
مريض تخت شماره 12 در خواب ناله میکند .آآآ.....خ!اااااااااا.....ووف!درست عین قطاری که تازه میخواهد ایستگاه خودش را ترک کند اما نمی تواند ودرجا میزند و حرکت نمیکند.ساعت 3:40دقیقه شب است .مریض روی تخت تکانی می خورد و پتوی مندرس بیمارستان از رویش کنار میرود .روی سینه لختش تصویر یک شیر و یک عقاب با بالهای برافراشته به چشم می خورد .روی بازوی راست شمع و گل و پروانه کج و معوجی و روی بازوی چپ جمله ( هرگز نمیر مادر !)خالکوبی شده است .جا به جا روی بدن و صورتش جای زخم چاقو مشخص است .دست راستش تا ساعد آ تل بندی شده و باند قرمز رنگ بدورش پیچیده است .تکانی به پایش میدهد .صدای جرینگ جرینگ پابند فولادی که به پایش بسته شده درجه دار جوانی را که مامور مراقبت از اوست بیدار میکند .درجه دار با صدای زنجیر از جا میپرد :چیه ؟
- سرکار، جون مادرت این پابندو یه کم شلش کن !
= ازین شل تر نمیشه .اصلا اگه میخوای برات بازش کنم ؟
-قربون دستت ! اگه لطف کنی ...
=بگیر بخواب ! اینقدر هم حرف نزن !
مریض زیر لب غرولندی میکند و ناسزایی هم نثار خود میکند.مامور نشنیده میگیرد .صبح روز قبل مریض تخت شماره 12 دو نفر از دوستانش را با چاقو به قتل رسانده بود و البته آنها هم او را بدجوری زخمی کرده بودند اما او – به قول خودش – سگ جان تر ازین حرفها بود که با چاقوی دوتا بچه قرتی بمیرد .علت دعوایشان هم سر معامله مواد بود که متهم که همه او را در محل (غلام پتی بل )صدا میکردند پول آن دو نفر دیگر را بالا کشیده بود .آنها هم در یک فرصت مناسب سر راهش کمین کردند و با او در گیر شدند که در نهایت به کشته شدن خودشان ختم شد .در آن موقع درجه دار جوان داخل آسایشگاه کلانتری مشغول استراحت بود که افسر نگهبان احضارش کرد و به همراه یک نفر سرباز به بیمارستان و بالای سر متهم فرستاد .سرباز بچه کرمانشاه بود و روی تنها تخت خالی اتاق خوابیده بود .اتاق 6 تخت داشت .دوتا از مریض ها تصادفی بودند .مریض دیگر پیرمردی بود که از نردبان افتاده و پا یش شکسته بود .یکی دیگر پلاتین پایش را همان روز برداشته بودند و فردا مرخص میشد .دو تخت دیگر هم اختصاص به (پتی بل )و سرباز داشت .درجه دار هم خوابش می آمد . خسته بود و مدام پلک هایش روی هم می افتاد .اتاق تاریک و سرد بود .گاهگاه صدای ناله مریضی به هوا میرفت وباعث میشد همراه های خواب آلودشان را که کنارتخت ها نشسته یا دراز کشیده بودند بیدار کند .خستگی آرام آمد و با دستهای گرمش پلک های درجه دار جوان را بست ....وقتی چشم باز کرد، تخت خالی بود ! پا بند باز شده مثل پاندول ساعت در هوا تاب می خورد .سرباز هم سر جایش نبود .به دنبال متهم رفته بود یا ؟...با عجله به کریدور سرد بخش دوید .کسی داخل بخش نبود .به سمت انتهای سالن دوید اما انگار هر چه می دوید به انتهای سالن نمی رسید .به پله ها رسید .ضربان قلبش را در گوشها مثل صدای طبل می شنید .سرش گیج میرفت .از پله ها داشت پایین می آمد که پایش به لبه پله گیر کرد و به هوا پرتاب شد .خواست فریاد بزند اما صدایی از گلویش بیرون نیامد .کسی دستش را گرفت و تکانش داد .....سرکار !سرکار !بلند شو !.بیدار شد. گیج و آشفته .نگاهی به همراه تخت بغلی انداخت که مردی حدودا45 ساله بود .(( خواب می دیدی سرکار )).((خواب ؟نه .....با این وضع کی خوابش میاد ؟ )).مرد؛ سری به نشانه همدردی تکان داد و سر جا یش نشست .درجه دار از جا برخاست و نگاهی به متهم کرد (هرگز نمیری مادر !)لبخندی زد .حتما تا به حال مادر پتی بل هزار بار آرزو کرده (الهی زودتر بمیری پسر!).و تازه داشت دعاهایش مستجاب میشد .قتل دو نفر که شوخی نیست . حتما اعدامش میکردند .درجه دار به سمت شیر دستشویی داخل اتاق رفت و آبی به سر و صورتش زد .دلش می خواست سرباز را بیدار کند تا بتواند ساعتی بخوابد.اما ازین می ترسید که با خوابیدن او سرباز هم بخوابد و متهم از دستشان فرار کند.(( به سرباز نمیشه اعتماد کرد !اگه اتفاقی بیفته اول از همه پای شما گیره.فوقش یه اضافه خدمت برای سرباز میزنن .اما شما باید اینقدر برین دادسرای نظامی و بیا ین که ...)).فرمانده کلانتری این نصیحت ها را بارها برای پرسنلش در صف صبحگاه تکرار کرده بود تا ملکه ذهنشان شود.و حال درجه دارجوان جرات نمیکرد مراقبت ازاین متهم خطرناک را به سربا زی جوانتر از خودش بسپارد که حالا روی تخت بیمارستان خواب هفت پادشاه و احیانا دختر شاه پریان را میدید!
به راهرو بخش رفت .پرستار مرد کشیک شب روی صندلی اش خوابیده بود.کامپیوتر اتاق پرستاری روشن بود و اسکرین سیور با علامت ویندوز در روی صفحه مانیتور بالا و پایین میرفت .در گوشه ای سطل آبی رنگی پر از سرنگ های مصرف شده قرار داشت که رویش برچسب (خطر زیستی)چسبانیده بودند.از انتها ی بخش سوز سردی می آمد .با خودش گفت :((این هم از شب یلدای ما !))دست در جیب اورکتش کرد .بیاد سال گذ شته افتاد که در خانه بود و تا چند شب بعد از شب یلدا همیشه جیبش پر از مغز پسته وبادام و گردو بود .اما حالا فقط دستش از ته جیب سوراخ شده اش به لوله رولور کالیبر 38 می خورد که سرد و بی حس بود .آهی از سر نا رضایتی کشید .هوس کرد رولور را از جلد بیرون بیاورد و کمی با آن بازی کند .(با اسلحه هیچوقت بازی نکنید !اسلحه نامرده!یک وقت می بینید .....)صحنه دردناکی جلوی چشمش جان گرفت .روزی که به همراه دوستش در محله خاک سفید به یک موتور سوار مشکوک برخوردند .وقتی درجه دار خواست از ماشین پیاده شود ،ناگها ن موتور سوار از جیب کاپشنش اسلحه کلاشینکف تا شو را بیرون کشید وآنها را به رگبار بست .(من تیر خوردم !)به دوستش نگاه کرد که خون از لای انگشتان روی سینه اش بیرون میزد .موتور سوار رگبار دیگری به آنها گرفت و فرار کرد .باران شیشه خرده بر سر هر دو شان بارید .(اونو ول کن .منو برسون بیمارستان )
از شدت درد با دست شانه درجه دار جوان را چنگ زد .رد خون روی لباس باقی ماند .کسی دست به شانه اش زد .برگشت .(سیگار میکشی سر کار ؟)به خود آمد .(نه؛ممنون .سیگاری نیستم ).
- عجب هوای سردیه!
= بله سرده .
از بوی سیگار دل ضعفه گرفت .به اتاق برگشت .سرباز بیدار شده بود و گیج و گنگ او را نگاه می کرد .( چی شده ؟)(سردمه می خوام برم دستشویی )از روی تخت پایین جست و به دنبا ل پو تین هایش گشت .(خوب برو. ببینم .نکنه خواب دختر شاه پریونو دیدی ؟)
سرباز خندید:((نه با با !خواب مادر فولاد زره دیو رو دیدم !سر گروهبان شمام بیاین یه کم استراحت کنید .))
سرباز که از اتاق بیرون رفت ،درجه دار روی تخت خالی دراز کشید .زیپ اورکت را تا آخر بالا کشید و دست در جیبهای خالی آن کرد .دستهایش را طوری قرار داد که دست راستش روی اسلحه باشد.نگاهی به اتاق انداخت .تاریک ،سرد و دلگیر .(با محبت قلب هایتان را گرم کنید !)این جمله را چه کسی گفته بود ؟بیادش نمی آمد .اما درین اتاق سرد محبتی پیدا نمی شد.......یکی به شدت تکانش داد :(( پاشو ببینم ! گرفتی خوابیدی ؟ اسلحه ات کو ؟)) دستی به سمت راست بدنش کشید .جلد اسلحه خالی بود !به متهم نگاه کرد .اسلحه در دست متهم بود و داشت به او لبخند میزد .اسلحه را آرام بالا و پایین از سر تا قلب او نشانه گرفته بود و تکان میداد .(( دستا بالا سر گروهبان !خوابت به خیر !))
- داری اشتباه میکنی .وضعتو ازین که هست ...
= بدتر نکنم ؟عین فیلما .اما ازین بدتر نمیشه سرکار.
درجه دار خواست از تخت پایین بیاید اما پاها یش انگار فلج شده بود و حس نداشت .
- می خوام برای شب یلدای سال دیگه ات بهت یاد گاری بدم !یلدات به خیر!!
خنده کنان لوله اسلحه را در دهانش گذاشت وشلیک کرد .خون و تکه ای از مغزش به دیوار و تابلوی مشخصات مریض پشت سرش پاشید .
نام : غلام کنانی
بیماری : چاقو خوردگی
رژیم : معمولی
درجه دار فریاد کشید :(( ن...........ههههه !))کسی شانه اش را محکم تکان داد .(( پاشو سرکار صبح شده !میخوایم نظافت کنیم .))

دیکتاتور هوس شطرنج به سرش زده بود .اما دیگر کسی در کشور پهناورش باقی نمانده بود تا با او بازی کند .زیرا همه مخالفین و موافقینش را از دم تیرباران کرده بود .پس با خودش شروع به بازی کرد .بعد از مدتی خسته شد .اول تمامی پیاده ها را به جرم تمرد از دستور محاکمه صحرایی و تیر باران کرد .اسب ها راآنقدر گرسنگی داد تا سقط شدند. فیل ها را به باغ وحش کشورهای دیگر فروخت و پولش را به حساب شخصی اش در سویس واریز کرد . قلعه ها را به مبلغ گزافی جهت توریست های خارجی اجاره داد .وزیر را به اتهام تو طئه برای کودتا و کسب قدرت به سیاه چال انداخت تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد .به شاه طرف مقابل ابتدا پیشنهاد دوستی داد و بعد در یک فرصت مناسب سر به نیستش کرد.بعد چون کس دیگری نمانده بود تمامی خانه های سیاه وسفید را از هم جدا کرد و دستور اکید داد که سفید ها حق معاشرت با سیاه ها را ندارند.سرانجام کارش که تمام شد دستی به رضایت به هم سایید وگفت :((دیگر کاری باقی نمانده است !خیانت کارها و وفا دارها به سزای خود رسیدند حالا من می توانم با خیال راحت به کشورم حکومت کنم !))ناگهان دستی به شانه اش خورد .برگشت:((سلام دوست عزیز ....))نگذاشتند حرفش را تمام کند :((شما به جرم جنایت علیه بشریت دستگیر می شوید !مقاومت نکنید!))خواست با سلاحش به آنها تیر اندازی کند .اما فشنگی برایش باقی نمانده بود.فریاد کشید :((آنها یک مشت خیانت کار بیشتر نبودند !من بی گناهم !))نگذاشتند بیشتر ازین سخنرانی کند واو را کشان کشان با خود بردند .صحنه شطرنج با پیاده های تیرباران شده اسب های سقط شده و قلعه های تسخیر شده؛ سوخته و پاره پاره بر جای ماند .

الو؟
بفرمایید؟
سلام سپیده تویی؟
بله،شما ؟
_ سعیدم .
=نمیشناسم .
_یعنی چی ؟حالت خوبه؟
=به شما ربطی داره ؟
-چرا اینجوری صحبت میکنی ؟نکنه بجا نیاوردی؟
= چرا ،شما رو میشناسم .یه مزاحم که این موقع شب از سر بیکاری شماره منو گرفته .اسم منو هم نمیدونم ازکجا فهمیدین .شاید هم شانسی بوده .به هر حال مزاحم نشید .
- چی داری میگی ؟یعنی میخوای بگی بعد از این همه آشنایی منو نمیشناسی ؟چت شده ؟
= آقا مزاحم نشو!
- الو !الو؟.......
******** ( چند دقیقه بعد )
- الو ؟
= بازم تویی ؟
- ببین تورو خدا قطع نکن باهات حرف دارم .
= ....خوب بگو.
- نمیدونم چی باعث شده با من اینطور نامهربون بشی .اما باور کن من دوستت دارم !!
= ازین حرفا زیاد شنیدم .گوشام پر ازین حرفاست .تو فقط میخوای با احساسات من بازی کنی .تو منو دوست نداری فقط به این فکر میکنی که چه جوری جلوی دوستات پز بدی و بگی که دوست دختر داری .
- نه باور کن من میخوامت .من میخوام باهات ....
= ازدواج کنی ؟ اینم یه دروغ دیگه .اگه راست میگی چرا نمیای خواستگاری ؟من دیگه از شنیدن صدای زنگ تلفن حالم به هم میخوره .از ایستادن سر قرار متنفرم .از پارک وسینما و گردش رفتن با تو در حالی که چهار ستون بدنم ازین میلرزه که مبادا کسی ما رو با هم ببینه ،خسته شدم .میخوام دیگه تمومش کنم .
- ببین ! قبول دارم که دوستی ما یه کم زیادی طول کشیده .اما باور کن من هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم .اما تو هم باید شرایط منو در نظر بگیری .
= کدوم شرایط؟ شرایطی در کار نیست .....
- آخه من وقتی یه کار دایم ندارم وپول تو جیبی مو بابام میده چطور میتونم یه زندگی رو اداره کنم ؟
= پس خیلی غلط کردی از همون اول به من وعده ازدواج دادی .مزاحم!!!مزاحم خیابونی.قطع کن الانه که بابام بیدار بشه و از اتاق بغلی بیاد سراغم .
- بذار بیاد ! صداش کن تا بیاد و بهش بگم که چقدر دوستت دارم .بگم که میخوام باهات ...
= نه؟!بابام منو میکشه !
- پس دیگه دم از بی وفایی نزن .باهام حرف بزن تشنه شنیدن صداتم .تشنه دیدنتم .کاش میشد الان ببینمت !
= الان که شبه کجا میخوای منو ببینی دیوونه!
- از پنجره اتاقت بیرونو نگاه کن .من توی کیوسک روبروی خونتونم !
= خیلی بی شعوری !شاید کسی تو رو ببینه .
- دیگه برام مهم نیست .من فقط تو رو می خوام !
= یعنی واقعا دوستم داری ؟
- آره می میرم برات ؟!
= خوب پس....فردا میبینمت !
- قربونتم میرم !
= پس تا فردا !همون پارک همیشگی .
-باشه عزیزم !خداحافظ.