تبليغاتX
هرزه گرد تنها - شب یلدا

هرزه گرد تنها

هنری - ادبی

شب یلدا هم مثل هر شب دیگر این سال آمد و رفت .

برای من فقط خاطره شبی باقی ماند که در آن بی تاب رسیدن روشنایی روز  ازین پهلو به پهلو میشدم و زیر لب با خودم مینالیدم (چرا این شب تمام نمیشود؟) بی اختیار به یاد آن شعر نیما افتادم :

هان ای شب شوم وحشت انگیز !

تا چند زنی به جانم آتش؟

یا چشم مرا زجا برون آر

یا پرده زروی خود فرو کش

یا آنکه گذار تا بمیرم

کز دیدن روزگار سیرم ))

شب بدی بود .خوابم نمیبرد .کلافه شده بودم و مدام  غر میزدم که خدا این شب را برا ی دل خسته هایی مثل من آفریده تا یک بار پیش از رسیدن قیامت ُهول و هراس عظیم تنهایی در برهوت محشر را به انسان نشان بدهد.وحشت تنهایی که در آن هیچ کس به فکر هیچ کس نیست.ظلماتی که فقط با فرو رفتن در آن میتوان به عمقش رسید.اما چه میگویم ؟آیا تاریکی هم عرض و طول و عمق و ارتفاع دارد؟ صورتکهای خیالی با لبخند های شیطانیشان به من خیره شده بودند.مثل توتم های یک قبیله بدوی که بدور آتشی که تورا برای بریان شدن در آن آماده کرد باشند  حلقه زده اند .چه دارم مینویسم؟ نوشتن وحشت آن شب از توانم خارج است .

ای یلدای تنهایی ؟! برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.یلدایی که بدون استشمام بوی تن یار باشد پشیزی نمی ارزد.و فقط از آن بجز خاطره غربت و تاریکی و سوز سرمایی که عرق در عروق انسان منجمد میکند چیزی به یادگار نمی ماند.

خواستم کم بگویم و گزیده .اما کلام به طول کشید و مهار از سر رشته انگشتان خیال به در آمد.ببخشید دوستان .

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب / گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب .

ارادتمند همه شما /سعید صادقی

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |