تبليغاتX
هرزه گرد تنها

هرگز فکر نمیکردم روزی بیاید که با همین دستهایی که روزگاری تو را با آن در آغوش میگرفتم ُتکه تکه ات کنم ! دستهایی که مدتها درآرزوی نوازشت به انتظار مانده بود .بایستی از روز اول حدس میزدم که این آشنایی پایان شومی خواهد داشت .روز اولی که تورا دیدم هنوز یادم هست .تو با آن صورت سفید مهتابی ات و چشم های درشت آبی که یک طره موی طلایی بر روی پیشانی و چشم هایت افتاده بود ُناگاه دلم را لرزاندی و مال خودت کردی .من هر روز به امید دیدن تو از خواب بیدار میشدم و به پشت شیشه مغازه ای که تو در انجا بودی میآمدم تا تو را نگاه کنم .تو هم گاهی اوقات با آن نگاه زیبایت من را میدیدی اما انگار نه انگار که به من توجهی داری و من را میبینی .از این همه بی اعتنایی تو دلم به درد می آمد و ناراحت میشدم .اما در درون خودم میسوختم و میساختم .داخل مغازه میشدم و ....

روزها گذشت اما انگار برای من سالها گذشته بود .عاقبت تصمیم گرفتم راز دلم را به تو بگویم .تو باید حرفم را میشنیدی و به حقیقت عشقم واقف میشدی .به پیشت آمدم .تنها بودی .برایت از روزهایی گفتم که دقیقه ها و ساعت ها محو تماشای تو بودم و تو بی اعتنا بودی .اما تو باز به من بی اعتنایی کردی .با خودم تبری آورده بودم که اگر به عشقم جواب رد دادی خودم را در پیشگاهت قربانی کنم .اما بی اعتنایی تو داشت دیوانه ام میکرد .با خودم فکر کردم که اگر بمیرم تو باقی می مانی و یکی دیگر را مثل من خانه سوز و دیوانه میکنی پس باید به خاطر دیگران هم که شده تو را از بین میبردم  .تبر را که بالا بردم  ترس را در چشمان آبی ات دیدم .اما مهلت فریاد کشیدن را به تو ندادم .به یک ضربه سرت را را تن جدا کردم .سر زیبایت غلطان غلطان به زیر پایم افتاد.بعد دست راست و بعد دست چپ و پاهایت را با تبر قطع کردم .کارم که تمام شد  مثل دیوانه ها در گوشه ای نشستم و متظر زسیدن پلیس شدم ....

       ******************

- اصغر آقا این مانکن ها رو ببر بیرون .اماکن گیر داده .میگن غیر اسلامیه ؟!

= چشم آقا .اینا که تیکه تیکه کردم رو اول میبرم .بردنشون راحت تره !!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

آزارم نداده ای

فقط در انتظارم گذاشته ای

 

آن ساعت های درد آور

پر از مارها

زمانی که قلب من باز ایستاد و تن من یخ شد

می دانستم که می آیی

با تنی برهنه و زخم آلود

با تنی سراسر خون تا بستر من

عروس من

تمامی شب را با هم قدم زدیم

در خواب

و آنگاه که بیدار شدیم

تو تازه بودی و زلال

گویی باد تیره رویاها

آتش بر گیسوانت زده

و تن شسته در اقیانوس گندم و نقره

بیرون آمده ای رخشان و خیره کننده

 

رنجی نبردم عشق من

تنها انتظارت را کشیدم

این تو بودی که باید

دلت را و نگاهت را عوض می کردی

تو بودی که پس از

فرو رفتن در ژرفای دریایی که در سینه ام خفته است

آن را ترک می کردی

به زلالی قطره ای که بر موج شبانه بنشیند

 

عروس من

تو باید می مردی

و دیگر بار می زادی

من در انتظارت بودم

از گشتن در پی تو رنج نبردم

می دانستم که می آیی

زنی دیگر با آن چه من دوست داشتم

زاده از زنی با آن چه خوش نداشتم

با همان چشمان همان دست ها و همان دهان

اما با قلبی دیگر

که در سپیده دمان کنار من بود

گویی همواره همان جا بوده

تا برای همیشه با من گام بردارد

                                                                              پابلو نرودا

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

(( یک ساعته خبر دار ایستادیم !)).سرباز با خودش فکر کرد .(( کی تموم میشه ؟ دیگه پاهام جون نداره .الانه که بیفتم روی آسفالت داغ )) .رو به محوطه چمن کاری شده دور میدان صبحگاه و پشت به جایگاه رژه یکصدو سی و شش سرباز به خط شده اند .یک ساعت تمام و سر گروهبان پشت سر شان در سایه مثل بت زهر مار ایستاده است .

- وقتی خبر دار وای میسی .اگه مار هم نیشت زد باید تکون نخوری !

سرباز آرزو کرد که کاش همین الان ماری پیدا میشد و نیشش میزد .حداقل چند روزی مرخصی استعلاجی بهش میدادند! به محوطه چمن  جلویش نگاه کرد .چمن ها تازه کوتاه شده بودند و بوی سبزه تازه میآمد .داخل چمن ، هر چند متر به چند متری یک عدد شیر آب برای آب دادن چمن کار گذاشته بودند که بعضی خراب بود و آب از دهانه لوله به بیرون سر ریز میکرد .(آب سرد ! حتی اگر گرم هم باشه عیبی نداره .من تشنه مه ! )

- تکون نخور! خبرداری!

گنجشک کوچک پر خاکستری ای پر زنان آمد و روی لوله آب نشست و و نوکش را  در آب فرو برد .( من. تش ......نه ......مه !) صدای موسیقی از بلندگوی میدان صبحگاه بلند شد .وقت شامگاه داشت نزدیک می شد. موسیقی، آرام در جان سر باز طنین انداخت .

(( نمیدانم چه میخواهم بگویم ؟            زبانم در دهان باز بسته است .

در تنگ قفس باز است و افسوس         که بال مرغ آوازم شکسته است

نمیدانم چه می خواهم بگویم              غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ                  گهی می سوزدم گه می نوازد ........))  

 

( من اینجا چکار می کنم ؟) .سرباز حس کرد چشم هایش دیگر جایی را نمی بیند .میسوزد .قرمز شده این چشم های لعنتی !قطره اشکی آرام از چشم سرریز کرد و بروی گونه دوید .دستپاچه شد .کسی نباید گریه یک مرد را ببیند ! دستش را به سمت صورت برد تا اشک را پاک کند ......

- مگر خبردار  نیستی صادقی  ؟ بیا بیرون ببینم !

                                                                       خرداد 86
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |