هبوط
مرا کسی نساخت .خداساخت،نه آنچنان که (کسی
میخواست )که من کس نداشتم،کسم خدا بود،کس بی کسان بود که مرا ساخت ،آنچنان که خودش خواست.نه از من پرسید و نه از آن (( من دیگر))م.من یک گل بی صاحب بودم .مرا از رو ح خود در آن دمید،بر روی خاک و در زیر آفتاب ،تنها رهایم کرد .مرا به خودم وا گذاشت .عاق آسمان !کسی هم مرا دوست نداشت ؛به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می سرشتند ،کسی آن گوشه خدا خدا نمیکرد.وقتی داشتم روح میپذیرفتم،شکل میگرفتم،قد میکشیدم،چشم هایم رنگ میخورد،چهره ام طرح می شد، بینی ام نجابت میگرفت ، فرشته ی ظریف و شوخ ومهربان پنجه ای ،با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ان را صاف و صوف نمیکرد ،بر نگاره ی(( کاشکی ))که تک درختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است ،آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت،وقتی میخواستند قامتم را برکشند خویشاوند شاعر خیالپرور و بلند پروازی نداشتم ،تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند وقتی میخواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگرددو ،از خزانه دلهای خوب ، بهترین را برگزیند؛وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند،هیچ کس ، پریشان ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدیسان ، شاعران ، عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنرو احساس و ایمان ، نازترین و نازنین ترین را اتنخاب کند .وقتی ... وقتی ... وقتی ..
دکتر
علی شریعتی / هبوط
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|

اصلان
بارانهای پاییزی همیشه بوی نم و خاک یک تابستان گرم و طولانی را با خود به همراه می آورند .وقتی بغض آسمان بعد از چند ماه میترکد ، گویی میخواهد همه دلتنگی های چند ماه دوری از زمین را یکباره با زبان باران در گوش تمامی ناودانها زمزمه کند. اما در شهر ما این طور نیست .باران که میبارد ،باید خودت را هر چه زودتر به گوشه امنی بکشانی تا لکه های سیاه هوای آلوده که با گرد و غبار و آب باران مخلوط شده اند لباس و صورتت را سیاه نکند .بارانی که اثری از لطافت درآن نیست .
به خانه برمیگشتم .باران تازه شروع به باریدن کرده بود .روی شیشه کثیف ماشینی که سوار بودم آب باران خطوط هاشور سفید و سیاهی درست میکرد و از درز لاستیک پنجره قطرات سرگردان آب باران روی شلوار سفیدم میچکید.مردی را در پیاده رو دیدم که نایلن سفید بزرگی را مثل یک چادر روی سر و دوشش انداخته بود و دوان دوان از زیر ناودانهای مغازه ها رد میشد .یک باره از ناودانی که گویا تا آن موقع بند آمده بود مقدار زیادی آب روی سرش ریخت.یک لحظه شوکه شده ایستاد و با بدنی خیس و لرزان شروع به فحش دادن کرد .بعد با غیظ نایلن را به گوشه ای پرت کرد و در پیاده رو براه افتاد.
از ماشین که پیاده شدم نور خیر ه کننده برق لحظه ای دیدم را مختل کرد.با چشم بسته کورمال کورمال دنبال جیبم گشتم تا کرایه راننده را بدهم که یک نفر دستم را گرفت و گفت : (( من حساب کردم .))چند بار چشمم را باز و بسته کردم تا توانستم اصلان-پسر باقر دوغی - را روبروی خودم ببینم .با ناراحتی گفتم :(( شرمنده میکنید.لازم ..)) .نگذاشت حرفم را تمام کنم :(( بیا آقا سعید .باهات حرف دارم .))گفتم :(( توی این بارون؟ حالا نمیشه یه وقت دیگه ؟)).همانطور که دستم را گرفته بود ،من را به گوشه کوچه زیر بالکن خانه قدیمی استاد کریم بنا که چند خانه مانده به منزل مجنون بود کشید و گفت : ((بیا !زیاد وقتتو نمیگیرم .فقط چند دقیقه )).با اکراه به دنبالش رفتم.گوشه ای ایستادیم و به بارانی که آرام آرام داشت جوی وسط کوچه را پر میکرد خیره شدیم .اصلان!پسر حاج باقر بیش بردار .برادر لیلا .از نیمرخ عین سیبی بود که با باقر دوغی نصف کرده باشند.منتها جوانتر.اما همان شکم گنده و دستهای پهن و دماغ زشت را از پدر به ارث برده بود.به انضمام غبغب بزرگی که هر چند دقیقه یک بار یا عرقش رابا دست پاک میکرد یا خرت و خرت چین های آن را میخارید طوری که آدم چندشش میشد و به یاد سگ هایی می افتاد که با پا گوشهایشان را میخارند !
