
مرد مغازه دار به محض دیدنم پشت ویترین مغازه نگاه طلب کارانه ای به من انداخت .بعد گویی چیزی به خاطرش رسیده باشد از پشت پیشخوان بلند شد وآمد جلوی درب مغازه ایستاد و در حالی که کمربند چرمی شلوارش را با دودست بالا میداد نیشخندی زد و گفت : (( کت و شلوارتو میخرم ! چند میفروشی ؟ ))
تعجب کردم .با وجود کت و شلوارهای چند صد هزار تومانی داخل مغازه اش چه احتیاجی به کت و شلوار مندرس من داشت؟ کت و شلوارم البته زیاد هم مندرس نبود .دوختش خارجی بود –کسی که به من هدیه اش داده بود اینطور می گفت – رنگش طوسی تیره بود و هروقت می پوشیدمش –بیشتر برای قرار های مهم – به من احساس اعتماد به نفس و متشخص بودن میداد .اما هر وقت به آرامی دست در جیب شلوار خالی ام میکردم کمی از اعتماد به نفسم کم میشد .امروز هم سر تقاطع خیابان جمهوری و حافظ منتظر نامزدم بودم اما خبری از او نبود .شماره اش را داشتم و به او زنگ زدم :
= سلام !
+ شما ؟
= شوما نه تاید !
+ بیخود میکنی به من زنگ میزنی .مگه مرض داری ؟....( قطع میکند .دوباره زنگ زدم )
= به جا نیاوردی؟
+ شما ؟
= عجب دختر دایی خنگی دارم ؟
+ امید تویی ؟ (امید کی بود ؟ )
= نه !
+ پیمان تویی ؟
= نه !مگر این تلفن خانم جلیلی نیست ؟!
+ نه خیر .تلفنشون واگذار شده ؟!
= ببخشید .
+ خواهش میکنم .دفعه دیگه زنگ نزنید ..
صدای خودش بود .پس چرا گفت تلفنشون واگذار شده ؟ دوباره دست در جیب شلوارام فرو بردم .با لمس اندک پولهایی که داشتم حساب کردم .... 800 تومن برای دوتا بستنی .400 برای یه شاخه گل. دویست تومن هم برای بلیت برگشت مترو . این تمام پولی بود که داشتم .دهانم مزه تلخی میداد .حالا که خطش واگذار شده بود میتوانستم یک دانه چایی بخورم .چایی داغ داغ بود .لیوان را روی پیشخوان دکه روزنامه فروشی گذاشتم و کتم را در آوردم و شروع به خوردن چایی کردم .مرد معتادی که ازآنجا میگذشت با دیدن کتم روی پیشخوان مکثی کرد .من آرام خودم را به کتم نزدیک کردم و پایم را به کت چسباندم .مرد با دیدن عکس العمل من سری تکان داد ، ناسزایی زیر لب پراند و رفت .
کت و شلوار من را برای چی میخواست ؟ دوباره دست در جیب خالی شلوارم کردم و بعد با گامهایی مصمم وارد مغازه شدم . از مرد مغازه دار پرسیدم : اتاق پرو کجاست ؟
با نیشخندی برلب ته مغازه را نشان داد .چند دقیقه بعد کت و شلوارم مچاله شده روی پیشخوان مغازه بود و خودم در حالی که تا نصفه از اتاق پرو به بیرون خم شده بودم مشغول شمردن پولهایی بودم که مرد به من داده بود .چهل هزار تومان ! .مرد با نگاه طلبکارانه ای به من گفت :(( منتظر چی هستی ؟ بیا بیرون دیگه ! )) .گفتم : (( اگه میشه یه شلوار سایز 42 به من بفروشین ؟))
مرد خندید و گفت : (( شلوار تکی نداریم ! )) .گفتم :((پس .. )) پرید وسط حرفم : (( معامله معامله است .میری بیرون یا بگم بیرونت کنن ؟ )) .چاره ای نداشتم .پیراهن بد قواره بلندم را روی پاهای لخت و باریکم انداختم و از مغازه بیرون آمده .مرد از پشت سرم فریاد کشید : (( میدونی کت و شلوارتو برای چی میخوام ؟ )) برگشتم و به او نگاه کردم .ادامه داد : (( یه مانکن درب و داغون داریم .میخوام اینو تنش کنم . بذارمش روبروی مانکنی که تولید شرکت مارو پوشیده تا فرق جنس خوب وبد معلوم بشه ! )) .برگشتم و به راه خود به سمت خیابان انقلاب ادامه دادم .توقع داشتم مردم با دیدنم هو بکشند و مسخره ام کنند .اما هیچ کس به یک مرد لاغر زشت که شلوار پایش نبود توجهی نمیکرد .کسی به عریانی ام توجهی نمیکرد و همین زجرم میداد .دوست داشتم یک نفر بیاید و با دیدنم چنان زیر گوشم بزند که پولهای عرق کرده کف دستم میان خیابان پخش شوند و خودم هم داخل جوی آب بیفتم .اما خبری نبود . انگار ...... عریانی من برای مردم عادی بود . به سر تقاطع رسیدم .مرد بلیت فروشی که داخل دکه بلیت فروشی نشسته بود یکدفعه مثل دیوانه ها از جا بلند شد و عربده کشید :
(( قرمز ! قرمز ! سروره قرمز ! 5 تا زده قرمز ! قهرمانه قرمز !! ))
مردم نگاهش میکردند و لبخند میزدند . جلو درب پارک دانشجو شلوغ بود . از پیر و جوان دم در ورودی جمع شده بودند و بلیت میخریدند .دوست داشتم همین جور تا میدان انقلاب و تا هرجا که پاهایم توان داشت را ه بروم که ناگهان پسرکی حدودا 4 ساله به محض دیدنم فریاد کشید :
(( شلوار پاش نیست ! این آقاهه شلوار پاش نیست ! )) مادرش نگاهی به من انداخت و روی در هم کشید و گفت : (( نه عزیزم .این آقا شلوارک پوشیده .این مدلشه ! )) اما پسرک دست بردار نبود و بی وقفه داد میکشید : (( شلوار پاش نیست ! شلوار پاش نیست ! )) مادرش کشان کشان او را با خود برد .احساس کردم همه مردم با هم دارند نگاهم میکنند .هزاران ونه بلکه میلیون ها جفت چشم با هم به من نگاه میکردند .پیرزنی زیر لب غرولند کرد : (( وا... زمان ما اینطور نبود .جوونا چقدر بی حیا شدن !)
برگشتم به سمت مغازه لباس فروشی .تصمیم گرفتم هر طور شده کت و شلوارم را پس بگیرم .حتی اگر لازم بود با کتک زدن مرد شکم گنده مغازه دار .اما هر چه نزدیکتر میشدم پاهایم سست تر میشد .نقش اسکناسهای مچاله شده کف دستم انگار دستم را مثل سکه های یهودا داغ زده بودند . وقتی به مغازه رسیدم هنوز کت و شلوارم مچاله شده روی پیشخوان بود و مغازه دار با اوقات تلخی به آنها نگاه میکرد .با دیدنم عصبانی غرید :((ها چی میخوای ؟این کت و شلوار که تن مانکن ما نمیره . چی میخوای گفتم؟ )) گفتم : (( شما .....))
با تمسخر تکرار کرد : (( شوما! نه تاید ! )) اسکناسها را محکم کف دست مچاله کردم .آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم : (( شما یه مانکن برای فروش نمیخواید ؟ برای ویترین مغازه تون ..... برای پوشیدن همین کت و شلوار ؟ ))
سعید صادقی /اردیبهشت 87
بعد التحریر :
الان اونجا مشغول کارم .وقت کردید به من سر بزنید !