تبليغاتX
هرزه گرد تنها

هرزه گرد تنها

هنری - ادبی

Image

با سلام خدمت همگي دوستان .

بالاخره انتظار ما به سر آمد و ۳ جلد كتاب(اين روشناي نزديك )كه مجموعه آثار داستان نويسان و شاعران جوان است منتشر شد.دوستان ميتوانند اين كتاب را از طريق سايت شركت انتشاراتي سخن گستر

http://www.sokhangostar.com تهيه نموده و چهره مشعشع ما را كه يكي از داستانك هايمان در آن چاپ شده ملاحظه فرمايند!!!

البته كتاب جالبي است - نه به خاطر داستان خودم!- كه به يكبار خريدن و خواندنش مي ارزد.

قربانتان .سعيد صادقي

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

 

عروسي تازه شروع شده بود.از ساعت 10 صبح ، گروه نوازنده اسباب و اثاثيه شان را داخل حياط گذاشته بودند .ارگ زن گروه  جواني حدودا بيست و دو سا له با موهاي بلند مشغول تنظيم نتهاي ارگش بود. كم كم دختر هاي جوان با لباسهاي رنگارنگ دور تا دور حياط جمع شدند و چشم به حركت دستهاي ارگ نواز داشتند كه موسيقي را شروع كند .صداي ريتم تند موسبقي در فضاي حياط طنين انداخت .جوانها دست در دست هم دايره اي درست كردند و مشغول رقصيدن شدند.خواننده گروه ميكروفن را جلوي دهانش گرفت .گلويي صاف كرد . خواند : ((وي وي وي وي بناز ... وي بناز ناز مكه ...))

**********************************

عروس زير دست آرايشگر حوصله اش سر رفته بود.سه ساعت بود كه آرايشگر بند مي انداخت ،كرم ميماليد ، پودر ميزد ، خط ميكشيد ، رنگ ميكرد و بعد دوباره پاك ميكرد. بعد مثل بچه اي كه از نقاشي اش ناراضي باشد دوباره شروع ميكرد. حوصله آرايشگر هم سر رفته بود:(( ترشيده! اين همه چاله چوله رو چطور صاف و صوف كنم؟ چقدر صورتش جوش داره! بيچاره داماد! چي بهش انداختن !)).چرت عروس يكهو پاره شد و با ناز و ادا پرسيد:(( تموم نشد؟ پوستم داره ميسوزه .))

بند انداز لبخندي زد و گفت :(( عزيزم داره تموم ميشه.ميخوام يه ميك آپ برات بكنم كه تا آخر ماه عسلت پاك نشه .)) بعد يك قدم عقب رفت و طوري كه كه عروس بشنودبا تحسين گفت :(( واي خدايا !هزار ماشالله !))

عروس پرسيد : (( چي شده ؟))

بند انداز گفت :(( تو عمرم عروسي به اين خوشگلي آرايش نكردم!!)).

صورت عروس گل انداخت و زير لب گفت:((همه اينو ميگن ! ممنون !))

*****************************

فرهاد ديگر طاقت نگاه هاي تند و سرد ديگران را نداشت .سرش پايين بود و موزاييك هاي كف حياط را نگاه ميكرد . با نوك  پا در خيالش قلبي را روي كف حياط رسم كرد.

خوب اينم تيري كه خورده وسط قلب .... اينم قطره هاي خون ... اينم يه ظرف كه خون دل توش جمع شده .حالا عكس دلبري روميكشم كه ميخواد از ظرف ، خون عاشقشو بخوره ...

-  هنوز عادتو ترك نكردي؟

= سايه نكن ! برو كنار دارم نقاشي ميكشم. پا روي دلم نذار !

- بسه ديگه ! آبرومونو بردي همه دارن نگات ميكنن.

باباش دستش را گرفت و به سمت خودش كشيد.فرهاد نگاهش كرد.جلوي نور آفتاب ايستاده بود و تصويرش جلوي چشم ضد نور بود. فرهاد سرش گيج رفت و نشست.

-      فرهاد!

-         من خوبم .خوب خوب. فقط يك كم سرم گيج ميره.

-         بيا برو تو اتاق يك كم دراز بكش .

پدر دست فرهاد را گرفت و داخل اتاق برد و گوشه اي دراز كرد. دختري با چادر رنگي  وارد اتاق شد.آنها را نديد .چادرش را باز كرد.لباس سبز بدن نمايي پوشيده بود.پدر سرفه كرد.دختر جيغ خفيفي كشيد و با دستپاچگي گفت :

شما اينجا چكار ميكنن؟ الان زنا ميان اين اتاق واسه لباس عوض كردن و ... ( بقيه حرفش را خوردو با اخم فرهاد و پدرش را نگاه كرد)

-         برن يه اتاق ديگه . فرهاد حالش خوب نيست.

-         خوب بره خونه .الانه كه عروسي شروع بشه .سرو صدا نميذاره ....

-         حتما خانم خانما ! منتظر دستور جنابعالي بوديم.شما بفرمايين من درستش ميكنم.

-         دختر زير لب غرولند كنان اتاق را ترك كرد.

فرهاد به سقف نگاه كرد

-چنگگ! اينا به سقفشون چنگگ دارن!

پدر چشمهاي فرهاد را بست .

-   بهش نگاه نكن .چنگك نيست .قلاب پنكه سقفيه .نگاش نكن .بخواب.

فرهاد بغض كرد.دست پدر را بوسيد.

-         حس ميكنم يه چنگك مث اون تو سينمه. داره دلمو از  حلقم ميكشه بيرون.

-         بخواب . نگاش نكن .الان ميريم خونه . مادرت كه كادو عروس رو داد ميريم..... خدا لعنتش كنه!

**************************

داماد ، پك آخر را كه زد وافور را به دست اصغر داد.

-         بسمه ديگه .واسه امشب كافيه .فول فولم!

اصغر خنديد

-         شاداماد !فول فولتم قشنگه ! عروس چقد قشنگه ايشالله مباركش كن! امشب كم نياري آبرومونو ببري .يه سر ديگه بچسبونم؟

-         نه .ميخوام برم سراغ عروس.چهار ساعته تو آرايشگاهه . فردا كه ببرمش خونه خودم نميذارم ازين رنگ و روغنا بزنه .زن رو چه به آرايش.

-         يه كم ازين ادوكلن بزن بوي ترياك ازت نياد.

-         بياد ! فكر ميكني منم ازين زن ذ ليلام؟ اصلا دوس داري  خودم بهش بگم ؟

-         حالا امشب بهش نگو ضايعت كنه فردا شب بهش بگو! پا شو بريم دير شد.

*************************     

يكي از دوستان داماد دو نفر مطرب را همراه خودش آورده بود.ماشين عروس كه دم در حياط رسيد ساز زن جلوي داماد را گرفت و آنقدر يك نفس ساز زد كه داماد خنده كنان هزاري سبزي را داخل لوله سازش چپاند. جمعيت داخل حياط كل كشيدند و موزيك تند ارگ فضا را انباشت .رقص تند دختر ها در يك دايره بزرگ شروع شد.

*******************

چنگك ! قلاب ! يك بسته طناب زرد رنگ كه گوشه اي افتاده بود. فرهاد از جايش بلند شد و طناب را از     گوشه اي برداشت و حلقه اش كرد.در باز شد .دخترك 7 سالهاي وارد اتاق شد.موهايي طلايي رنگي داشت و عروسك پارچه اي اش را محكم بغل كرده بود.با چشم هاي آبي اش به فرهاد نگاه كرد.

-         عمو .داري چكار ميكني ؟

-         دارم براي گوسفند عروسي يه طناب درست ميكنم كه اينجا سرشو پخ پخ كنيم !

دختر خنديد.

-         پخ پخ يعني چي ؟

-         يعني سرشو اينجا ببريم و بديم مردم كبابش بكنن .

-         گناه داره حيونكي .سرشو نبر عمو .خوب ؟

-         نميشه .عروسي بدون قربوني فايده نداره . شما هم برو پيش مامانت .الان نگرانت ميشه.

 دخترك بيرون رفت.فرهاد طناب را به قلاب انداخت و محكم كرد .صندلي  را زير طناب گذاشت و بالا رفت....

*************************

 

 

بعد التحرير:

خوب ! حتما بايد تا آخر همه اش رو مينوشتم؟گمان نميكنم .

قربانتان .سعيد صادقي

29 خرداد 88

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
اي واي هواررررررررررر!!!!

ميهن بلاگ فيلتر شد؟! يعني بايد دوباره به بلاگفا برگردم؟ 

نميدونم اما ... شايد باز برگشتم.شما اين رو به عنوان يه سر زدن موقت داشته باشيد تا بعد!

قربانتان سعيد صادقي 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |