تبليغاتX
هرزه گرد تنها

 

ساعت 7 صبح است .تازه از مرخصی برگشته ام .قرار است ساعت 4 بعد از ظهر خودمان را معرفی کنیم اما من چون می ترسیدم ماشین گیرم نیاید 8 ساعت زودتر حرکت کرده ام و فرصت کافی دارم .فرصت کافی برای چه؟ برای گشتن در خیابانهای طویل و خفته در سکوت صبح جمعه ؟ساک  سفری سنگینی به همراه دارم که شانه ام از فشار بارش به درد آمده است .کیف را زمین میگذارم و مینشینم .ساعت 7:10 صبح جمعه – کنار ایستگاه مترو آزادی (تقاطع شادمان )- نشسته ام و به مردمی که از کنارم رد میشوند نگاه میکنم .( وری بال پرواز ...وری اوج آواز ... و اوچه که دستی ... دری نمیکنه واز ...تونه می نویسم .... تونه می نویسم ....)* ماشینی از کنارم رد میشود و صدای ضبط صوتش این موسیقی محلی را پخش میکند .دلم میگیرد .آیینه ای از جیب بغل ساکم بیرون میآورم و به سر تراشیده ام نگاهی می اندازم .جای چند تا شکستگی ، یادگار شیطنت های کودکی روی سرم به جا مانده است .هنوز ته مانده ای از آن شیطنت ها در وجودم مانده است .فکری به سرم میزند .از جا بلند میشوم و به گوشه ای میروم و سریع لباسهای سربازیم را به تن میکنم وبعد میروم و کمی دورتر از خروجی ایستگاه مترو روی زمین مینشینم ........

                                            **************

- خانم ببخشید !

= بله ؟

- خانم معذرت میخوام .راستش من سر بازم ...می خوام برم مرخصی سر به خانواده ام بزنم .اما توی مترو یه نامرد تمام پولمو از جیبم زده ....(آخی بمیرم !) حالا نه روی برگشتن به پادگانو دارم  نه میتونم برم خونه مون .شما خودتون بچه دارین فکر کنین به پسر تون کمک میکنین .

= بیا پسرم ! سه هزار تومن بسه؟

- خدا از خانمی کمتون نکنه .خدا پسراتونو براتون نگه داره !

اولین شکار؟صبر میکنم تا دور شود و سریعا پولها رو داخل جیب میگذارم . نفر بعدی یک جوان خوش تیپ است .

- آقا ببخشید ؟

چنان سر گرم گفتگو با موبایل است که متوجه من نمی شود .(( آقا ببخشید ! ) ) متوجه من میشود .(( چیه ؟)) (( میشه یه کمکی ...)) ناراحت میشود (( بروبینیم بابا ! من از تو گداترم ! ))مرده شور خودتو اون موبایلتو ببرن ! مرفه بی درد ! ژ یگول دم اسبی ! تا وقتی که از حوزه دیدم دور میشود نفرینش میکنم .نفر بعدی دارد میآید .فعلا تا ساعت 4 بعد از ظهر وقت دارم .

 

                                     *********************

یک خانم جا افتاده و متشخص با سر و وضع شیک و مرتب از روبرو می آید .عصای سفیدی به دست گرفته و عینک دودی زده است .سگ کوچکی – از آن نژادها که سر و تهشان معلوم نیست ؟ - با موهای بلند سفید .بسته به قلاده چرمی که یک سرش به دست خانم است  به طرفم می اید .بوی عطر گیج کننده ای به مشامم میرسد .صبر میکنم تا جلوتر بیاید .

- خانم ببخشید !

می ایستد و به من نگاه میکند .یا شاید من اینطور فکر میکنم چون از پشت آن عینک دودی چشم هایش معلوم نیست .(( بله ؟ )) (( خانم میشه یه کمکی به ما بکنید؟)) (( چه کمکی ؟ ))

(( سربازم و پول .....)) نمی گذارد حرفم تمام شود :(( فهمیدم ! )) دست در کیف خود میکند و مقداری پول بیرون می آورد و به طرفم می گیرد .با نوک انگشتهایش پولها را لمس میکند (( این دو هزار تومن کافیه ؟ ))پولها را میگیرم (( خدا از خانمی ... ))(( حالا تو میتونی به من کمک کنی ؟)) متعجب میپرسم : (( چه کمکی خانم ؟ )) عینکش را برمیدارد .در عمرم چشم هایی به این غمگینی ندیده ام . (( اگر میتونی 5 دقیقه ....فقط 5 دقیقه روشنی چشمهاتو به این چشم های نابینای من ببخش .عوضش حاضرم تمام زندگی و هر چی ثروت دارم بهت بدم ! می تونی ؟ )) گریه ام میگیرد . دست خودم نیست . پولش را می خواهم پس بدهم قبول نمی کند . عینکش را به چشم میزند و میخواهد برود که صدایش میکنم .....

                                                *****************

آنروز تا ساعت سه و نیم، من چشم های یک خانم پیر و محترم بودم .تمام جاهایی را که توانستیم با هم گشتیم و همه چیز های را که ارزش دیدن برایش داشت برایش شرح دادم . به بیست و چهار ساعت بازداشت شدن می ارزید !

 

 * شعر از ایرج رحمان پور ( لری ) / نوارسفر امید

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

نشسته به غربت ثانیه
که خیال می شود
گستره فرش /
به انتها
ز نرسیدن
به سطری که
تو می دانی
وآسان خواب می شوی
به پیچش نشسته
به لحظه ای
که انکار رهاییست
به آن دم که آمده ای .

دیریست تو
می دانی
.                                      (ایرج سالاروند /وبلاگ  شب رنگ)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |