دهقان پیر رفته و جا مانده است ازو تنها مترسکش به دل دشت های عور تنها همیشه تنها بر چوب پای خشک حیران به روز خیره و حیران به شام کور روزی که کار کشت و درو رو نقیش بود او را میان مزرعه بر پا نهاده اند و کنون که کوچ کرده گران بار رفته اند تنها به حال خویشتنش وانهاده اند چشمش نگاهبان زمینهای تشنه کام پیراهنش پناه تن بادهای سرد رقصان به بزم خالی مهتاب سبزفام پیچان به زیر تابش خورشید هرزه گرد گنجشکهای خرد هراسیده ازو اما کلاغ زشت کلاهش دریده است بازیچه ای است در کف بازیگران باد در پچ پچ علفها این را شنیده است دهقان پیر رفته و آن جاده کبود پیغام این مترسک تنها نبرده است گویی که گفته ای است به لبهای بی سخن لیکن سکوت گفته ز لبها سترده است
سیاوش کسرایی
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|