تبليغاتX
هرزه گرد تنها

(( هک ! هو ! هی ! هار ! .....هک ! هو ! هی ! هار ! ))

سر گروهبان وسط محوطه گردان ایستاده بود و داشت گلوی خودش را با فریاد کشیدن پاره میکرد .زیر تیغ آفتاب 185 نفر سرباز پایه خدمتی فروردین 86 با سرهای تراشیده و لباسهای خل و خاکی که از فرط سینه خیز رفتن بعضی دکمه هایشان هم کنده شده بود ،بی رمق ضربه چهارم را بر آسفالت داغ فرود می آوردند .سرگروهبان دستی به نقاب کلاه نو ی تازه خریده اش کشید و کمی آن را بالا آورد : (( تا من اینا رو آدم کنم .پدرم صلواتی شده ! )) . بیاد صاحب خانه افتاد که امروز در  خیابان از کنارش رد شده بود و جواب سلام او را با اخم داده بود .(( چیکار کنه بد بخت ؟ کرایه شو میخواد .امروز چندم برجه؟)) یادش نیامد .نسیم خنکی او را به خود آورد .(( هک ! هو ! هی ! هار ! ضربه پا ! محکم! )) شمارش را اشتباه داده بود و ریتم پای سر بازها به هم خورد .انگار یگ گله اسب در حال راه رفتن داخل محوطه گردان بودند .(( گروهان ایست !))

نگاهی به درخت چنار پیر اتنهای میدان انداخت .(( این چه ضربه چهارمیه؟ )) سرباز لاغر مردنی دستش را به اعتراض بلند کرد:(( سرگروهبان ! شما ...)) .(( ساکت ! حرف نباشه ! ))درخت چنار را با دست نشان داد : (( اون درختو می بینید ؟ سه شماره رفتین بهش دست زدینو برگشتین ! شماره سوم سینه خیز میکشین جلو ! بشمار یک!....)) سرباز ها مثل رود خروشانی سراسیمه به سمت درخت حمله ور شدند .سر گروهبان فانسخه برزنتی اش را از کمر باز کرد و پشت سر سرباز ها شروع به دویدن کرد .

 

                                ***************************

 

ننه کلاغه کمی در لانه اش جابجا شد .تخم سفیدی که زیرش بود قل خورد وجلو رفت .سراسیمه با نوکش تخم را گرفت و به سمت خود کشید .نگاهی به آسمان کرد .خبری از بابا کلاغه نبود .حتما رفته بود دنبال یلللی تللی ! (( تا من اینو یه کلاغ درست و حسابی بکنم تمام پرهام سفید شده !))

دلش بد جور هوای یک تکه پنیر کرده بود .کم یا زیادش فرقی نمیکرد .همینکه میتوانست مزه پنیر را زیر نوکش احساس کند کافی بود .نگاهی به سرباز های گرما زده انداخت که در محوطه گردان تمرین رژه میکردند .(( اینا دیگه چقد بیکارن ! برین برای خودتون زیر سایه ای بشینید .مگه مجبورتون کردن؟ )) .سرباز ها لحظه ای ایستادند .مردی که تا آن لحظه داشت داد میکشید ؛جلوتر آمد و چیز هایی گفت .بعد ناگهان سرباز ها مثل گله ای که گرگ دنبالشان کرده باشداز دست مرد فرار کردند و به سمت درخت چنار پیر ی که لانه ننه کلاغه روی آن قرار داشت سرازیر شدند .

(( آهای دیووونه ها! یه کم یواش تر !)).

 

                                        *************************

 

سربازها به هم تنه میزدند ، جلوتری ها را هل میدادند تا زود تر به درخت چنار پیر برسند . توی این گرما کی حوصله سینه خیز رفتن را داشت؟ پس باید زودتر رسید .هر کدام از سر بازها فقط و فقط به تنه پیر درخت چنار فکر می کرد و چیز دیگری را نمی دید .(( باید زودتر برسم و بهش دست بزنم ! فقط چند متر دیگه مونده ! نفس کمک کن ! پاها زودتر! زودتر !.....)).

نفر اول رسید!دست به درخت سایید و خواست بر گردد، اما ناگهان سیل خروشان سرباز های پشت سری رویش آوار شد .مثل رودخانه ای که به یک سد محکم بر خورد کند ؛ سرباز ها روی هم افتادند .  سنگینی وزن سرباز ها درخت پیر چنار را تکان محکمی داد (( قرچ!!)) صدای شکستن شاخه سالمند درخت به گوش همه  رسید .حتی به گوش سر گروهبان که فانسخه در دست پشت سر سر بازها می دوید .سربازها پراکنده شدند .تخم سفید رنگی از بالای درخت چنار پیر چرخ زنان آمد و به کلاه نوی تازه خریده سر گروهبان بر خورد کرد و واژگونش کرد. تخم شکست !(( لامصب! کلام کثیف شد ! )) خم شد و خواست کلاه را بردارد که احساس سوزش شدیدی در سرش کرد .((آخ!)) به بالا نگاه کرد .ننه کلاغه خشمگین از شکستن تخم سفید رنگش به سر گروهبان حمله کرده بود و پی در پی او را با ضربات نوک و منقارش مورد حمله قرار میداد .جای ماندن نبود!پا به فرار گذاشت .شلیک خنده سرباز ها بدرقه اش کرد در حالی که با یک دست کلاهش را گرفته بود و با دست دیگر مواظب حمله های کلاغ بود .سرباز لاغر مردنی خنده کنان فریاد کشید :((بشمار سه رفتی تا خونه تون و برنگشتی ! بشمار یک !....))

 

                                                                                 فروردین 86

 **************

 بعد التحریر : دوستان عزیز و گرامی .همانطوری که شاید حدس زده باشید .این حقیر سراپا تقصیر به خدمت مقد س ؟ اعزام گردیده ام (( کچل کچل کلاچه !! روغن کله پاچه ؟ ))

پس اگر دیر به دیر آپ میکنم مرا ببخشید .اگر یک روز جمعه گذر تان به پار ک چیتگر افتاد و سر بازی با سر تراشیده، چشم های درشت ؛ چانه باریک و گوشهای پهن؟ دیدید .بدونید اون من نیستم .یکی دیگه است !در ضمن موبایلم هم به گردنمه .از همه طرفدارانم دعوت میکنم بیان .و هشتمین عجایب خلقت رو ببینن ؟! بشتابید که من فقط تا دو سال تهرونم .بعدش معلوم نیست کجا باشم .قربان همه تان .سعید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |