زمان : 7 صبح روز جمعه
مبداء: خیابان جلال آل احمد
مقصد : میدان انقلاب
دیوانه ای دیدم که راه میرفت و روی کاغذ پاره هایی که بدست گرفته بود تند و تند چیز می نوشت .وقتی نزدیکتر رفتم و نگاهش کردم ،دیدم خودم هستم! .......
اولین تابلو! سس تا آخرین قطره!! وقتی چیزی برای خوردن نداشته باشی ؛ دیگه برات فرقی نمیکنه که سس تا آخرین قطره اش بیرون بیاد یانه ( از کلمات قصار خودم ) .... راه میرم و چیز مینویسم .هر چی که به ذهنم بیاد هر چرت و پرتی که از مغز یه دیوونه که توی خیابون داره راه میره و چیز مینویسه ...به کسی هم مربوط نیست. بذار ماشینا بوق بزنن و بگن (( آهای عمو مگه کوری؟!)) .من فقط یه دیوونه ام .یه دیونه بی آزار ....عجب چمن های سبزی ! آهای خانم ! وقتی یه دیونه نگات میکنه روسریتو محکم نبند ،دکمه مانتوتو محکم ببند.....آخ که چقدر تشنمه ! نمیشه از لوله آب توی چمنا آب خورد .ممکنه آب فاضلاب باشه ..... خوش به حالت که نویوتا کمری داری ! من که با خط یازده حال میکنم .دلت بسوزه! تابلوی دوم –از نوع اتو ماتیک _ هیتاچی ! پاکیزگی و راحتی – تابلوش عوض شد _ رنگ و بوی تابستان ....بازم عوض شد! 24 ماه گارانتی .متناسب با هر سلیقه ! نمیدونم چرا این تابلو ها اینقد تند عوض میشن؟ من که نتونستم بخونمشون ......کاش دیشب زیر این پل عابر پیاده میخوابیدم . عجب سایه خنکی داره !کاوالیر !! جنگجوی مهربان ؟حشره کش ......انقلاب ؟(( دربست ؟ )) برو بابا ! بووومممممم _گاز داد و رفت _ دستشویی دارم!؟ حالا کو تا پارک لاله ؟ با دستشویی های تمام الکترونیک. (( مشترک محترم؟ شما فقط 10 دقیقه فرصت تفکر دارید .بعد از پایان وقت ؛ حتی اگر شلوارتان پایین باشد درب بصورت اتوماتیک باز خواهد شد .))...کاغذم تمام شد .....
روی یه تیکه کارتن هم میشه چیز نوشت .بذار مردیکه ریش پرفسوری نگا ت کنه.(( آقا؟مورد برای مطالعه روانشناسی نمیخوای؟ بیا که حاضرم )) – ((خجالت بکش آقا )) کشیدم .حالا این کاغذارو چه جوری توی کافی نت از جیبم بیرون بیارم؟ عیبی نداره بذار نگام کنن ...... مرکز فیزیو تراپی رهرو ! _ راستی میشه مغزمو بدم فیزیو تراپی کنن؟ میترسم دستگاشون بسوزه _
کشک سهند- خوابی آبی در دشتی سبز _ رسیدم سر تقاطع .باید برم اون طرف خیابون .ای بابا ؟این که یه طرفه است .پس باید تا انقلاب پیاده برم ؟ ...ایتس ایتس ایتس ...ای ام وری نایس ... از ضبط صوت ماشین اون جناب سروان چه صدای موزیکی میومد! ایتس تیتس ایتس ووودور شد .
یه عالمه نون تست دست اون خانمه بود .وای که چقدر گشنمه .یه نون بربری هم دست اون آقای لاغر مردنی بود .اول صبح این آدامس چیه میجویی؟ یه وقت مثل من دچار نارسایی در ناحیه گیجگاهی آهیانه ای میشی .اونوقت هی فکت تلق و تولوق صدا میکنه .مثل من .نیگا ...تلق تلوق ...قرچ تلق ...بسه دیگه! مرده شور ریش بزیتو ببرن ! بزغاله! ...یه سوپر مارکت :(( آقا شیر کاکا یو دارین (مرتیکه با اخم چیز نوشتن منو نیگا میکنه؟) ....اونجا هست .کیک چی؟ ....اون وسط ...)) دوهزاری بهش میدم 450 تومن پسم میده ((آقا من دوهزاری دادم ! خوب چرا دادمیزنین؟ من داد نزدم گفتم 2000 دادم ...کاش از اول میگفتم تعطیله ...)) به جهنم .از مغازه میام بیرون یه گوشه میشینم شیر کیکم رو بخورم .یه معتاد میاد جلو نگام میکنه:(( دندوناتو ببینم؟ یه کمکی به من بکن ؟ )) برو گمشو مردک من از تو معتادترم! فلنگو میبنده ..... تا دلت بخواد توی تهرون کاغذ زیر دست و پا ریخته .میتونی اگه دیونه باشی بیای و کاغذارو برداری و هر چی دلت خواست بنویسی .تازه چند وقت دیگه انتخابات مجلسه و حال میده پشت کاغذای براق تبلیغات کاندیداها چیز بنویسی ! بعد همه میگن یه دیوونه دیدیم که داشت راه میرفت و چیز مینوشت .وقتی اسمشو پرسیدیم خندید و گفت سعید صادقی .....روزنامه فروشی !(( آقا ببخشید ! روزنامه تاریخ مصرف گذشته که بیات نباشه ندارین؟ )) .(( برو آقا. اول صبحی بذار به کارمون برسیم !) ) .(( خاش خاشی شو هم ندارین ؟)) .(( اگه از کیوسک بیام بیرون همچین میزنمت که ...)) گور باباش .خواستم روزنامه هاش روی دستش باد نکنن .بانک ... :با افتخار اعلام میداریم که خانم منیژه ثقفی دارنده حساب ... درین شعبه برنده یک دستگاه پژو 206 گردیده است !
کاشکی اسم منم منیژه بود؟! خانومه تورو جون مادرت بیا و ما رو زیر خودت بگیر ! شاید شانسمون وا شه .....هنوز به پارک لاله هم نرسیدم .خودکارم داره تموم میشه ....دیگه نمی نویسم .

سرباز :خوابم میاد .ساعت یک و نیم نصفه شبه و هنوز نیم ساعت به تموم شدن پست نگهبانیم مونده .اونقدر محوطه 2در 3 متری جلوی اسلحه خونه رو دور زدم که سر گیجه گرفتم .از بس رفتم و اومدم ،تمام موزاییک هاشو تک به تک میشناسم .بیشتر از صد دفعه پلمپ در اسلحه خونه رو نگاه کردم .نکنه دست خورده یا کنده شده باشه .هر بار که از جلوی در رد میشم اینکارو میکنم .در با یه قفل کتابی بزرگ بسته شده و روی قفل با موم و طناب پلمپ شده .((مواظب باش ! اگه این پلمپ کنده بشه معرفیت میکنن به دادسرای نظامی!!)) هر بار همینو بهم میگن .از پاسبخش گرفته تا نگهبان پاس قبل .من هم اینو به نگهبان پاس بعد میگم .اما حالا کو تا نگهبان پاس بعد بیاد!بیست و پنج دقیقه دیگه به تعویض پاس مونده .بعد از ظهری بردنمون میدان برای تمرین رژه .بد ررژه رفتیم و تنبیه شدیم .جناب سروان اونقدر ما رو سینه خیز برد که نمام لباسامون پاره پوره و خاکی شد .
از خستگی دیگه نای ایستادن ندارم .یه کم حرکات کششی انجام میدم اما صدای ترق و تروق استخون کمر و زانوم بلند میشه .(( پاتو تا جایی که میتونی ببر بالا و شلاقی بکوبش روی آسفالت !!)) پدر صاحب پا و کمر مون رو با این رژه در آوردن .از وقتی اومدم ده کیلو کم کردم .غذای درست و حسابی هم که به آدم نمیدن .ساچمه پلو ؛خورشت وحشت! دمپایی ابری !؟ یونجه پلو؟؟...آها ؟! صدای غار و غور شکمم بلند شد ! انگار منتظر بهانه بود تا اعتراضش رو اعلام کنه .کاشکی میشد یه کم بشینم .گروهان روبرویی رفتن مرخصی میان دوره و ما باید به جای اونا نگهبانی بدیم .تمانم آسایشکاه ها رو بجز یکی پلمپ کردن که توی اون یکی هم سرگروهبانشون استراحت میکنه . لامصب اون هم عین سگ فقط بلده به من گیر بده و پاچه گیری کنه (( خبر دار وایسا!! چرا دکمه جیب سمت چپ پیراهنت بازه ؟برات از فرمانده ات درخواست تنبیه میکنم .فعلا دویست تا شنا برو تا بعد !)) دق دلی خونه نرفتنش رو میخواد سر من خالی کنه .گور باباش ! حالا که این طور شد از لجش هم که شده سر پست میشینم .اون که حالا خوابیده . هنوز بیست دقیقه به تموم شدن پستم مونده ......
***************************
سر گروهبان : دارم خواب میبینم .خواب نیست؛یک کابوسه .خواب میبینم که مادرم مریضه .توی رختخواب چهل تیکه کهنه اش دراز کشیده و آروم ناله میکنه .بابام کنارش نشسته و با نگرانی نگاش میکنه .(( معصوم ؟ معصوم ؟ حالت بهتر نشد ؟ )) .
نه !دارم میمیرم . بدادم برس .
= پاشو دواتو بخور .موقعه شه .
- نمی خوام . بذار بمیرم .حالم از هر چی دارو ودرمونه بهم میخوره .
از ساعت 12 که خوابیدم ؛ مدام این خوابو میبینم .گاهی وقتا بیشتر طول میکشه .مثلا توی خواب میبینم که بابام به زحمت شونه های مادر رو میگیره و اونو رو سر جاش مینشونه . یه قاشق شربت به زحمت بهش میده .شربت توی گلوی مادر گیر میکنه و به سرفه اش میندازه .باد پنجره های خونه رو محکم به هم میکوبه .صدای رعد و برق میاد .چشم های مادرم سفید میشه و به پشت می افته .بابا فریاد میکشه :(( یا جداه!)) .از خواب میپرم.دستی به صورتم میکشم . همه اش خواب بود! اما چه میشد اگر این کابوس لعنتی منو راحت میگذاشت تا بخوابم ؟چند دقیقه طول میکشه تا ضربان قلبم به حالت عادی برگرده .دوباره دراز میکشم .آسایشگاه خالیه و فقط من اینجام .همه رفتن مرخصی بجز من .(( سر گروهبان ! شما باید اینجا بمونید و عهده دار امر نگهبانی باقی گروهان بشید .هر وقت که پرسنل از مرخصی برگشتن اگر امکان داشت شما رو به مرخصی میفرستیم .))از بخت بد من ، چرا توی این همه پرسنل من باید مجرد بودم تا به هر بهانه ای منو نگهبان بذارن؟
از داخل کریدور – جلوی اسلحه خونه- صدای پای نگهبان میاد .گاهی وقتا صدای پاش قطع میشه .نکنه خوابیده باشه ؟
اما نه ، بعد از چند ثانیه دوباره صدای قدم هاش بلند میشه .به این سرباز ها هم نمیشه اعتما دکرد .تا سرتو برگردونی سر پست گرفتن خوابیدن .حالشو ندارم بلند شم برم از آبسرد کن داخل دستشویی آب بخورم .با لبهای خشکیده دوباره درازمیکشم.کابوس دوباره مثل یک بختک میاد و منو با خودش میبره ......
*****************************
موش :از اینجایی که من نیگاه میکنم ، در خیلی بزرگ به نظر میاد .بزرگ و وانشدنی .اما من شبای قبل کنار درآهنی یه سوراخ کوچیک –اندازه خودم –کندم و راحت داخل میشم .بوی روغن نظافت اسلحه به مشامم میرسه .عاشق این بو هستم .روی چهار لیتری جای روغن میپرم و سبیلامو به دور درب روغنی اش می مالم .بعد با دستام خوب سبیلامو چرب میکنم .هنوز هیچ موشی نتونسته جای این روغنا رو بجز من پیدا کنه !شش ردیف مقر جای اسلحه پشت سر هم داخل اتاق چیده شده اند . روی مقر اولی می پرم .لوله اسلحه ها تمیز و سرون .دمم رو به لوله اولین اسلحه می مالم .قلقلکم می آید . یه گوشه چند تا جعبه جای مهمات روی هم چیده شده که قبلا اونا رو هم با دندونام سوراخ کردم .یه هفته است دارم روی این جعبه ها کار میکنم .وقتی داخل جعبه میرم ردیف به ردیف فشنگای براق روی هم افتادن و من هر بار که اونجا میرم خودمو روی فشنگا میندازم و لذت میبرم .اسم این چیزا رو وقتی یاد گرفتم که هفته قبل اسلحه دار اومد اسلحه خونه رو ببنده و من پشت یه جعبه فشنگ خوابم برده بود .اولش خیلی ترسیدم .اما اونا منو ندیدن .((این فشنگارو برگشتنی باید ببریم تیر اندازی .... روغن سلاح هم کم داریم .یادت باشه از پشتیبانی بگیری ...... مقر سلاح ها باید رنگ بشه ....فکر میکنم اینجا موش داره ؟!نیگاه کن ! فضله موش ! ... ولش کن ! برگشتنی ..حالا باید بریم .سرویس رفت .زود باش !)) از جعبه فشنگا رد میشم و میرم داخل جعبه ای که لوله های دراز سبز رنگی داخلش هست که انتهاشون یه چیز گنده شبیه یه فضله موش بزرگ چسبیده ! ؟ زیاد خوشم نمیاد .میام بیرون تا برای بار آخر سبیلامو با روغن چرب کنم .از روی جعبه جای فشنگ جست میزنم به سمت اولین مقر اسلحه .اما انگار به اندازه کافی نپریدم ! به زحمت دست خودمو به لوله اولین اسلحه ای که چلوم هست بند میکنم .اما اسلحه دار اسلحه روخوب سر جاش نگذاشته !من به همراه اسلحه از روی مقر به پایین می افتیم . با تمام وجود جیغ میکشم ! ......
*********************
گزارش :
از: گروهبان نگهبان وقت
به : ف محترم گروهان مقداد
موضوع : سرباز وظیفه سعید صادقی
سلام علیکم
با احترام به استحضار میرساند ، در ساعت 45: 1 بامداد مورخه 13 / 4 /1386 که اینجانب در حال سر کشی از پاس های نگهبانی بودم .متوجه صدای مشکوکی از اسلحه خانه یگان گردیدم .و هنگامی که به محل اسلحه خانه عزیمت نمودم .ملاحظه نمودم سرباز فوق مرتکب خوابیدن در سر پاس نگهبانی خود شده و در ضمن چند برگ دست نوشته در کنارش به چشم میخورد که نشان میدهد وی در سر پاس نگهیانی خود مشغول نوشتن چیزهایی بوده که عینا پیوست میگردد. مرتب جهت استحضار و صدور اوامر مقتضی به عرض میرسد%
با احترام
گروهبان نگهبان وقت استوار ابره دری