
امشب نگهبان پاس سیمیلاتور هستم .سیمیلاتور در حقیقت انبار اسلحه گروهان و محل تمرین تیر اندازی با سلاح های بادی است .داخل اتاق ردیف به ردیف اسلحه های کلاش و ژ-س مرتب چیده شده اند .در گوشه ای روی یک میز فلزی ده عدد کلت بادی و دو عدد تفنگ بادی با جعبه هایشان گذاشته شده اند .اسلحه های های بادی با دو عدد مخزن اکسیژن شارژ میشوند که دم درب اتاق ؛زیر پریز برق قرار دارند . پست نگهبانی شامل مواظبت از درب ورودی اسلحه خانه و آسانسور ساختمان است که در روبروی درب سیمیلاتور واقع شده است .از آسانسور فقط برای بالا و پایین بردن دیگ های غذا استفاده میشود و البته فریبرز هم مشتری ثابت آسانسوربود .فریبرزگربه بد ریخت بدون دمی بود که ازآسانسور خوشش می آمد و هر وقت می خواستند دیگ های غذا را بالاببرند وارد آسانسور میشد .برای نگهبانها این گربه یک سرگرمی و مونس شب های نگهبانی بود و بیشتر وقت نگهبانی خودشان را به بازی کردن با این گربه می گذراندند .
از بد روزگار یک روز که فریبرز می خواست سوارآسانسور بشود بین درگیر کرد و کشته شد .روی دیوار های سیمیلاتور پر بود از تصاویر فریبرز و نوشته های که هر کس به میل خود چیزی بر آنها می افزود .از اشعار بی وزن و قافیه تا تصاویر فرماندهان. من هم هر وقت نگهبان میشدم وقتم را با نوشتن روی دیوار یا خواندن دیوار نوشته ها میگذراندم .نوشته هایی ازین قبیل: (( نگهبان ! شاد باش و یی خیال ! ( یک نفر زیر این نوشته اضافه کرده بود )و ...گشاد و دل تنگ!!.
دریای غم ساحل ندارد ! سلطان غم مادر ... لطفا اس ام اس هایتان را اینجا بنویسید:یک روز یک اصفهانی تیر آهن میوفته روی پاش .داد میزنه آخ کفشم !!
شب ها که همه در خوابند فریبرز بیدار است ........لطفا فریبرز را با آسانسور جابجا کنید /دوستی با هر که کردم خسم (خصم )مادر زاد شد ! /آشیان هر جا گوزیدم؟لانه صیاد شد .......فلان ... فلان جناب سروان ....
.خا...مالان در جهان صنعت گرند! .عشق من نسرین !! به چشمانت بیا موز که هر کس ارزش دیدن ندارد.))
امشب بد جور کلافه ام . وقت نمیگذرد . فریبرز هم که نیست خودم را با او مشغول کنم .از دور صدای پارس سگ می آید. .وقتی فریبرز زنده بود می آمد وزیر پاهایم دراز میشد و یا خودش را به عاج ته پوتینهایم می مالید .من هم تکه استخوان مرغی را که در گوشه ای برایش از نهار یا شام قایم کرده بودم به طرفش می انداختم و او با نگاهی حاکی از قدر شناسی استخوان را به دندان می کشید و میرفت گوشه ای مینشست و نم نم آن را می خورد .امشب اما فریبرز نیست .از سر شب تا به حال چند بار برق قطع و وصل شده است .اشکال از سیم کشی است .چند جای سیم ها هم سیاه شده و بوی سیم سوخته همه جابه مشام میرسد .روبرویم چیزی تکان میخورد و نزدیک میشود .یک گربه آرام آرام به طرفم می آید .سفید با خالهای سیاه .مثل مرحوم فریبرز !نگاهش میکنم .عجب!! این یکی هم دم ندارد .حتما دمش را در جنگ با یگ سگ از دست داده است یا چیزی شبیه این .روبرویم مینشیند ونگاهم میکند .میگویم :(( پیشی پیشی ! بیا خوشگله !))نمی آید .فقط نگاهم میکند .جلو تر میروم .گربه هم حرکت میکند و چندمتر عقب تر میرود و می نشیند .داد میزنم (( پیشته !)) تکان نمی خورد .از محوطه سی میلاتور بیرون می آیم و چند متری دنبالش میکنم .عجیب است که از من نمی ترسد .چند متر دور میشود و بعد دوباره مینشیند و نگاهم میکند .کمی می ترسم .حدودا ده متری از محل نگهبانی ام دور شده ام .نکند کسی بیاید و پلمپ اسلحه خانه را دستکاری کند ؟می خواهم برگردم که صدای گربه بلند میشود (( میو!)) .به طرفش میروم .(( چی شده زبون بسته .....))یک لحظه احساس می کنم که کسی از پشت من را به جلو هل می دهد .با صورت به زمین میخورم و بعد صدای انفجار را میشنوم .گرد و خاک که فرو می نشیند به پشت سر نگاه میکنم .سیمیلاتور در آتش میسوزد .احتمالا کپسول های اکسیزن منفجر شده اند .در بیمارستان جریان را برای دکترم تعریف میکنم .میخندد و میگوید : ((خواب دیدی پسر جان ! گربه ها تناسخ ندارند .))
بهش میگفتن اصغر یه تیری .صبح تا شب یه تیر کمون یا به قول خودش (دوشاخه )دستش بود و از چپ وراست هر پرنده ای رو که میدید با تیر میزد .تیرش هم هیچوقت خطا نمیرفت .به همین خاطر بهش میگفتن اصغر یه تیری .اصغر پسر خاله من بود.
تابستون که میشد ،کار منو اصغر و البته بیشتر بچه های محل درست کردن تیرکمان وسنگ پرانی به گنجشک ها ی زبان بسته بود و صد البته بیشتر تیر های من به خطا میرفت .به همین خاطر وقتی با اصغر بودم نمیگذاشت کاری بکنم .به محض دیدن اولین گنجشک یا سیاه کرک یا رنگرز یا کبوتر که روی طره بام یا سیم برق یا هر جای دیگه نشسته بود آرام دستش رو به علامت سکوت روی لب میگذاشت و آهسته به من میگفت :(( دیدیش ؟)) صد البته که دیده بودم .(( با چند تیر بزنمش ؟)) (( با یه تیر! )) .سنگ صفیر کشان از دوشا خه جدا میشد و به سر یا سینه پرنده نگونبخت میخورد و از بالا به زمین سرازیرش میکرد .اصغر تند میدوید وبه یک حرکت، سر پرنده رو با چابکی از تن جدا میکرد و بساط آتشی برپا و دقیقه ای نمیگذاشت که پرنده بیچاره کباب شده وخورده میشد .
بعضی وقتا که میرفتم به اصغر سری بزنم –محله اونها چند خیابان با محل ما فاصله داشت –
میدیدم صدای داد و فریاد همسایه بغل دستیشان (خاله حوری) به آسمان بلند شده و صدالبته از دست اصغر که احتمالا به شیشه های خانه آنها سنگ پرتاب کرده بود .خاله حوری برعکس اسمش خیلی زشت ، بددهن وبی ادب بود .اصغر دوست داشت سر به سرش بگذارد ووقتی صدایش در می آمد نمیدانم کجا غیب میشد .خاله حوری می آمد داخل کوچه و دهان گشادش را باز می کرد و یک ساعت از بالا تا پایین کوچه را فحش میداد بعد از یک ساعت که خسته میشد به خانه اش میرفت و باز میشد صدایش را شنید که داد میزد:(( نازی ؟ نازی ؟باز کدوم گوری رفتی ؟)) نازی دختر خاله حوری بود و برعکس او خیلی زیبا بود .اصلا به مادرش نرفته بود.
یک روز که طبق معمول اصغر غیبش زده بود ، خاله ام به من گفت که بروم و درب پشت بام را ببندم .وقتی بالا رفتم صدای خنده ای توجهم را جلب کرد .نرم و زیبا ... یواشکی سرک کشیدم .اصغر گوشه پشت بام روی تیغه دیوار مشترکشان با منزل خاله حوری آویزان شده بود و سرش را به پایین خم کرده بود .نازی نردبان چوبی را روی دیوار خانه شان گذاشته بود و بالا آمده بود و داشت یواشکی اصغر را میبوسید .از کوچه صدای فحش های خاله حوری می آمد .یک لحظه که صدای فحش قطع شد .هر دو – اصغر و نازی- ایستادند .نازی گفت :(( الان میاد ! من دیگه برم !)) اصغر گفت :((یکی دیگه ! )) من گفتم : (( اصغر، خاله کارت داره !)) هردو چنان جا خوردند که نزد یک بود ناز ی از روی نردبان به پایین پرت شود .اصغر با غیظ پاره آجری به طرفم پرت کرد که به من نخورد .سریع از پله پایین آمدم و فرار کردم .دوستی ما از همان لحظه تمام شد . سالها گذشت و من و اصغر بزرگ شدیم اما همدیگر را کمتر میدیدیم و سعی میکردیم اتفاقی را که باعث شد دوستیمان به هم بخوردرا به روی هم نیاوریم .اصغر به سربازی رفت و می شنیدم که سیگار کشیدن را از دوران سربازی شروع کرده است .کسی هم جلودارش نبود .بعد از مدتی فهمیدم که به دام اعتیاد افتاده است .به چهره اش که نگاه میکردی چیزی جز رخوت و افسردگی نمیدیدی .نازی –دختر همسایه شان - عروسی کرد وبه شهر دیگری رفت .روزی که وسایل نازی را میبردند خوب یاد م است .اصغر در گوشه ای سیگار در دست محو و مات نشسته بود و به ماشین حامل اسباب اثاثیه نازی نگاه میکرد .سیگار دستش را سوزاند اما انگار حسی در بدنش نبود .چشمهایش بی هدف و سرگشته مینمود .گویی هر تکه آن اثاثیه قسمتی از وجودش بود که از او کنده میشد و در ماشین جای میگرفت .نازی از خانه بیرون آمد .اصغر بادیدنش تکانی خورد واز جا بلند شد .اما نازی حتی به سمت اونگاه هم نکرد .سوار ماشین شد و رفت .....چند سال گذشت . یک روز غروب مشغول نوشتن داستانی بودم که موبایلم زنگ زد .خاله ام بود .گریه کنان گفت که حال اصغر خیلی خراب است و در خانه بستری اش کرده اند .دکتر ها از او قطع امید کرده بودند .هپاتیت سی گرفته بود .اصغر میخواست من را ببیند .خواستم بهانه ای بیاورم اما اصرار بیش از حد خاله راهی برایم نگذاشت .به خانه شان رفتم .رختخواب کهنه ای در گوشه اتاق افتاده بود و اصغر با حالی نزار داشت نفس های آخرش را می کشید .خاله گفت :(( باهاش حرف بزن .میشنا سه تو رو .اما نمیتونه حرف بزنه .)) صورت و بدن اصغر به رنگ زرد در آمده بود . نفس هایش نا منظم و چشمها در چشمخانه به سختی میچرخید .گفتم :(( اصغر. پسر خاله خوبی ؟)) خاله ام گریه اش گرفت و از اتاق بیرون رفت .لبهای اصغر تکانی خورد .سرم را کمی نزدیک بردم اصغر بریده بریده گفت :(( تو ....تو ...میگی ...آه پرنده ها ...راسته؟!..من ...))نتوانست حرف دیگری بزند سرفه امانش نداد .لیوان آبی را که کنار رختخواب بود به لب خشکیده اش نزدیک کردم .آب را بلعید .اما نتوانست فرو بدهد .چشمهایش بی حرکت ماند و صدای آخرین نفسش بلند و کشیده دراتاق طنین انداخت .
سعید صادقی /شهریور 86