمت مركز آزمايشات به راه افتاد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;***************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;قفس از جنس شيشه وبه شكل مكعب ساخته شده بود.در ميان قفس روي يك تخت  (موجود) با  نگهدارنده هاي الكتريكي محكم به تخت بسته شده بود.دو بازوي رباتيك كه به سقف قفس متصل بودند روي بدن موجود مشغول بررسي و تجزيه و تحليل بودند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;كاپيتان در كنار پرفسور با رضايت به شكارش خيره شده بود.پرفسور با دقت به صفحه شيشه اي نشاندهنده وضعيت موجود كه با رنگ آبي ميدرخشيد با يكصد چشمش خيره شده بود زير لب با خودش حرف ميزد.وقتي سر بلند كرد با شوق به كاپيتان گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;((تبريك ميگم كاپيتان !شما آخرين نمونه از اين موجود رو شكار كرديد.بايد درخواست كنم به شما يك مدال بين ستاره اي بدن.))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;كاپيتان بي توجه به تمجيد پرفسور گفت :((خوب ! نتيجه تجزيه و تحليل شما از اين موجود چيه؟)) پرفسور لبخندي زد و گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; =با معيار هاي علمي پيشرفته بايد بگم از نظر اندامي ضعيف ! غده كروي كه در قسمت بالايي بدن وجود داره وظيفه هدايت و كنترل موجود رو بر عهده داره .دو سوم حجم بدن از آب تشكيل شده كه بي آبي و زندگي طولاني مدت در بيابان مقدار زيادي از اون رو بين برده كه ما با سرم هاي آبكي كمبود آب بدن روتامين كرديم. اما به نظر من مهمترين عضويكه كاربردش براي ما نا شناخته است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;- پرفسور من يك ساعت ديگه در مقر كنفدراسيون جلسه دارم!برين سر اصل مطلب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;= بله .يك عضو در ميانه بدن اين موجود است كه كار خون رساني به بقيه اعضا رو بر عهده داره اما اين تنها كارش نيست.اين عضو با صداهاي ملايم تحريك ميشه و سريعتر ميزنه وضربان اون به نحويه كه نحوه كار بقيه اعضا رو كنترل ميكنه و در حقيقت  در كار غده كروي كه در بالا وجود داره اختلال ايجاد ميكنه و به نظر من براي اون مضر و خطرناكه و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;- خوب بيرونش بيارين! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;= اماموجود بدون اون ميميره!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-  با دستگاه هايي كه دارين زنده نگهش دارين.ميخوام ببينم بدون اين عضو چه واكنشي از خودش نشون ميده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;صحبت بين پرفسور و كاپيتان را ورود ربات خبر رسان نيمه تمام گذاشت. فرمانده با بي حوصلگي غريد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;- چي شده ايكس 456؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;+ قربان ! به ما خبر دادن يك نمونه  از جنس مخالف اين موجود توسط كاپيتان واندران شكار شده و دارن ميارنش اينجا!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; - كاپيتان با ناراحتي انديشيد :(( لعنت اورانوس بر تو باد واندران! مدال بين ستاره اي  از دستم رفت ! ))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;**************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;موجود دوم هراسان و رميده به داخل قفس رانده شد.لحظه اي با چشم هاي وحشت زده به درو ديوار قفس نگاه كرد.بعد توجهش به موجود ديگري كه در ميانه قفس روي تخت بدون قلب دراز كشيده و بيهوش بود جلب شد.قلب موجود اول در داخل يك ظرف شيشه اي مملو از مايع نگهدارنده مثل تكه اي گوشت بي فايده شناور بود. موجود دوم بالاي سر اولي رفت.با دست بدن او را لمس كرد.كاپيتان و پرفسوراز پشت شيشه  با اشتياق به آنها نگاه ميكردند. تغييري در وضعيت بدني موجود اول پديد نيامد.دومي با آوايي عجيب شروع به سر دادن الحاني زيبا براي اولي كرد((لي ..لي...لي ...ليلي!ما..م اا... ج ج ج ج ن ن ن نوووووون ن ن ن!)) .اما باز هم بي فايده بود. به ظرف شيشه اي كه قلب  در آن بود نگاه كرد.با عجله به سمت ظرف رفت و قلب را از داخل ظرف برداشت و به بالاي سر موجود روي تخت آمد. قلب مكانيكي در سينه اومرتب و منظم مي تپيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;موجود ديگر به يك حركت قلب مكانيكي را از جا كند .پرفسور و كاپيتان با هم فرياد كشيدند(نه!).قلب  مكانيكي به     گوشه اي پرتاب شد و قلب اصلي جاي او را گرفت. موجود دوم دوباره شروع به خواندن آواز خود كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;كاپيتان داد كشيد:(( اون رو ازش دور كنيد!نمونه  منو كشت!)) نگهبانان با اسلحه هاي آماده شليك به سمت اتاقك     شيشه اي دويدند. نور سبز رنگي فضاي اتاقك را پركرد و قفس شيشه اي به هزاران تكه تبديل شد.پرفسور و كاپيتان خود را روي كف آزمايشگاه انداختند.دود و گرد و غبار همه جا را فراگرفت .چند دقيقه بعد كه سر و صداها خوابيد ،كاپيتان از جابرخاست و به سربازي كه بالاي سرش خبردار ايستاده بود گفت: ((گزارش بده!)) سرباز  من و مني كرد و گفت : (( قربان! ما فرصت تيراندازي پيدا نكرديم...))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; = پس چكار كرديد  سرباز؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;- قربان ... وقتي ما وارد بقاياي اتاقك شديم  هيچ موجودي اونجا نبود .احتمالا فرار كرده باشن !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; = فرار ؟ اما چه طوري؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;نگاه كاپيتان به قلب مكانيكي له شده كه در گوشه اتاقك  بود افتاد .چراغهاي روي قلب چند بار خاموش و روشن شد و بعد از كار افتاد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;سعيد صادقي / 14 مرداد 88&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 19:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهار راه </title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=424 src=&quot;http://www.aliweblog.com/archives/images/trafficsignal.jpg&quot; width=338&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=5&gt;اهواز بیست و دوم تیر ماه هشتاد و هشت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=5&gt;حیران وسط چهار راه نادری ایستاده ام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 17:17:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گالم </title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/2/23/gollum.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;= هابیت های لعنتی ! اونا عزیز مارو دزیدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ارباب؟ نه ارباب مهربونه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;= گالم ! گالم ! اونا رو بکش !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه .ارباب مارو اذیت نمیکنه .نه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;= اونا رو بکش !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; - ارباب مهربونه!&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;************************&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;شرح و تفصیلش با خودتون.اینا تکیه کلامهای من و دوستانم در این چند روز اخیر در اداره بوده است!؟&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;قربانتان .سعید&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 17:30:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كتاب اين روشناي نزديك </title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;IMG title=Image border=0 hspace=6 alt=Image src=&quot;http://www.sokhangostar.com/images/stories/logo/site 3 copy.jpg&quot; width=500 height=133&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با سلام خدمت همگي دوستان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره انتظار ما به سر آمد و ۳ جلد كتاب(اين روشناي نزديك )كه مجموعه آثار داستان نويسان و شاعران جوان است منتشر شد.دوستان ميتوانند اين كتاب را از طريق سايت شركت انتشاراتي سخن گستر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sokhangostar.com&quot;&gt;http://www.sokhangostar.com&lt;/A&gt; تهيه نموده و چهره مشعشع ما را كه يكي از داستانك هايمان در آن چاپ شده ملاحظه فرمايند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته كتاب جالبي است - نه به خاطر داستان خودم!- كه به يكبار خريدن و خواندنش مي ارزد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;قربانتان .سعيد صادقي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 15:21:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسي</title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 332px; HEIGHT: 381px&quot; border=1 src=&quot;http://www.uui.ir/pictures/e9151e69018c8e22bf16502a38e17962.jpg&quot; width=326 height=507&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;عروسي تازه شروع شده بود.از ساعت 10 صبح ، گروه نوازنده اسباب و اثاثيه شان را داخل حياط گذاشته بودند .ارگ زن گروه  جواني حدودا بيست و دو سا له با موهاي بلند مشغول تنظيم نتهاي ارگش بود. كم كم دختر هاي جوان با لباسهاي رنگارنگ دور تا دور حياط جمع شدند و چشم به حركت دستهاي ارگ نواز داشتند كه موسيقي را شروع كند .صداي ريتم تند موسبقي در فضاي حياط طنين انداخت .جوانها دست در دست هم دايره اي درست كردند و مشغول رقصيدن شدند.خواننده گروه ميكروفن را جلوي دهانش گرفت .گلويي صاف كرد . خواند : ((وي وي وي وي بناز ... وي بناز ناز مكه ...))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;**********************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;عروس زير دست آرايشگر حوصله اش سر رفته بود.سه ساعت بود كه آرايشگر بند مي انداخت ،كرم ميماليد ، پودر ميزد ، خط ميكشيد ، رنگ ميكرد و بعد دوباره پاك ميكرد. بعد مثل بچه اي كه از نقاشي اش ناراضي باشد دوباره شروع ميكرد. حوصله آرايشگر هم سر رفته بود:(( ترشيده! اين همه چاله چوله رو چطور صاف و صوف كنم؟ چقدر صورتش جوش داره! بيچاره داماد! چي بهش انداختن !)).چرت عروس يكهو پاره شد و با ناز و ادا پرسيد:(( تموم نشد؟ پوستم داره ميسوزه .))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;بند انداز لبخندي زد و گفت :(( عزيزم داره تموم ميشه.ميخوام يه ميك آپ برات بكنم كه تا آخر ماه عسلت پاك نشه .)) بعد يك قدم عقب رفت و طوري كه كه عروس بشنودبا تحسين گفت :(( واي خدايا !هزار ماشالله !)) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;عروس پرسيد : (( چي شده ؟))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;بند انداز گفت :(( تو عمرم عروسي به اين خوشگلي آرايش نكردم!!)).&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;صورت عروس گل انداخت و زير لب گفت:((همه اينو ميگن ! ممنون !))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;*****************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;فرهاد ديگر طاقت نگاه هاي تند و سرد ديگران را نداشت .سرش پايين بود و موزاييك هاي كف حياط را نگاه ميكرد . با نوك  پا در خيالش قلبي را روي كف حياط رسم كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;خوب اينم تيري كه خورده وسط قلب .... اينم قطره هاي خون ... اينم يه ظرف كه خون دل توش جمع شده .حالا عكس دلبري روميكشم كه ميخواد از ظرف ، خون عاشقشو بخوره ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-  هنوز عادتو ترك نكردي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;= سايه نكن ! برو كنار دارم نقاشي ميكشم. پا روي دلم نذار !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;- بسه ديگه ! آبرومونو بردي همه دارن نگات ميكنن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;باباش دستش را گرفت و به سمت خودش كشيد.فرهاد نگاهش كرد.جلوي نور آفتاب ايستاده بود و تصويرش جلوي چشم ضد نور بود. فرهاد سرش گيج رفت و نشست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-      فرهاد! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         من خوبم .خوب خوب. فقط يك كم سرم گيج ميره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         بيا برو تو اتاق يك كم دراز بكش .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;پدر دست فرهاد را گرفت و داخل اتاق برد و گوشه اي دراز كرد. دختري با چادر رنگي  وارد اتاق شد.آنها را نديد .چادرش را باز كرد.لباس سبز بدن نمايي پوشيده بود.پدر سرفه كرد.دختر جيغ خفيفي كشيد و با دستپاچگي گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;شما اينجا چكار ميكنن؟ الان زنا ميان اين اتاق واسه لباس عوض كردن و ... ( بقيه حرفش را خوردو با اخم فرهاد و پدرش را نگاه كرد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         برن يه اتاق ديگه . فرهاد حالش خوب نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         خوب بره خونه .الانه كه عروسي شروع بشه .سرو صدا نميذاره ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         حتما خانم خانما ! منتظر دستور جنابعالي بوديم.شما بفرمايين من درستش ميكنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         دختر زير لب غرولند كنان اتاق را ترك كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;فرهاد به سقف نگاه كرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-چنگگ! اينا به سقفشون چنگگ دارن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;پدر چشمهاي فرهاد را بست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-   بهش نگاه نكن .چنگك نيست .قلاب پنكه سقفيه .نگاش نكن .بخواب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;فرهاد بغض كرد.دست پدر را بوسيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         حس ميكنم يه چنگك مث اون تو سينمه. داره دلمو از  حلقم ميكشه بيرون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         بخواب . نگاش نكن .الان ميريم خونه . مادرت كه كادو عروس رو داد ميريم..... خدا لعنتش كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;**************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;داماد ، پك آخر را كه زد وافور را به دست اصغر داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         بسمه ديگه .واسه امشب كافيه .