
امروز برای اولین بار بود که تو رو میدیدم .تازه صبحانه مو خورده بودن و اومده بودم پارک تا کمی قدم بزنم و هوایی بخورم .هوا صاف و بدون ابر بود و خورشید مثل یک سکه طلایی درآسمان می درخشید .کمی که داخل پارک گشتم رفتم و روی یکی از صندلی های چوبی پارک نشستم و به مردمی نگاه کردم که در پارک قدم میزدند . تا اینکه تورو از دور دیدم که داشتی می اومدی .سرتو بالا گرفته بودی و با غرور خاصی راه میرفتی .نرم و آهسته .یک لحظه نگاهت در نگاهم گره خورد و من احساس رعشه خفیفی در تمام تنم کردم .یک جاذبه و کشش خاص در چشمانت بود .مستقیم به چشمانم نگاه کردی و لبخند زدی .من هم لبخند زدم و محو تماشای صورت زیبای تو با آن سبیل های بور و خوشرنگ شدم .آرام زبانت را ازدهانت بیرون آوردی و با آن دور لبهایت را مرطوب کردی .انگار می خواستی به من چیزی بگویی اما نمی توانستی یا رویت نمیشد .من منتظرماندم تا ببینم در برابر نگاه من چه عکس العملی نشان میدهی . جلوتر آمدی و آرام روی صندلی ،کمی دورتر از من نشستی .بدون اینکه از من اجازه بگیری و بپرسی :(( ببخشید اینجا جای کسی هست ؟)) اما من از دستت ناراحت نشدم .داشتم همانجور نگاهت میکردم و اصلا به فکر آدم هایی که از داخل پارک عبور میکردند و با دیدن ما دو تا که نگاهمان در هم گره خورده بود میایستادند و ما را به هم نشان میدادند ؛ نبودم .پسرودخترجوانی با دیدن ما لحظه ای ایستادند و بعد به ما خندیدند و رفتند .زیر لب چیزی زمزمه کردی اما من متوجه منظورت نشدم .کمی جلوتر آمدی و نزدیکتر نشستی .باغبان پارک ما را دید و گویا خواست جلو بیاید و به ما حرفی بزند اما منصرف شد و سری تکان داد و رفت .باز هم جلو ترآمدی و دستت را به سمت من دراز کردی .دوست داشتم دستت را بگیرم اما از این همه احساس خودمانی بودن تو زیاد خوشم نیامد . از روی صندلی پایین آمدم واز تو دور شدم وبی اعتنایت کردم .دنبالم دویدی.راستش را بخواهی ،کمی ترسیدم !من هم دویدم تا از تو دور بشوم .اما تو از من تند تر دویدی و جلوی رویم ایستادی و لبخند زدی .دلم در سینه به شدت می تپید .تا به حال در چنین موقعیتی گیر نکرده بودم .جلو آمدی و دستی به سرم کشیدی .از خجالت سر به زیر انداختم .مرا نوازش کردی ودستی به صورتم کشیدی .اشک در چشمهایم جمع شد .زبانم در دهان نمی چرخید و نمی توانستم کلمه ای بگویم .باز هم لبهایت را بازبان مرطوب کردی وجلوتر آمدی .نه !این دیگر خیلی گستاخی بود !جلوتر آمدی ودهانت را باز کردی .............
(( نه!نه!.....تو رو خدا منو نخور !جیر جیر !!))
(( میوو!میوو!پیفففففف!))

پرفسور دستی به موهای جوگندمی اش کشید .کمی یقه اش را شل کرد و از لیوانی که کنا ر دستش بود جرعه ای آب نوشید . نگاهی به مدعوینی که گوش تا گوش در سالن ایستاده یا نشسته بودند انداخت.یقه اش را صاف کرد و اینطور ادامه داد :(( بله ! بحث اصلی امروز ما در باره تبیین رابطه عقل با اعمال ارادی انسان است .انسان یا عقل دارد یا ندارد .اگر ندارد که تکلیفش مشخص است . اگر دارد ؛ پس باید از آن استفاده نماید .در هر مسیری که زندگی در برابر ما قرار میدهد ،ما به یک دو راهی برمی خوریم .یک راه به عقل حکم میکند و یک راه به جنون .اما ما بایستی همواره راه اول را انتخاب کنیم .چگونه ؟عزیزان من این دیگر احتیاجی به شیر یا خط یا رمل و اسطرلاب ندارد .معلوم و واضح است ! اگر دیدید راهی که در پیش خواهید گرفت به دره های هولناک و سختی و مشقت بسیار ختم می شود ؛همان راه، راه عقل است !اما اگر دیدید که یک راه صاف و مستقیم پیش رویتان است – عزیزان گول نخورید – آن راه راه جنون است .جنون ظاهرش فریبنده ، شادی آور و بیقید و بند است .گولش را نخورید ! دیوانه نشوید !راهتان را از دیگران جدا کنید . اگر کسی به نزدتان آمد و قیافه اش مرتب و سر و وضعش بدون عیب و علت بود ، حتم بدانید که او دیوانه است !گول ظاهر بی عیب و نقصش را نخورید .اما انسان های عاقل و با فهم و کمالات سر و وضع آشفته ای دارند .این حکایت از درون پاکیزه و سالم النفس آنها میکند .به آنها اعتماد کنید وحرفهایشان را از صمیم دل قبول کنید .اینان عاقلند و شایسته تحسین .
زبی دردان عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد ))
سخنرانی پرفسور که به اینجا رسید تمامی حاضرین سر پا ایستادند و شروع به کف زدن و تشویق پرفسور کردند. یکی ازمدعوین ردیف اول از جا برخاست و به پیش پرفسور آمد .دستی به شانه اش زد و شرمزده گفت :(( ببخشید پرفسور ؟! )) .پرفسور اخم کرد و زیر لب غرید :(( چی شده ؟ مگر نمی بینید دارم سخنرانی میکنم ؟ )) مرد جواب داد :(( بله پرفسور متوجهم .اما الان ساعت 7 و موقع خوردن قرصاتونه !)) پرفسوردستی به پیشانی اش کشید :(( آخ ! پاک فراموش کرده بودم .)) به سمت مدعوین که همچنان در حال دست زدن بودند برگشت و گفت :(( برادران عزیز !الان ساعت هفته ! ادامه سخنرانی رو موکول میکنیم به بعد از خوردن قرصامون !برین جلوی بخش بغل اتاق پرستاری صف بکشین !)) مدعوین ! فریاد زنان و اعتراض کنان و بعضی ها جیغ کشان و خنده کنان سالن را ترک کردند .مردی که کنار پرفسور ایستاده بود دستی به شانه پرفسور زد و گفت :(( عالی بود پرفسور !! من واقعا از سخنرانی شما لذت بردم !)) .

چند روزی بود دست و دلم به نوشتن نمی رفت.تازه کتاب (درخت انجیر معابد )نوشته احمد
محمود را تمام کرده بودم و غرق دنیای این رمان بودم .برای من که سالها پیش (همسایه ها )
را از
.محمود هم مثل اسماعیل فصیح وقایع بیشتر رمانهایش در جنوب می گذرد.مولفه های آشنا در این
رمان ها گرما و شرجی جنوب و مردمی است که به سادگی با آدم اخت می گیرند و سفره دلشان
را پیش رو یت باز میکنند و با شادی و غمت شریک می شوند .اما دلیل اصلی ننوشتن من این
بود که کمی دچار یاس شده بودم .با خودم فکر میکردم : (آخه به تو هم میشه گفت نویسنده؟تو
کجا و بقیه کجا؟چهار تا کلمه پشت سر هم ردیف میکنی و فکر میکنی نویسنده ای؟نه توصیف
های قشنگی داری و نه میتونی یه خط دیالوگ درست و حسابی بنویسی .ول کن بابا این کارو !
تو این کاره نیستی .)به همین خاطر حوصله آپ کردن بلاگم رو هم نداشتم .اما به خاطر
درخواست های زیاد دوستان؟!و پررویی خاصی که انسان در مواردی که کم میاورد از خود
نشان میدهد ؟دوباره
مطلب بنویسم به هر حال ازینکه باز هم به این حقیر سراپا تقصیر روحیه دادید از شما متشکرم
یادم می آید که زمان جنگ بود .من خیلی کوچک بودم اما این خاطره همیشه با من است .مخصوصا وقتی که به یاد مادر بزرگم می افتم .
مادر بزرگم حدودا 70 سال سن داشت .موهای سفیدش را همیشه زیر یک سربند گل گلی می بست و دو رشته از موهای حنایی اش را تاب میداد و از دو طرف صورتش آویزان میکرد .صورتش پر چین اما مهربان بود .جلیقه مشکی به تن میکرد وهمیشه یک انگشتر عقیق به انگشت دستش داشت .به گوشه جلیقه اش یک سنجاق قفلی زده بود که کلید صندوقچه اش را به آن می انداخت .کلید صندوق از آن کلیدهای قدیمی بود که یک حلقه برای جای دست داشت وزبانه های آن به صورت مار پیچ دور یک میله استوانه ای از آهن پیچیده شده بود .
صندوقچه از چوب گلابی ساخته شده بود و حدودا یک و نیم در نیم متر طول و عرضش بود .چهار طرف صندوقچه با چهار نوار فلزی نقش و نگار دار میخکوبی شده بود .یک قفل قدیمی هم به صندوق بود .هر وقت مادر بزرگ درب صندوقچه اش را باز میکرد ،بوی عطر خاصی از داخل صندوقچه مشام آدم را نوازش میداد .مخلوطی از بوی چوب و قند و آجیل مشگل گشا و بوی روزنامه .داخل صندوق چند قواره پارچه، یک قوطی سوهان خالی که مادر بزرگ سجلد (شناسنامه )اش را به همراه قباله ازدواجش با مرحوم پدر بزرگم را داخلش میگذاشت ،عکس دایی ام را که کت و شلوار مخمل میل کبریتی پوشیده بود و صورتش را سه تیغه کرده و سبیل های از بناگوش در رفته اش را رو به بالا میزان کرده بود با آن خال درشت روی صورت و قیافه خندان که هیبت و اقتدار از نگاهش می بارید ؛و خلاصه تا جایی که قد کوتاه من درآن موقع اجازه بالا رفتن از دیوار صندوقچه را میداد و می توانستم داخل صندوق را ببینم چند تا چیز دیگر هم داخلش بود که درست یادم نیست .اما اصلا این خاطره مر بوط به صندوقچه نیست .همانطور که اول نوشته ام گفتم؛ زمان جنگ تحمیلی بود .برادرم - حجت –به جبهه رفته بود.فردای رفتن او به جبهه من و مادر و مادر بزرگم داخل اتاق مادر بزرگ نشسته بودیم و داشتیم سیب های قرمزی را که دایی ام برایما ن آورده بود پوست میکندیم که ناگهان مادرم زد زیر گریه و گفت :(( بمیرم الهی !الان حجت توی سنگرش نشسته و خبرنداره مادرش داره برای خودش راحت سیب می خوره . سهم پسرم رو نگه دارین شاید بیاد !)) من که میدانستم داداشم حداقل تا دو ماه دیگر نمی آید خواستم حرفی بزنم .اما دیدم که مادر بزرگم یکی از رسیده ترین سیب ها را برداشت و به سمت صندوقچه اش رفت .گفتم :(( ننه ؟کجا داری میری ؟)) مادر بزرگ گفت :(( ننه می خوام اینو واسه حجت اله {همیشه اینطور صدایش می کرد }به امانت بسپارم توی صندوق )).خنده امگرفته بود .((ننه .اون تا دو ماه دیگه نمیاد .سیبه خراب میشه .))مادر بزرگ گفت :(( نه .خراب نمیشه ))من و مادرم به هم نگاهی کردیم و لبخند زدیم .دو ماه گذشت .یک روز بالای پشت بام خانه مان مشغول بادبادک هوا کردن بودم که صدای مادر بزرگم را شنیدم :(( حجت اله !برارم !خوش اومدی .)) سریع از پشت بام پایین آمدم .برادرم از جبهه برگشته بود .لباس بسیجی به تن داشت و ریش سیاه بلندی صورتش را پو شانده بود .خودم را به بغلش انداختم و بوسیدمش .مادرم هم آمد و همگی به خانه مادر بزرگ رفتیم .کمی که گذشت مادر بزرگ به سراغ صندوقچه اش رفت و باقوطی کوچکی در دست برگشت .(( بیا حجت اله جان !این سیبو برای توقایم کرده ام .))من و مادرم باز به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم .باورمان نمی شد که یک سیب بعد از دو ماه سالم مانده باشد .اما وقتی سیب را صحیح و سالم در دست های مادر بزرگ دیدیم ؛ازتعجب خشکمان زد !
سیب ؛ صحیح و سالم و به همان تازگی و طراوت که انگار تازه از درخت چیده شده باشد روبروی ما بود.مادربزرگ در برابر تعجب ما گفت :(( سیب روبه امانت به صندوقچه ام سپردم .اونهم به امانتی ام خیانت نکرد .))خداوندروحش را قرین رحمت کند .انشاالله.