
نشسته بودم و به زندگی سراسر ادبار خودم فکر میکردم که ناگهان فرشته مرگ بدون مقدمه از در وارد شد .گفتم فرشته مرگ ،اما اصلا قیافه و طرز ظاهر شدنش با آن چیزی که در کتابها خوانده بودم از زمین تا آسمان فرق میکرد .فرشته –بهتر است از بکار بردن کلمه عزراییل خودداری کنم –کت و شلوار شیکی پوشیده و کراوات زده بود .ساعت بزرگی به مچ دستش بسته و دفتر قطوری زیر بغل زده بود .من که طبق یک الهام درونی او را شناخته بودم بدون مقدمه گفتم :عجب ساعت قشنگی ! آشکارا از طرز برخورد من دستپاچه شد و با کمرویی گفت : متشکرم –اضافه کرد –چشماتون قشنگ میبینه !
گفتم : میشه ساعتتون رو ببینم ؟
گفت :(( البته .))ساعت را از دستش باز کرد و به دستم داد .ساعت صفحه بزرگی داشت با بیست و چهار عدد عقربه که هر کدام وقت قسمتی از دنیا را نشان میداد .فرشته تو ضیح داد : ((اینا هر کدوم وقت مردن آدم توی یک نقطه دنیا رو نشون میدن .هر وقت موقع مردن کسی باشه ،ساعت اون منطقه شروع به زنگ زدن میکنه ...))
پرسیدم : حالا اگه چند نفر با هم موقع مردنشون برسه چی میشه؟
فرشته کمی پس کله اش را با دست خاراند و گفت : ((اون موقع کمی کار من سخت میشه .اما تا به حال سعی کردم کارمو درست انجام بدم .کسی هم شکایتی نداشته !))
بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد ساعت را از دست من گرفت و به مچ دستش بست و گفت : ((رفیق ! وقت رفتنه ! )).
پرسیدم : کجا ؟ -و اضافه کردم –حالا یه کم صبر کن .من که یه جون بیشتر ندارم .در ضمن نمیدونم که ممکنه بهشت برم یا جهنم .راستی شما خبری از اونورا نداری؟
فرشته کمی تردید کرد بعد آهی کشید و گفت : (( هر چند در حیطه و ظایف من نیست ....اما )) دفتر قطور زیر بغلش را باز کرد و گفت :((شما 35 تا قبض جریمه پرداخت نشده دارین...))اعتراض کردم :(( اما من که اصلا ماشین ندارم ! در ثانی فکر میکنم اینا به راهنمایی و رانندگی مر بوط میشه .)) .فرشته دستی به پیشانی اش کوبید و گفت :(( ببخشید! این پرونده یه اروپاییه آخه ایشون برعکس شما که مسلمون درست و حسابی نیستی ،یه مسیحی درست و حسابیه .اونجا هم چون کارشون طبق حساب و کتابه باید براشون دلیل بیاریم و گرنه به همین راحتی جونشون رو تسلیم نمیکنن .)) گفتم : (( اگه یکی نخواد جونشو بده چیکار میکنید؟ )) گفت : (( خوب ... برای خودش سخت میشه .اونوقت مجبور میشم جونشو به اقساط بگیرم ! یعنی اول از پا شروع میکنم . بعد هر بار یه تیکه از جونشو میگیرم تا دم آخر که خودش راضی میشه .)) با ترس پرسیدم : (( درد داره؟ )) لبخندی زد و گفت : (( نه ! عین آمپول زدن میمونه .منتها اینبار بر عکسه ! )) .معلوم بود تا به حال با موردی مثل من روبرو نشده است .با بی حوصلگی اضافه کرد : (( یا اینکه اگر مورد–مثل تو – زیادی پررویی کرد از داس مخصوصم استفاده کنم .زیادی وقتم رو گرفتی .دراز شو ببینم. میخوام جونت رو بگیرم .)) پرسیدم :(( حالا سر پایی چه اشکالی داره ؟ )) گفت : (( آخه اون موقع ممکنه بعد ازینکه جونتو گرفتم با سر بخوری زمین .انوقت روز قیامت با سر شکسته چه جور میخوای در دادگاه عدل الهی ظاهر بشی؟ )) دیدم راست میگوید .دراز کشیدم و به تمام کارهایی که کرده یا نکرده بودم فکر کردم .افسوس چقدر زود دیر میشه؟! میخواستم رمان نویس یا خلبان یا شاعر یا سپور یا .......خیلی چیزای دیگه بشم اما آخرش هیچی نشدم .فرشته از جیب کتش پاندول کوچکی بیرون آورد و بالای سرم گرفت و گفت : (( آروم باش ! فقط به خواب فکر کن .)) آرام آرام داشتم به خواب میرفتم که یکدفعه ساعت فرشته شروع به زنگ زدن کرد و بیدار شدم .فرشته با اوقات تلخی گفت :((ببین! اینقدر معطل کردی که وقت مردن اون آقای اروپایی رسید .باید برم ! )) اعتراض کردم : (( داداش مثل اینکه وقت من رسیده بود .اینجا هم پارتی بازی میکنین؟ )) فرشته گفت :(( معذرت میخوام ! این ارو پایی ها نمیدونی چقدر وقت شناسن .اگه دیر برم از دستم دلخور میشه و شکایتمو به سازمان ملل و یونیسف و یونسکو وشورای امنیت و..... میکنه .اونوقت باید هی برم و جواب پس بدم .)) پرسیدم : (( پس من چیکار کنم ؟ )) برگشت و گفت : (( فعلا زندگی کن تا ببینیم چی میشه .هر وقت خواستم اضافه کاری کنم میام سراغت .جونتو همین جور دست نخورده نگه دار تا بیام .ندیش دست شیطون ؟! قربانت !)) با دست بوسه ای برایم فرستاد و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد !