تبليغاتX
هرزه گرد تنها

شب تحویل سال نو در تهران بودم .میهمان دوستی که از سر غریبی و ناچاری من را دعوت کرده بود تا شب سال نویی تنها نباشد .هر چند ، داخل اتاقکی که وی درآن زندگی میکرد بجز او چند نفر کارگر دیگر هم زندگی می کردند که نیمه های شب از فرط بوی عرق پا و جوراب های نشسته شان از آنجا بیرون زدیم تا گشتی در خیابان های سوت و کور و باران زده محله کامرانیه –حوالی نیاوران – داشته باشیم .دوستم کارگر ساختمانی یکی از دهها برج سر به فلک کشیده آن حوالی بود .وارد خیابان کوهستان هشتم شدیم که بین خیابان دیباجی حنوبی و پاسداران واقع شده است .دو طرف خیابان تا چشم کار میکند برجهای چند طبقه اعیانی و مجلل پشت سر هم ردیف شده اند .هر کدام به یک شکل و یک رنگ .سر بعضی از تقاطع ها کیوسک پلیس دیپلماتیک با یک نگهبان قرار دارد که مشغول نگهبانی از سفارت ها و خانه های سفیرانی است که در این خیابان اقامت دارند .من محو تماشای برج هایی بودم که اگر میخواستی تا طبقه آخرشان را نگاه کنی ،کلاه از سرت میافتاد .کمی که جلو رفتیم باران ریزی شروع به باریدن کرد . ساعت 12 شب بود. سرایدار یکی از ساختمان ها مشغول شستن جلوی آپار تمان بود که به نزدیکش رسیدیم و شرو ع به صحبت با او کردیم .من از مرد جوان  پرسیدم : ( ( ببخشید این واحد های آپارتمانی 100 مترین ؟نه؟ ))خندید وگفت :(( نه سیصد مترن ! متری سه تومن!)) مغزم سوت کشید .یعنی هر واحد 900 میلیون ؟دوستم تایید کرد و گفت که در بعضی جاها  واحد های متری 7 و 10 میلیون هم وجود دارند .سرایدار گفت :(( البته پارسال متری 1.5 الی 2 تومن بوده منتها امسال گرون شده .)) سرایدار را ترک کردیم و در امتداد خیابان براه افتادیم .از تک و توک خانه هایی که چراغش  روشن بود صدای خنده و ریتم تند موسیقی به گوش میرسید .دوستم گفت :(( پارتی گرفتن،شب عیدی .اونا کجا و ما کجا؟))جوابی به ذهنم نرسید .

کمی جلوتر پای دیوار خرابه ای خانمی را دیدیم که سرش را داخل شکاف دروازه آهنی ساختمان مخروبه برده بود و ( پسرم ،پسرم ؟) میکرد .نگران شدیم و جلو رفتیم .

+ ببخشید خانم مشکلی  پیش  او مده ؟

خانم خندید و گفت : نه ! مشکلی نیست .برای پسرام غذا آوردم .

گفتم : پسراتون ؟توی این ...

گفت : آره اینا مثل پسرامن .هر شب براشون غذا میارم .

کمی جلوتر رفتیم .بوی تعفنی از خرابه به مشام می رسید.کمی که دقت کردم دو توله سگ نحیف و خاک آلود را دیدم که داخل خرابه دور تکه بزرگی از گوشت می گشتند و گاه تگه ای از گوشت را به دندان می کشیدند .خانم سانتی مانتال و شیک پوش  قربان صدقه سگها می رفت و می گفت :

=بخورین .بخورین .برای شما گرفتم .اگر بچه های خوبی باشین فردا براتون استخون هم میارم .)

نگاهی به دوستم کردم که داشت آب دهانش را غورت میداد ! آستینش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم و به زن گفتم :(( خدا پسراتونو به مامانشون ببخشه !)) زن تشکر کرد و سر گرم بچه هایش شد!سر سومین چهارراه که رسیدیم یک کیوسک پلیس دیپلماتیک بود که کنار اقامتگاه سفیر آرژانتین قرار داشت و سربازی درآن نگهبانی میداد .خسته نباشیدی گفتیم و گرم کفتگو با سرباز شدیم .دوستم از سرباز پرسید : ((میگم شما که اینجا هستین حتما سفیر به شما عیدی و اینا میده دیگه ؟نه ؟)).سرباز گفت: (( نه بابا. اینا که اصلا نمیدونن عید چیه .چند شب پیش چند تا از بچه های این محل اومده بودن در خونه سفیر قاشق زنی .داد میزدن {هی مستر! دلار !دلار!}

سفیر هم رفت براشون یه پاکت چیپس آ ورد !)) خندیدیم .کمی جوک دست و پا شکسته که بلد بودم برایش تعریف کردم که شب عیدی زیاد ناراحت نباشد .هنوز چند متری از سرباز دور نشده بودیم که یک ماشین الگانس پلاک شخصی با سرعت تمام از کنارمان رد شد و آب باران و گل و لای را با لباس و هیکلمان پاشید .فریاد کشیدم :(( بی شرففففففففففف !بی پدر و مادر !بی......) ) و هر چه فحش  تا به حال یاد گرفته بودم نثارش کردم .اما جوان ژیگولی که پشت فرمان نشسته بود چنان صدای ضبط ماشینش بلند بود که صدای من را نشنید .ساعت سه و نیم بود .صدای تیک و تاک ساعت تحویل سال از  خانه ها به گوش می رسید .وسط خیابان کوهستان هشتم ایستادیم .نگاهی به موبایلم انداختم .(!not coverage  network) انگار اینجا جزو کشور ایران نیست .

دینگ ! دانگ !آغاز سال یک هزارو سیصدو هشتادو شش .....

صدای جیغ و داد و فریاد شادی و بعد صدای ترقه های که گوشه گوشه خیابان می ترکیدند ، گوشم را پر کرد .من و دوستم خیس و گل آلود از باران و لای و لجنی که آن ماشین به ما پاشیده بود در وسط خیابان همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم و به هم گفتیم :(( سال نو مبارک ! صد سال به این سالها !!!))

 
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |