هبوط
مرا کسی نساخت .خداساخت،نه آنچنان که (کسی میخواست )که من کس نداشتم،کسم خدا بود،کس بی کسان بود که مرا ساخت ،آنچنان که خودش خواست.نه از من پرسید و نه از آن (( من دیگر))م.من یک گل بی صاحب بودم .مرا از رو ح خود در آن دمید،بر روی خاک و در زیر آفتاب ،تنها رهایم کرد .مرا به خودم وا گذاشت .عاق آسمان !کسی هم مرا دوست نداشت ؛به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می سرشتند ،کسی آن گوشه خدا خدا نمیکرد.وقتی داشتم روح میپذیرفتم،شکل میگرفتم،قد میکشیدم،چشم هایم رنگ میخورد،چهره ام طرح می شد، بینی ام نجابت میگرفت ، فرشته ی ظریف و شوخ ومهربان پنجه ای ،با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ان را صاف و صوف نمیکرد ،بر نگاره ی(( کاشکی ))که تک درختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است ،آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت،وقتی میخواستند قامتم را برکشند خویشاوند شاعر خیالپرور و بلند پروازی نداشتم ،تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند وقتی میخواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگرددو ،از خزانه دلهای خوب ، بهترین را برگزیند؛وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند،هیچ کس ، پریشان ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدیسان ، شاعران ، عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنرو احساس و ایمان ، نازترین و نازنین ترین را اتنخاب کند .وقتی ... وقتی ... وقتی ..
دکتر
علی شریعتی / هبوط