بیشتر به چهره اش دقت کردم.چشمهای آبی لیلا که اورا زیبا تر از همه میکرد در صورت اصلان چنان ریز و تنگ بود که اصلا به حساب نمی آمد!
حوصله ام از سکوت اصلان سر رفت و پرسیدم :(( با من کاری داشتین ؟)).گفت :(( میگم )) .اما همچنان ساکت مانده بود و به باران نگاه میکرد.فکر کردم از من خجالت میکشد و میخواهد من صحبت را شروع کنم تا او هم بتواند حرفش را شروع کند .ناخود آگاه گفتم :(( مجنون !..))دیدم که عضلات چهره اش از درد ی گنگ به هم فشرده شدند و لحظه ای دندانهایش را روی هم فشار داد و بعد بدون اینکه بتوانم جلوی حرف زدنش را بگیرم تند و پشت سر هم کلمات را مثل اینکه در خواب حرف بزند به طرفم پرتاب کرد :
((....آقا سعید یعنی این ممکنه ؟ این چه جور دوس داشتنیه ؟ میشه یکی رو اونقدر دوس داشت که حتی وقتی زیر خروارها خاک خوابیده ... وقتی ...وقتی .....چهل روز گذشته! ..به خدا از خودم نمیگم .بابام گفته شب اول قبر که بشه فشار قبر چنان آدمو له میکنه که شیری که موقع بچگی خوردی از دماغت بیرون میاد ..حالا که بیشتر از چهل روزه ..الان –خاک بهش خبر نده – هیچی از بدن اون خدا بیامرز زیر خاک باقی نمونده .باز چرا میره سرخاکش میخوابه ؟چرا؟ اون که دیگه زنده نمیشه (روبه من کرد و پرسید )اون زنده میشه ؟ (خودش جواب خود را داد )نه که نمیشه .من که میگم همه اینا کشکه .وقتی رفتی دیگه رفتی !...دیگه رفتی !دوس داشتن و عاشقی هم مث یه مرضه .لیلا رو کشت .این پسره رو هم دیوونه کرد .منم میخواستم مریض بشم .اون روز وقتی سر کوچه کبری دختر قمر خانم رو دیدم که از گرمابه بیرون اومده بود و صورتش زیر چادر سفید از گرما یا چیز دیگه ای گل انداخته بود.منو که دید نزدیک بود بخوره زمین .بهش گفتم :(( آبجی بده بغچه تو من بیارم )) گفت :(( اوا خاک عالم ! داداشم منوبا شما ببینه منومیکشه ! )) . میخواستم بگم ((غلط میکنه !)).اما ترسیدم ناراحت بشه .گفتم :(( میخواستم کمک کنم .همسایگی برای همین وقتاست .)) خندید و چشاش برق زد و با دوتا دندون موشی جلوی لبش چادرشو سفت تر گرفت و پا تند کرد و رفت .شب خوابشو دیدم .داشت توی کوچه بغچه به بغل میرفت و من از پشت سر نگاش میکردم که چطور مثل کبک راه میره و هر چی نگاش میکردم به آخر کوچه نمیرسید و هی میرفت و من هی نگاش میکردم.صبح داشتم خوابمو برای مامان ثریام تعریف میکردم که بابا باقر با پشت دست کوبید تو دهنم و گفت :(( کره خر ! چه غلطا! واسه من عاشق شده .پاشو برو حموم! یه هفته که توی انباری حبست کردم این گه خوریا از سرت میوفته )).ازاونروز به بعد بود که دیگه اصلا شبا خواب نمیدیدم .تا چشامو روی هم میذاشتم انگار یه پرده سیاه جلوی روم آویزون شده باشه خوابم میبرد.حالا یه دیوونه اومده وعاشق خواهر مرحوم من شده .اونم زیر هزار من خاک . با عقل جور درنمیاد.روزای اول رفتم سر خاک و کتکش زدم .بدجور هم زدمش .طوری که خون همه صورتشو گرفته بود .اما روز بعد دیدم دوباره اونجاست.دوباره زدمش .اما باز دست بردار نبود.ولش کن!بذار اینقدر اونجا بمونه تا اونم بمیره .از خواهر مرحومم که بهتر نیست.به درک !اما آقا سعید !شما که سواد دارین و دانشگاه رفتی به من بیسواد بگین این چیه ؟ من که موندم توش .یعنی میشه ؟ میشه کسیو اینقدر دوس داشت ؟......
شانه های من را با دو دست گرفت وکلمات آخری را چند بار پشت سر هم تکرار کرد .نمیدانستم چه بگویم . درکش برای من هم سخت بود.رعد غرید و صدای اصلان را محو کرد .حرکت لبهایش را میدیدم ولی صدایش را نمیشنیدم .دستهایم را رهاکرد.در چشم های آبی اش لحظه ای ترس و حیرت را دیدم .به من پشت کرد وزیر باران به سمت خانه شان براه افتاد. زیر لب با خودش حرف میزد.یک لحظه برگشت و با خشم رو به من فریاد کشید :(( ن ...می ......شه !)).
ننه
یه دسته شمع نذر کردم،افاقه نکرد.رفتم امامزاده زید دادم براش دعا کردن شاید محبت این دختر از سرش بره، فایده نداشت .یه قفل خریدم و به ضریح امامزاده زدم تا مرادمو بده اما بعد دو هفته که رفتم دیدم قفله همونجور بسته مونده به ضریح .بخت منه که بسته است.نمیدونم در حق کی بدی کردم ؟کی نفرینم کرد که اینجور سیاه بخت شدم .عاق بابا و ننه ام شدم؟من که همیشه احترامشونو داشتم.از گل هم نازک تر بهشون نگفتم.ننه خدابیامرزم که میخواست عمرشو بده به شما روبه قبله درازش کردم .دست و پاشو کشیدم و حنا گذاشتم –روز قبلش برده بودمش حموم -بدنش از سفیدی برق میزد.آب تربت آوردمو به حلقش ریختم .نگام کردو گفت:(( برام قرآن بخون )) گفتم :((روم سیاه من که سواد ندارم )).نگاهی به در و دیوار انداخت و خواست بلن بشه اما نتونست .نالید :((سلام کربلایی !شما کجا اینجا کجا؟...سلام ننه ...سلام ..سلام ..)) هذیون میگفت .فکر میکرد بابا و ننه اش اومدن بالا سرش .نمیدونم شاید هم راستی راستی اونا رو میدید.والله اعلم .
بگذریم !این پسر پیرم کرد .باباش که از داربست بنایی افتاد و مرد ،گفتم دلم خوشه که پسر دارم .بزرگ میشه عصای پیری و کوریم میشه .چه میدونستم آتیش پاره باقر دوغی زندگیمو به آتیش میکشه ؟.خواب وخوراک این پسررو ازش گرفت .حرف من تو گوشش نمیرفت.بچه نبود که با بند قنداق دست و پاشو ببندم و بندازم تو پستو تا نتونه از خونه بره بیرون .برای خودش یلی بود .عین باباش .قد بلند و چهار شونه .موهای مشکی اش تاب و فر میخورد و باهیچ شونه ای صاف نمیشد.چشم و ابرو به قاعده .به خودم رفته بود.دلش عین یه بچه بی ریا و بی کلک .... اما تقصیر خودم شد .اگه از روز اول جلوشو میگرفتم اینجور نمیشد.شاید بهتر بود ازین محل میرفتیم .اما کجا ؟نمیدونم.من هم اگه میرفتم این نمیومد.یادمه بچه که بود.فکر کنم کلاس سوم دبستان.یه روز دیدم گریه کنون اومد خونه .کتاباشو زده بود زیر بغل و دستاشو انگار آتیش گرفته باشه تکون تکون میداد .کف دستاشو نیگا کردم دیدم جای ترکه روی کف دستش خط سیاه و کبود انداخته .دلم آتیش گرفت .چادرمو سر کردم و خواستم ببرمش پیش مدیر مدرسه و بگم :(( خدا رو خوش میاد این بچه یتیم منو اینجور سیاه و کبود کردین؟)) اما پسرم چادرمو گرفت و نذاشت پامو بیرون بذارم .وسط گریه و اشکاش بهم گفت :(( آقای ناظم منو تنبیه نکرده !)) پرسیدم :(( پس کدوم از خدا بی خبری تو رو زده ؟)) گفت :(( هیچکس !)) فکر کردم میترسه به من بگه .اما ادامه دا د :(( معلم ....امروز لیلا رو تنبیه کرد.))گفتم :((چی؟)) گفت :(( هر چوبی که به کف دست لیلا میزد دست من درد میگرفت . انگار دستم آتیش گرفته بود .بعد که نگاه کردم دیدم جای چوب روی دستای من مونده!)).لیلا !لیلا !با پسر من چیکار کردی ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|

زندانی سلول شماره 13 حوصله اش سر رفته بود . یادش نمی آمد چند هزار بار طول و عرض سلول کوچکش را بالا و پایین رفته است .تمام گوشه و کنار سلول برایش مثل کف دست آشنا بود .نگاهی به دیوار روبرویش انداخت .روی دیوار جابجا با خطی ناشیانه –گویی با سر ناخن نوشته بودند –کنده کاری شده بود )):سوختم از آتشت !خاکسترم بر باد رفت !)) .زیر لب ادامه اش را خواند( (داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود )) .پشت سرش تختخواب زمخت و زهوار در رفته ای به دیوار نصب شده بود .بالای تخت به تعداد زمان اسارتش خط کشیده بود .بیست و نه خط!امروز سی امین خط را هم میکشید و بعدش خلاص!میدانست تا نیمه شب نرسد آزادش نمیکنند .قانون زندان این بود .هر لحظه ای که به زندان می آیی باید همان لحظه هم بعد از سر آمدن زمان زندانت آزاد بشوی .نه کم نه زیاد .از صبح اتنظار آزاد شدنش را میکشید .با اینکه میدانست سر وقت آزادش میکنند .با خودش فکر کرد .چه زندگی گندی!یک عمر فراری بودن .فحش و لعن و نفرین شنیدن و بعضی وقتها از ترس مامورها به هر سوراخ موشی فرار کردن و قایم شدن....این هم قسمت ما بود !
در کارگلاب و گل ...بقیه اش یادش نمی آمد .دلش برای زن و بچه هایش تنگ شده بود .دست های عرق کرده اش را به هم سایید .روی تخت نشست و سر به دیوار سلول گذاشت .دیوار داغ داغ بود .تشنه اش بود .انگار دوازده هزار سال بود که آب نخورده است .آهسته نالید :(( آب ! آب میخوام !)) .به نظرش رسید صدای چکه کردن قطره های آب را میشنود .صدا بلند و بلند تر میشد .اول فکر کرد که دیوانه شده است .اما خوب که دقت کرد صدای پای زندانبان را تشخیص داد که به سلول او نزدیک میشد .صدا متوقف شد.کلید بزرگ نقره ای در سوراخ قفل چرخید و در را باز کرد .زیر لب با خودش گفت : ((پس موقعش رسید!)) خط سی ام را هم روی دیوار کشید و از سلول بیرون آمد .
**********************************
زندانبان با سوءظن نگاهی به زندانی انداخت و گفت : (( کمی برو عقب تر .نزدیک میز نایست!))
زندانی عقب تر رفت و با لبخند استهزاء آمیزی به او نگاه کرد .
= امیدوارم این حبس بهت کمک کرده باشه که تو رفتارت تجدید نظر کنی ... هرچند ...فکر نمیکنم.
زندانی سینه اش را صاف کرد و خواست حرف بزند اما زندانبان مانع شد .((چیزی نگو!نمیخوام چیزی بشنوم
بیا این هم وسایلت .)) از داخل جعبه ای چوبی وسایل زندانی را بیرون آورد و یکی یکی روی میز چید .یازده عدد سکه نقره !هشت عدد سکه طلا ...یک بسته ریسمان در رنگها و اندازه های مختلف ... یک عدد داس ! یک گونی هشتاد کیلویی خالی !یک عدد سیب سرخ .یک کوزه .یک جلد کتاب کهنه .....پشت سر هم وسایل را بیرون می آورد و روی میز میچید .زندانی هم با عجله آنها را در جیب هایش جا میداد .وقتی که آخرین تکه از وسایل در جیب زندانی جا گرفت ،زندانبان گفت : ((اینجای دفتر رو امضا کن !)) .زندانی نوک قلم را با زبانش خیس کرد و یک ضربدر پای برگه گذاشت .
= خودت خوب میدونی که هر کاری انجام بدی از چشم ما دور نمی مونه ! پس سرتو بنداز پایین و زندگیتو بکن .امیدوارم ... ))زندانی بی توجه به حرفهای اوداشت از در بیرون میرفت که پشت سرش داد کشید :((یادت باشه !یازده ماه دیگه باید دوباره بیای و خودتو معرفی کنی وگرنه ....))
زندنی بقیه حرفهای اورا نشنیده گرفت .نیمه شب بود .روبرویش شهر با چراغهای رنگارنگ زرد و نقره ای رنگ خیابانها کوچه ها و محله های بزرگ و زیبا در خواب فرو رفته بود .سینه اش را از هوای تازه پر کرد .دستهایش را در دو طرف بدن بالا برد و فریادی از سر شوق کشید .دوبال سیاه و بزرگ از کتف هایش بیرون آمد .بالهایش را به هم زد .(( دلم برای یه پرواز درست و حسابی تنگ شده .آهای من دارم میام !)) .از اوج آسمان به سمت شهر شیرجه رفت .شیطان بعد از یک ماه اسارت دوباره به شهر بر میگشت !
بعد التحریر :
1 .نترسیدید که ؟نه؟ اینو میخواستم بعد از عید فطر بنویسم اما فرصت نشد .حالا نوشتم .
2.فتیله خدمت به پایین کشیده شد و فرطی!!!خاموش گشت .بنده نیز به خیل عظیم علافان کوچه و خیابان افزوده شدم .مبارک باشد!
3. گفتم ادامه مجنون نامه رو بنویسم اما این شیطان رانده شده بد جور اذیت میکرد .بعدا بقیه داستان مجنون رو مینویسم .
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|