فول فولم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;اصغر خنديد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         شاداماد !فول فولتم قشنگه ! عروس چقد قشنگه ايشالله مباركش كن! امشب كم نياري آبرومونو ببري .يه سر ديگه بچسبونم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         نه .ميخوام برم سراغ عروس.چهار ساعته تو آرايشگاهه . فردا كه ببرمش خونه خودم نميذارم ازين رنگ و روغنا بزنه .زن رو چه به آرايش. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         يه كم ازين ادوكلن بزن بوي ترياك ازت نياد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         بياد ! فكر ميكني منم ازين زن ذ ليلام؟ اصلا دوس داري  خودم بهش بگم ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         حالا امشب بهش نگو ضايعت كنه فردا شب بهش بگو! پا شو بريم دير شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;*************************      &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;يكي از دوستان داماد دو نفر مطرب را همراه خودش آورده بود.ماشين عروس كه دم در حياط رسيد ساز زن جلوي داماد را گرفت و آنقدر يك نفس ساز زد كه داماد خنده كنان هزاري سبزي را داخل لوله سازش چپاند. جمعيت داخل حياط كل كشيدند و موزيك تند ارگ فضا را انباشت .رقص تند دختر ها در يك دايره بزرگ شروع شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;*******************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;چنگك ! قلاب ! يك بسته طناب زرد رنگ كه گوشه اي افتاده بود. فرهاد از جايش بلند شد و طناب را از     گوشه اي برداشت و حلقه اش كرد.در باز شد .دخترك 7 سالهاي وارد اتاق شد.موهايي طلايي رنگي داشت و عروسك پارچه اي اش را محكم بغل كرده بود.با چشم هاي آبي اش به فرهاد نگاه كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         عمو .داري چكار ميكني ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         دارم براي گوسفند عروسي يه طناب درست ميكنم كه اينجا سرشو پخ پخ كنيم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;دختر خنديد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         پخ پخ يعني چي ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         يعني سرشو اينجا ببريم و بديم مردم كبابش بكنن . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         گناه داره حيونكي .سرشو نبر عمو .خوب ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;-         نميشه .عروسي بدون قربوني فايده نداره . شما هم برو پيش مامانت .الان نگرانت ميشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; دخترك بيرون رفت.فرهاد طناب را به قلاب انداخت و محكم كرد .صندلي  را زير طناب گذاشت و بالا رفت....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;*************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;بعد التحرير:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;خوب ! حتما بايد تا آخر همه اش رو مينوشتم؟گمان نميكنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;قربانتان .سعيد صادقي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;29 خرداد 88 &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فيلتر ؟!!!</title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>اي واي هواررررررررررر!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ميهن بلاگ فيلتر شد؟! يعني بايد دوباره به بلاگفا برگردم؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نميدونم اما ... شايد باز برگشتم.شما اين رو به عنوان يه سر زدن موقت داشته باشيد تا بعد!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;قربانتان سعيد صادقي &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 15:28:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین پست در بلاکفا!</title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>سلام خدمت همه دوستان عزیز .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کنید تقصیر من نبود! تقصیر این بلاگفا بود که از بس تو این سه سال ما رو چزاند که از هر چی وبلاگ  نوشتنه بیزار شدیم .حالا هم مثل همان کبوتر !! مه از بام خانه ای که پریدیم ُ پریدیم !  رفتیم و تو میهن بلاگ نشستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این به بعد وبلاگ من به ادرس &lt;A href=&quot;http://harzehgardtanha.mihanblog.com&quot;&gt;http://harzehgardtanha.mihanblog.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   ا نتقال پیدا کرد .تشریف بیاورید خوشحال میشویم .از بقیه دوستان هم دعوت میکنم به میهن بلاگ بیایند .چون شنیدم احتمال اینکه بلاگفا تعطیل شود زیاد است .قربان همه شما.سعید صادقی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Feb 2009 16:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرند و پرند</title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلام به همه دوستان و دشمنان !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هرچند فکر نکنم بجز یک نفر دردنیا من  دشمنی داشته باشم .اون یک نفر هم خودمم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۱- در این چند وقت که نبودم مشغول مرور کتابهای قدیمی ام بودم .احساس میکنم یه خورده از اون حس و حال نوشتن افتادم .خورده ذوقی هم که داشتیم در سراشیبی افتاده و داره خشک میشه.دو تا داستان نوشتم .منتها وقت نمیکنم داخل وبلاگ بذارم.الان هم دارم این نوشته رو تو کافی نت مینویسم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۲- شوالیه ناموجود  نوشته ایتالو کالوینو رو خوندم .خیلی مزخرف بود!اما گاهی اوقات به خودم هم این توهم دست میده که من هم یه جورایی شوالیه ناموجودم!.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۳- مورد عجیب بنجامین باتن رو دیدم . فیلم زیبایی بود.رشد معکوس یک مرد از پیری به جوانی و در نهایت کودکی .بازی براد پیت هم واقعا عالی بود .وقت کردید ببینید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۴- حوب دیگه چه خبر؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۵- یکی رفت تونس اون یکی نتونس ! هر هر هر !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۶- میگن هرکی چند سال تو اهواز زندگی کنه یه حورایی مخش تاب برمیداره ! من که فکرکنم راست باشه .هر روز میرم جلوی آینه و میزان تاب برداشتن سرم رو با وجب اندازه میگیرم! وضع خیلی بحرانیه!؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۷- اهلا و سهلا ! مرحبا .اخوه و الخواه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۸- خوب دیگه بسه بهتره برم بخوابم .شب بخیر .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قربان همه دوستان .سعید صادقی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 15:40:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب یلدا </title>
<link>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شب یلدا هم مثل هر شب دیگر این سال آمد و رفت .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;برای من فقط خاطره شبی باقی ماند که در آن بی تاب رسیدن روشنایی روز  ازین پهلو به پهلو میشدم و زیر لب با خودم مینالیدم (چرا این شب تمام نمیشود؟) بی اختیار به یاد آن شعر نیما افتادم :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هان ای شب شوم وحشت انگیز !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تا چند زنی به جانم آتش؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یا چشم مرا زجا برون آر &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یا پرده زروی خود فرو کش &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یا آنکه گذار تا بمیرم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کز دیدن روزگار سیرم ))&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شب بدی بود .خوابم نمیبرد .کلافه شده بودم و مدام  غر میزدم که خدا این شب را برا ی دل خسته هایی مثل من آفریده تا یک بار پیش از رسیدن قیامت ُهول و هراس عظیم تنهایی در برهوت محشر را به انسان نشان بدهد.وحشت تنهایی که در آن هیچ کس به فکر هیچ کس نیست.ظلماتی که فقط با فرو رفتن در آن میتوان به عمقش رسید.اما چه میگویم ؟آیا تاریکی هم عرض و طول و عمق و ارتفاع دارد؟ صورتکهای خیالی با لبخند های شیطانیشان به من خیره شده بودند.مثل توتم های یک قبیله بدوی که بدور آتشی که تورا برای بریان شدن در آن آماده کرد باشند  حلقه زده اند .چه دارم مینویسم؟ نوشتن وحشت آن شب از توانم خارج است .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ای یلدای تنهایی ؟! برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.یلدایی که بدون استشمام بوی تن یار باشد پشیزی نمی ارزد.و فقط از آن بجز خاطره غربت و تاریکی و سوز سرمایی که عرق در عروق انسان منجمد میکند چیزی به یادگار نمی ماند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خواستم کم بگویم و گزیده .اما کلام به طول کشید و مهار از سر رشته انگشتان خیال به در آمد.ببخشید دوستان .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب / گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ارادتمند همه شما /سعید صادقی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 15:18:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harzehgardtanha&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>harzehgardtanha</dc:creator>
<guid>http://harzehgardtanha.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
