
ما که از اولش اینجوری نبودیم ... همه میدونن .حتی باقر دوغی که توی خنگی ضرب المثل بچه لوطیای محلمونه .برای خودم راس راس راه میرفتم و مردومو نیگا میکردم که چه جوری واسه خودشون زندگی میکنن .منم برای خودم زندگی میکردم .البته اون اولاش .تا وقتی که لیلا رو دیدیم .....بعد از اون فقط برای لیلا زندگی میکردمو و انگار دیگه خودم نبودم که زتدگی میکردم راه میرفتم و نفس میکشیدم .... اما باقر دوغی بدش میومد .منم یه بار که داشت سر لیلا داد میکشید : (( برو توی صندوق خونه تا بیام چشاتو از کاسه در بیارم که اینقد از لای در حیاط به بیرون سرک نکشی )) دویدم رفتم و از یه گوشه پاره آجری رو برداشتم .اولش خواستم بزنم تو سر باقر دوغی .اما ترسیدم بمیره و دیگه اصلا لیلا رو بهم ندن ! –اون موقع عا قل بودم .مثل الان که دیوونه نبودم ندونم چیکار میکنم - آجرو زدم تو شیشه مغازه باقر دوغی .پسرش افتاد دنبالم .فرار کردم .خواستم از خیابون رد شم که یهو دیدم تو هوام ! قبل ازینکه با کله بیام پایین و برای همیشه از شر غصه و غم راحت بشم ، زمین و آسمون رو میدیدم که چه جور پشت سر هم جاشونو با هم عوض میکنن .یه با ر زمین پایین بود یه بار بالا .تا اینه زمین پایین اومد و من با سر خوردم توش ! قرچ ! صدای کله مو شنیدم .عین یه هندونه که رسیده باشه آبدار .توی گرمای تابستون انداخته باشی تو حوض .تگری تگری شده باشه ...بعد که چاقو رو بدی سینه هندونه عین یه عاشق سینه چاک برای تو خودشو جر بده و هرچی تو د لشه برات خالی کنه ! منم هر چی تو کله ام بود دادم بیرون ...برای همینه بهم میگن بی کله ! دیوونه ! یا هر چی دیگه .فقط یه چیز تو سرم باقی موند : (( لیلا )) .جا خوش کرد و دیگه بیرون نرفت . از اول صب که از خواب پا میشم ، میرم در خونه لیلا اینا میشینم تا بیاد بیرون . اما باقر دوغی میاد بیرونو و با دیدنم یه (اسغفرا.. ) میگه و طوری که همسایه ها نشنفن میگه :(( باز سر وکله ات اینجا پیدا شد؟ لیلا دیگه اینجا نیست .رفته خونه شوهر .میفهمی ؟ ازینجا رفته )) اما وقتی میبینه محلش نمیذارم .راشو میکشه و میره .عجب رویی داره این باقر دوغی ! میبینه من هر روز اینجام .باز حرف خودشو میزنه .درسته دیوونه ام اما خر که نیستم ! میدونم اونا لیلا رو تو خونه قایم کردن .مثل اون وقتا که باقر دوغی دست و پاش رو میبست و مینداختش تو صندوق خونه تا نتونه منو ببینه . اما کور خوندن ! یه روز که هیچکی حواسش نباشه .یه روز که اون سگ گنده ای که باقر دوغی تو حیاط ول کرده خوابیده باشه .یه روز که اصلان – پسر باقر دوغی – زیر درخت توت وسط حیاط روی تخت چوبی خواب به خواب رفته باشه .از دیوار میرم بالا و میپرم توی حیاطشون .برای اصلان و سگه شکلک درمیارم و به ریش اصلان و قیافه سگه میخندم ! قفل در صندوق خونه رو باز میکنم و دست و پای لیلا رو که طناب روی دست و پای قشنگش خط قرمز انداخته باز میکنم و بهش میگم :(( بریم ؟)) .میگه :(( بذار شناسنامه مو بیارم .)) میپرسم :(( واسه چیته ؟)) میگه : (( تا با هم عروسی کنیم !)) میگم : (( خره ! ما که عقدمون تو آسمونا بسته شده .دختر عمو !)) میگه:(( پس بذار یه نوشته برای ننه ام بذارم که کمتر غصه بخوره )) میگم : (( بجاش براش یه نقاشی بکش ! منم کمکت میکنم )) با هم یه نقاشی برای ننه لیلا میکشیم .یه دشت سبز و پر از گل که وسطش یه کلبه چوبی قشنگ درست شده .از لوله کلبه دود سفید بیرون میاد .نهار شیر برنج داریم ! یه گوشه من و لیلا وایسادیم دست به دست هم .دو طرفمون دو تا بچه هامونن .یه پسر طرف من یه دختر طرف لیلا .یه رنگین کمون خوشکل هم بالای سر ما تاق بسته .نقاشی رو تا میکنیم و میذاریم روی تاقچه .وقتی از اتاق میایم بیرون میبینیم سگه ول شده تو حیاط وجلو در با اصلان منتظرمونه ! یه چماق بزرگ تو دست اصلانه .چماقو میکوبه تو سر من ! آخ سرم ! .... استغفر ا.. !باز سر وکله ات اینجا پیداشد؟ - باقر دوغیه - میگم : (( من لیلا رو میخوام .کجا قایمش کردین ؟ چرا نمیذارین از خونه بیرون بیاد ؟ من لیلا مو میخوام .بیشرفا ! لیلا رو می خوام !)) اصلان با سگش میاد بیرون.
قبل ازینکه سگشونو به جونم بندازن فرار میکنم .اما سر رام یه پاره آجر هم بر میدارم ! صدای باقر دوغی رو میشنوم که پشت سرم داد میزنه : (( اصلان بدو برو به شاگرده بگو کرکره رو بکشه پایین تا این دیونه نرسیده اونجا )) .اماتا اونا بخوان به من برسن .من به مغازه رسیدم ......
بعد التحریر :
این مجنون هم دست از سر ما برنمیداره .میترسم آخرش بفرستنش دیونه خونه و از دیدنش محروم بشیم .چند روز پیش دیدمش .یه لیوان یکبار مصرف دستش گرفته بود و چایی داغی رو که تو لیوان بود با سر وصدا سر میکشید .به محض دیدنم داد زد : سلام داش سعید ! خبر داری رفتم سربازی ؟
گفتم : ((به سلامتی ! حالام لابد اومدی مرخصی ؟ نه ؟ )) گفت : (( نه .معاف شدم ! )) پرسیدم :( چطوری ؟) .گفت : (( ما رو انداختن یه جایی که راهزن زیاد بود .شب تو سنگر خوابیده بودیم که راهزنا ریختن تو سنگرمون .ما یازده تا بودیم .راهزنا سر همه مونو بریدن به جز من !)) .گفتم : ( عجب شانسی آوردی !). گفت :(( نه ! من چون تک در اومدم کاری باهام نداشتن ! اونا فقط سر ده نفرو میخواستن ! )) یه پنجاه تومنی بهش دادم و فرستادمش تا یک لیوان دیگر چایی برای خودش بخرد .
قربان شما /سعید صادقی /فروردین 87