
بهش میگم :(( خفه شو !) .میگه :(( خودت خفه شو مرتیکه نره غول !)) .می خوابونم زیر گوشش .سرش گیج میرود و روی زمین می نشیند .وقتی بلند میشود ، میبینم که چشمهایش پر اشک شده وبا یک دست جای سیلی روی صورتش را می مالد .میگویم :(( دستتو بردار ببینم ! )) دستش را که بر میدارد میبینم که جای سیلی روی صورتش قرمز شده است .سر به زیر می اندازد و چیزی نمیگوید .میگویم :(( ببینمت ! آخی ! دستم بشکنه !.اما تقصیر خودت بود ))
- آره همش تقصیر منه .همیشه و همه وقت .تو مقصر نیستی .تقصیر منه که دوستت دارم و نمیخوام ازت جدا شم .تقصیر منه که چنان بهت وابسته شدم که حتی یه نفس هم نمیتونم بدون تو زندگی کنم .))
= ببین !
- تقصیر منه اگه تموم شعرای عاشقانه رو برات از بر کردم .دستتو گرفتم و مثل یه بچه که تازه میخواد نوشتن رو یاد بگیره ، قلم دستت دادم و نوشتنو یادت دادم . تا آخرش چی بشه ؟بری و از من بد بنویسی .هر جا که رفتم مسخره ام کنی و ...
= خیلی بی انصافی ! من هیچوقت چیزی نگفتم که به شخصیت تو تو هین بشه .اما این در عوض تویی که مدام میخوای هر کاری رو که من انجام میدم به حساب خودت بنویسی و منو کوچیک کنی .هیچ وقت به فکر این نیستی که منم برای خودم شخصیت دارم ...
ساکت می ماند و منتظر ادامه حرفهایم میشود .وقتی میبیند که ساکت شده ام می گوید :(( خوب !؟ ))
می گویم :(( یعنی ...)). کم آورده ام .میدانم حق با اوست .بدون او من بیش از یک آدم عادی با افکار پیش پا افتاده و سطحی نیستم .یک دست و پا چلفتی تمام عیار که نمیتواند چطور حرفش را بزند و در معرکه ها چگونه به اصطلاح ( گلیمش )را از آب بیرون بیاورد .آهی میکشم .دست به سمت جیب بغلم میبرم تا سیگاری روشن کنم .سیگارم سر جایش نیست! میگوید :(( من برداشتمش !)) می پرسم (( چرا ؟))
- یادت نیست ؟ چند باره این کوفتی رو ترک کردی ؟ دوباره طرفش نرو .هر وقت میبینمت که داری مثل دودکش از خودت دود بیرون میدی حالم ازت به هم میخوره !
= حالا یه دونه بده دود کنیم .یه دونه که منو نمیکشه .عوضش این حرفای توئه که بدتر منو دیوونه میکنه .
-ریختمشون توی دستشویی ! یادت نیست ؟ خودت با دستای خودت تیکه تیکه شون کردی .من هم بردم ریختم تو دستشویی .
از عصبانیت به مرز انفجار میرسم .داد میکشم :(( تو غلط کردی ! بی شعور ! نفهم ! ))
آرام میگوید :(( مودب باش ! ))
می گویم :(( حالتو میگیرم ! میکشمت ! بهت میگم یه دونه سیگار به من بده .فقط یه دونه ! ))
سرش را پایین می اندازد و میگوید :(( ندارم ! ))
دندان هایم را از خشم به هم می فشارم :((لعنتی ! بد قیافه! )) .به من زل میزند و میخندد . مشتم را با تمام قدرتم به سمت صورتش حواله میکنم ................آیینه میشکند و هزار تکه میشود !!
****************************
پی نوشت : این داستان را حدودا یک ماه پیش نوشته بودم .هر کاری کردم که از شرش راحت شوم نشد ! مثل یک بختک افتاده بود روی سینه ام .
حالا راحت شدم .میتونم داستانهای دیگه ام رو بنویسم .قربان همه شما .سعید صادقی .