باران می بارد . تند و بی وقفه .یک هفته است. و من یک هفته است نتوانسته ام به مجنون سر بزنم .روبروی پنجره غبار گرفته می ایستم.و باران را تماشا میکنم که روی سر شهر میبارد . دیروز سیل خروشانی که آب باران به وجود آورده بود خانه های محله کنار رودخانه را مملو از آب کرد. رودخانه از وسط شهر میگذرد و هر سال موقع بارندگی سر ریز آب باران خانه های محله باغ دختران را زیر آب میبرد.
امسال سیل با خوش تنه درختان بزرگی را که از بالای دست رود ریشه کن کرده بودآورد و زیر پل قدیمی شهر به دام انداخت .آب از روی پل گذشت و پل را به زیر آب گل آلود برد و عملا ارتباط دو نیمه شهر با هم قطع شد.چند نفری که بی احتیاطی کردند و خواسته بودند از روی پل رد بشوند طعمه سیل خروشان شدند و از سر نوشتشان خبری نیست .شاید جسد شان کیلومتر ها دورتر پیدا شود.نمیدانم.... دوباره یاد مجنون می افتم .شاید الان کنار قبر لیلا دارد از سرما به خود میپیچد.اما دیوانه ها که سردشان نمیشود؟!
یک زن دیوانه میشناختم که اسمش منیژه بود .روبروی خانه ما در پناه یک مدرسه علمیه که طلبه ها درآن درس میخواندند اطراق کرده بود .مردم برایش غذا میبردندو بعضی ها به او پول میدادند. یک روز که داشتم از کنارش میگذشتم دیدم قوطی حلبی ای که پولهایش را داخلش میگذاشت و همیشه جلویش بود خالی است .پرسیدم :(( منیژه پولاتو چیکار کردی؟)) .با صدای نازکش که به جیغ زدن می مانست گفت :(( پدر سگ ! پولا برد! ..گفت ...منیژه پول بده من ...پدر سگ !)) .گفتم :(( کی بود؟)) .گفت :(( پدر سگ ! پول منیژه برد .)) و ظرف خالی را نشانم داد .تصمیم گرفتم از جریان سر دربیاورم ..همان شب در گوشه ای کمین کردم و منتظر ماندم.حدودا ساعت های یازده دوازده شب بود که دیدم یک نفردارد به طرف سکویی که منیژه روی آن می خوابید میرود. صدای جیغ منیژه را شنیدم و داد و مردی را که داد میزد : (( پولاتو بده .زود باش !)) .وقتی به او رسیدم مهلتش ندادم .با چوب دستی که همراهم بود چند ضربه محکم نثارش کردم تا ناله کنان روی زمین افتاد .منیژه جیغ میزد.(( پدر سگ! پدر سگ !)) .نگاهی به مرد انداختم .معتاد ژنده پوش و کثیفی بود که نکبت از سر و رویش میبارید .نالید:(( بی وجدان ! چرا میزنی ؟)) .داد زدم : ((خجالت نمیکشی ؟ از یه دیوونه دزدی میکنی ؟ )) داد زد : (( به تو چه ربطی داره ؟)) چوب را بالا بردم که دوباره بزنمش که دستش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت :(( نزن ! درد میکنه )) .گفتم : (( پاشو برو گورتو گم کن !)) خندید و دندانهای زرد و کثیفش را نشانم داد :((کجا برم ؟ اینجا خونه خواهرمه !)) .گفتم : (( چی ؟)) گفت :((خواهرم ! منیژه خواهرمه .)).اولش مطمئن بودم که دروغ میگوید .اما با دیدن شناسنامه های پدر منیژه و منیژه و آن مرد که اسمش فرهاد بود و آنها را از جیبش بیرون آورد ؛ دیدم راست میگوید .منیژه هنوز داشت جیغ میکشید و فحش میداد .از جیبم یک اسکناس صد تومانی در آوردم وداخل ظرف جای پولهایش انداختم تا ساکت شد فرهاد گفت :(( دستت درد نکنه !))پشیمان شدم و خواستم پولم را بردارم اما ظرف پولها آنقدر کثیف بود که دلم نیامد دستم را داخلش فرو ببرم.فرهاد پرسید :(( نمیخوای بدونی چرا ما به این حال و روز افتادیم ؟)).گفتم :(( به من چه ؟اما ... حالا که خودت میخوای بگی بگو.))فرهاد گوشه ای روی سکوی سنگی نشست و گفت :((باشه .هزار دفعه هزار جور برای هزارتا از آدمایی که دیدم این داستانو به هزار صورت تعریف کردم.اما میخوام امشب برا شما راستش رو تعریف کنم .نمیدونم چرا .شاید یکی از چوبایی که بهم زدی به سرم خورده باشه !-میخندد – اما روز اول نه من اینجوری بودم نه منیژه دیوونه بود .......
فرهاد
من تازه پشت لبام سبز شده بود .هر روز جلوی آینه وا میسادم و با برس جیبی کوچیکی که خریده بودم روی سبیل نازکم برس میکشیدم و به خیال خودم اونا رو شونه میکردم .منیژه با جارو دنبالم میکرد و بچه فوفول صدام میکرد.من هم با موهایی که یه وجب روغن روش مالیده بودم از دستش در میرفتم .اما سر راه پله خونه با بابام سینه به سینه میشدم که به عصای چوب آبنوسش تکیه داده بود و با یه سرفه محکم سینه شو صاف میکرد و میگفت : (( شازده به سلامتی کجا تشریف میبرین؟ )) میگفتم :(( دبیرستان . با اجازه شما .))
میگفت :(( با این همه روغن که به کله ات زدی فکر نکنم ذره ا ی علم داخل کله ات فرو بره .حکما گوشات هم پر از روغن و واکس مو شده که حرفای من توش نمیره .)) این پا و اون پا میکردم و میگفتم :(( آقا جون مدرسه ام دیر میشه .اجازه میفرمایید برم؟)) میگفت : (( برو .اما من چشمم آب نمیخوره تو چیزی بشی .)).دم در صداشو میشنیدم که داد میزد:(( اشرف !بذار اون زغالا خوب بگیره بعد بیارشون بالا .)) .پا منقلی سفت و سختی بود! اما خیالی نبود.بارفروشی کارش خوب بود و اگر تا صد سال هم در مغازه نمیرفت شاگرداش براش کار میکردن و هر روز دسته دسته پول داخل نایلن دسته دار برای آقام از محل فروش میوه می آوردن.آقام جوونی هاش یلی بود.حتی تا روزای آخر که سرطان داغونش کرده بود هیکل خوبی داشت.جوونی هاش بهش میگفتن ( رحم خدا سبیل !) عکسشو تا چند وقت پیش داشتم .سبیلاش عین بالهای یه هواپیمای فانتوم مشکی مشکی حالت گرفته بود .اما منیژه ... نمیدونم بیژن رو کی دید و کجا که کم کم عاشقش شد . من سرم به خودم گرم بود و عشقای خودمو داشتم .تا اینکه یه روز منیژه رو دیدم که روبروی پنجره نشسته و دو قطره اشک مث مروارید از رو گونه اش سرازیر شده . گفتم :(( آبجی جون چی شده ؟کی آبجیمو ناراحت کرده ؟ بگو جون مولا هر کی باشه ....)) برگشت نگام کردو گفت :(( داداشی !)) گفتم :(( جون داداشی ؟)) گفت :(( تو تا حالا عاشق شدی؟ )) خندیدم و گفتم :(( تا دلت بخواد ! از یه ساعت تا یه هفته .مرض بدیه !اما واسه من یه هفته بیشتر طول نمیکشه .یه حموم خوب میرم و میرم زیر پتو تا عرق کنم .بعدش که بیرون اومدم یه گل گاو زبون دبش دم میکنم ومیخورم تا خوب بشم ...)) گفت :(( لوس مسخره ! گم شو نبینمت !)) و با جارو دوباره دنبالم کرد.بعد فهمیدم کار خرابتر از اونیه که فکر میکردم.عاقبت یه روز جلوی بیژن رو تو کوچه گرفتم و مشت و مال حسابی بهش دادم.اما اون جیکش هم درنیومد.خوب که گرد و خاکا خوابید.بیژن خودشو تکوندو گوشه لب خونیشو پاک کرد و گفت :(( من دوستش دارم!)) گفتم :(( برو عمه تو دوس داشته باش ! نبینم دیگه ...)) .گفت:(( دوسش دارم !)) خوابوندم زیر گوشش .نشست رو زمین و ناله کرد : (( دوسش دارم )) حرصم رو درمیآورد ..هر چی میزدمش، دست روم بلند نمیکرد.از رو رفتم و ولش کردم .اما ماجراتمام نشد .بیژن یه مادر داشت عین مادر فولاد زره دیو .کیسه کش حموم زنونه بود .نمیدونم چطور از جریان بو برده بود .اون برای بیژن دختر خاله شو نشون کرده بود .اما بیژن ازش خوشش نمی اومد.یه روز سر راه منیژه رو گرفته بود و بهش یه شیشه داده بود و گفته بود بیژن منتظرشه و باید ازین شربت تو شیشه بخوره تا حالش بد بشه و اون ببرن بیمارستان .بعد بیژن میاد بیمارستان و با هم فرار میکنن میرن مشهد خونه خاله بیژن و اونجا عقد میکنن .من خونه بودم که منیژه با عجله اومد و رفت تو اتاقش و در رو بست .نیم ساعتی گذشت که صدای فریاد و جیغ زدناشو شنیدیم. با مشت به در اتاق میزد و فریاد میکشید.در رو از تو قفل کرده بود و مجبور شدیم در رو بشکنیم .اتاق رو به هم ریخته بود .موهاشو دسته دسته کنده بود و به زور دستشو از لای موهاش بیرون آوردیم.منو چنان گاز گرفت که تا یک ماه جاش خوب نشد.جیغ میزد .لگد می انداخت و فحش میداد .یک ماه بیمارستان بستری شد .آخرش تحویلمون دادنش و گفتن فایده نداره باید ببریمش دیوونه خونه.بابام تمام دارو ندار مونو خرجش کرد اما خوب نشد.تو خونه بند نمیشد.میرفت تو خیابونا ول میگشت و به هر کی میرسید فحش میداد .زندگیمون از هم پاشید .حالا اون اینجاست و من هر شب بهش سر میزنم...))
خواستم بگویم (( برای تو که بد نشد خرج موادتو درمیاری )) .اما تلخی داستانش چنان منقلبم کرده بود که نتوانستم حرفی بزنم.منیژه خوابیده بود و در زیر نور مهتاب صورتش سفید ، معصوم و بی گناه بود.فرهاد پتوی کثیفی را که کنار منیژه بود برداشت و روی او انداخت .منیژه در خواب تکانی خورد و نالید :((داداشی؟ )) .
فرهاد با بغضی در گلو جواب داد:(( جون داداشی !)).
**************************************************************
باران هنوز تمام نشده است و من کنار پنجره به یاد منیژه ، فرهاد ، بیژن ، لیلا و مجنون افتاده ام و اینکه الان هرکدام از آنها در چه حالند.لیلا که مرده .فرهاد هم شاید تا حالا در گوشه ای از خماری یا نئشه گی مرده باشد.منیژه شاید زنده باشد شاید هم نه .مجنون بالای سر قبر لیلا خوابش برده است. حس تلخی در جانم ریشه میدواند .اسم هایی که در کتابها به عنوان عاشق های اسطوره ای میخواندم حالا هر کدام در گوشه ای ازین شهر یا مرده اند و یا در فلاکت دست و پا میزنند . کاش این باران زودتر تمام میشد تا بتوانم بروم و به مجنون سری بزنم .شب تاریکی است.رعد در دوردست میغرد .باران بی وقفه میباردو من پشت پنجره دعا میکنم که فردا باران تمام شودو خورشید به روی شهر خیس و خسته از باران لبخند بزند.
سعید صادقی /دهم آبان هشتاد و هفت


