تبليغاتX
هرزه گرد تنها

هرزه گرد تنها

هنری - ادبی

وقتي داشتند شكارش ميكردند مقاومت زيادي از خود نشا ن داد .در انتها مجبور شدند با سلاح بي حس كننده به طرفش شليك كنند. وقتي اشعه سبز رنگ به بدن موجود اصابت كرد نعره بلندي كشيد و مثل يك تكه سنگ روي زمين افتاد.كاپيتان با رضايت شاخك هاي بالايي سر خود را زير كلاه فضايي مرتب كرد و غريد :((عجب موجود وحشي اي بود؟ حتي در سياره تايتان هم چنين موجوداتي پيدا نميشه!))با چنگالهايش به دو روبات سفينه اشاره كرد تا موجود را به داخل بياورند.روبات مسير ياب سئوال كرد:((مسير بعدي كجاست فرمانده؟)) .كاپيتان با رضايت گفت :((به سمت مقر آزمايشات .پي 321.)).(( بله قربان.زاويه مسير روي 324 درجه از سمت سياره اورانوس و ...))فرمانده صدايش را قطع كرد:(( فرمان در سكوت!)).صداي بيپ آرام ربات به معني دريافت دستور، از صفحه قرمزرنگ برخاست.سفينه با سرعت به سمت مركز آزمايشات به راه افتاد .

***************************

قفس از جنس شيشه وبه شكل مكعب ساخته شده بود.در ميان قفس روي يك تخت  (موجود) با  نگهدارنده هاي الكتريكي محكم به تخت بسته شده بود.دو بازوي رباتيك كه به سقف قفس متصل بودند روي بدن موجود مشغول بررسي و تجزيه و تحليل بودند.

كاپيتان در كنار پرفسور با رضايت به شكارش خيره شده بود.پرفسور با دقت به صفحه شيشه اي نشاندهنده وضعيت موجود كه با رنگ آبي ميدرخشيد با يكصد چشمش خيره شده بود زير لب با خودش حرف ميزد.وقتي سر بلند كرد با شوق به كاپيتان گفت :

((تبريك ميگم كاپيتان !شما آخرين نمونه از اين موجود رو شكار كرديد.بايد درخواست كنم به شما يك مدال بين ستاره اي بدن.))

كاپيتان بي توجه به تمجيد پرفسور گفت :((خوب ! نتيجه تجزيه و تحليل شما از اين موجود چيه؟)) پرفسور لبخندي زد و گفت :

 =با معيار هاي علمي پيشرفته بايد بگم از نظر اندامي ضعيف ! غده كروي كه در قسمت بالايي بدن وجود داره وظيفه هدايت و كنترل موجود رو بر عهده داره .دو سوم حجم بدن از آب تشكيل شده كه بي آبي و زندگي طولاني مدت در بيابان مقدار زيادي از اون رو بين برده كه ما با سرم هاي آبكي كمبود آب بدن روتامين كرديم. اما به نظر من مهمترين عضويكه كاربردش براي ما نا شناخته است ...

- پرفسور من يك ساعت ديگه در مقر كنفدراسيون جلسه دارم!برين سر اصل مطلب.

= بله .يك عضو در ميانه بدن اين موجود است كه كار خون رساني به بقيه اعضا رو بر عهده داره اما اين تنها كارش نيست.اين عضو با صداهاي ملايم تحريك ميشه و سريعتر ميزنه وضربان اون به نحويه كه نحوه كار بقيه اعضا رو كنترل ميكنه و در حقيقت  در كار غده كروي كه در بالا وجود داره اختلال ايجاد ميكنه و به نظر من براي اون مضر و خطرناكه و...

- خوب بيرونش بيارين!

= اماموجود بدون اون ميميره!

-  با دستگاه هايي كه دارين زنده نگهش دارين.ميخوام ببينم بدون اين عضو چه واكنشي از خودش نشون ميده.

صحبت بين پرفسور و كاپيتان را ورود ربات خبر رسان نيمه تمام گذاشت. فرمانده با بي حوصلگي غريد:

- چي شده ايكس 456؟

+ قربان ! به ما خبر دادن يك نمونه  از جنس مخالف اين موجود توسط كاپيتان واندران شكار شده و دارن ميارنش اينجا!

 - كاپيتان با ناراحتي انديشيد :(( لعنت اورانوس بر تو باد واندران! مدال بين ستاره اي  از دستم رفت ! ))

**************************

موجود دوم هراسان و رميده به داخل قفس رانده شد.لحظه اي با چشم هاي وحشت زده به درو ديوار قفس نگاه كرد.بعد توجهش به موجود ديگري كه در ميانه قفس روي تخت بدون قلب دراز كشيده و بيهوش بود جلب شد.قلب موجود اول در داخل يك ظرف شيشه اي مملو از مايع نگهدارنده مثل تكه اي گوشت بي فايده شناور بود. موجود دوم بالاي سر اولي رفت.با دست بدن او را لمس كرد.كاپيتان و پرفسوراز پشت شيشه  با اشتياق به آنها نگاه ميكردند. تغييري در وضعيت بدني موجود اول پديد نيامد.دومي با آوايي عجيب شروع به سر دادن الحاني زيبا براي اولي كرد((لي ..لي...لي ...ليلي!ما..م اا... ج ج ج ج ن ن ن نوووووون ن ن ن!)) .اما باز هم بي فايده بود. به ظرف شيشه اي كه قلب  در آن بود نگاه كرد.با عجله به سمت ظرف رفت و قلب را از داخل ظرف برداشت و به بالاي سر موجود روي تخت آمد. قلب مكانيكي در سينه اومرتب و منظم مي تپيد.

موجود ديگر به يك حركت قلب مكانيكي را از جا كند .پرفسور و كاپيتان با هم فرياد كشيدند(نه!).قلب  مكانيكي به     گوشه اي پرتاب شد و قلب اصلي جاي او را گرفت. موجود دوم دوباره شروع به خواندن آواز خود كرد.

كاپيتان داد كشيد:(( اون رو ازش دور كنيد!نمونه  منو كشت!)) نگهبانان با اسلحه هاي آماده شليك به سمت اتاقك     شيشه اي دويدند. نور سبز رنگي فضاي اتاقك را پركرد و قفس شيشه اي به هزاران تكه تبديل شد.پرفسور و كاپيتان خود را روي كف آزمايشگاه انداختند.دود و گرد و غبار همه جا را فراگرفت .چند دقيقه بعد كه سر و صداها خوابيد ،كاپيتان از جابرخاست و به سربازي كه بالاي سرش خبردار ايستاده بود گفت: ((گزارش بده!)) سرباز  من و مني كرد و گفت : (( قربان! ما فرصت تيراندازي پيدا نكرديم...))

 = پس چكار كرديد  سرباز؟

- قربان ... وقتي ما وارد بقاياي اتاقك شديم  هيچ موجودي اونجا نبود .احتمالا فرار كرده باشن !

 = فرار ؟ اما چه طوري؟

نگاه كاپيتان به قلب مكانيكي له شده كه در گوشه اتاقك  بود افتاد .چراغهاي روي قلب چند بار خاموش و روشن شد و بعد از كار افتاد .

سعيد صادقي / 14 مرداد 88

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |