
روبرویم ایستاده بود و حرف میزد .نفس عطر آگینش که بوی گلهای وحشی میداد بصورت
بخاری معطر در فضا پخش می شد و به صورتم میخورد و سر مستم میکرد .احساس می
کردم که با نخ هایی نا مریی و شفاف به سر انگشتان ظریف و دلربایش متصل شده ام و با
هر حرکت دستانش به راحتی به نوسان در می آیم .دستانی با انگشت های ظریف و باریک
که در انتها با ناخن های صورتی کمرنگی که نصفه نیمه لاک قرمز خوشرنگی آنها را تزیین
کرده بود.در توضیح دادن مطلبی که برایم میگفت دستهایش را تکان میداد ،باز و بسته میکرد
و بعد دستها را در دو طرف بدن رها میکرد .اوحرف میزد و من سراپا گوش شده بودم و
مست جادوی آن دو لب تنگ سرخگون که برایم حرف میزد .چه میگفت؟اهمیتی
نداشت .چون با آنکه سراپا گوش بودم کلمه ای از حرفهای او را نمی شنیدم و فقط مجذوب
شیوه سخن گفتنش بودم . گویی زمان و مکان در ثانیه ای منجمد شده بود و ما دو تا وسط پیاده
رو ایستاده بودیم .من مانند مجسمه ای از خوشبختی و او چون الهه ای از مهر در حال کسب
فیض و فیض دادن بودیم !دلم می خواست خودم را در سیاهی چادر مشکی اش گم کنم و با
آن یکی شوم .با هر حرکت دستش صدای بر هم خوردن پارچه چادرش به گوش می رسید و
صورتش به صدف زیبایی می مانست که در دریایی از سیاهی شناور باشد .دو ابروی
باریک به هم پیوسته اش ،سفیدی صورتش ،بینی باریک و به قاعده اش و چشم هایی که
مجذوب میکرد ،می سوزاند و میخکوب میکرد و توان دروغ گفتن به صاحب آن چشم ها را
از آدم میگرفت .به آهن ربایی می مانستم که قطب مخالفش را رو برویش قرار داه اند و
میخواهد جذب آن شود اما نمی تواند .لحظه ای از سخن گفتن باز ایستاد و کیف مشکی روی
شانه اش را جابجا کرد .زمان دوباره به جریان افتاد و من توانستم صدای بوق ماشینهای
عبوری ،صدای رهگذر ها و صدای دستفروش هایی را که از شدت سرما صدایشان دورگه
و گرفته مینمود را بشنوم .پرسید :(( خوب ، حالا نظرتون درین مورد چیه ؟)) پرسیدم :((نظر
؟در چه مورد ؟!))آشکارا رنجیده شد .((مثل اینکه من دارم خودم رو بیخودی خسته
میکنم .شما اصلا به حرفای من توجهی ندارین .))خواستم معذرت خواهی کنم .با حرفهایش
موافقت کنم –درست یا نادرست –اما به من فرصت حرف زدن نداد .با ناراحتی رو برگرداند
و با قدم هایی شتابان دور شد .زمان منجمد و مرده باز به جریان سیال خود برگشت .صدای
شهر و زندگی روز مره در سرم طنین انداخت .به جوی آب کنار خیابان نگاه کردم ،لجن
متعفنی در ته جوی جاری بود .بوی بنزین ماشین های عبوری ،چهره زشت گدای یکپایی که
چرک و ادبار چندین ساله را به لباسهایش داشت با کاسه گدایی در دست به پیشوازم
آمد .صدای زنگ ساعت بزرگ شهر ،دنگ! ،دنگ! ،دنگ!.من اینها را نمی خواستم .پس دو
دست بر گوشها گذاشتم ،نفسم را حبس کردم و چشم هایم را بستم .مثل یک دیوانه
سرگردان !.............ناگاه کسی دست بر شانه ام گذاشت.چشم باز کردم .لبخند!بوی خوش و
رایحه مستی بخش از نو باز گشت !

خیال آمدنت دیشبم به سر میزد
نیامدی که ببینی دلم چه پر میزد
به خواب رفتم ونیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر میزد
شراب لعل تو میدیدم ودلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ درجگر میزد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر میزد
دریچه ای به تماشای باغ وا میشد
دلم چو مرغ گرفتار بال وپر میزد
تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
حالم خوش نیست .دو روز است که درد معده امانم را بریده است .اولای شروع درد زیاد جدی نمی
گرفتمش .اما کم کم آمد و ریشه در جانم کرد و گویا خیال ندارد به این زودی دست از سرم بر دارد .فکر
میکردم با خوردن چایی لیمو یا قرص دیفنو کسیلات یا یدو کینول دل درد و ...خوب شود اما هیچ توفیری
نکرد .مادر و پدرو و اطرافیان هر کدام نظری میدهند .یکی میگوید :((حتما از خوردن کیک دیشبی حالت
خراب شده ،آخه یه کم شور بود !)) باید اضافه کنم کیک دیشبی رو خواهر گرامی درست کرده بود و مقداری
نمک؟!هم به کیک اضافه کرده بود .یکی میگوید :(( شاید نافت افتاده !)) بعد دو سه نفری من را روی زمین
دراز کرده و با محکم گرفتن دست و پاهایم یکی از پیرزنان اقوام محکم انگشت سبابه و وسطی اش را فرو
میکند داخل ناف من و صدای ناله ام را به هوا میبرد !!بعد یک عدد تخته چوب می آورند و با پارچه محکم به
دور ناف و کمرم می بندند .اما افاقه نمی کند .یکی می گوید :(( باید سه بار محکم به هوا بپره و پاهاشو
محکم به زمین بزنه تا حالش خوب بشه !؟))با درد بسیار امتحان میکنم اما ....نه نمی شود و کماکان
سرویس بین دستشویی و اتاقم برقرار است .مادرم می گوید :به نظرم اگه یه بسته ازین قرصا (دیفنو
کسیلات )رو با هم بخوره خوب میشه !))به زحمت و التماس در لحظات آخر منصرفشان میکنم . او آر اس!!!
داداشم چنان این کلمه را به زبان می آورد که انگار ارشمیدس است و داخل وان حمام قانون وزن حجمی را
پیدا کرده ؟میگویم :(( بی خیال بابا .از دیدن بسته او آر اس حالم به هم می خوره چه برسه به خوردنش .))
مادر بدون اینکه به حرف من توجهی کند برادرم را به دارو خانه می فرستد .دراین حین پدر مثل فرشته نجات
از راه میرسد .با اخم نگاهی به من که روی زمین دراز کشیده ام و اقوام دورم را گرفته اند می اندازد و
میگوید :((چی شده ؟سعید چیزیش شده ؟برین کنار ببینم .)) خاله خانباجی ها را کنار میزند و بالای سرم می
آید .دستی به شکم درد ناکم می کشد و می گوید :(( اینکه چیزیش نیست .فقط سردیش کرده . براش نبات داغ
درست کنین .)) فی الفور آباجی خانم با نبات داغ بالا ی سرم ظاهر می شود .نبات داغ را تا آخر سر میکشم
وگرمی و شیرینی نبات را در شکمم حس می کنم و کمی حالم بهتر می شود . حالا هم که دارم این سطور را
برای شما تایپ میکنم به زور نبات داغ است که توانسته ام پای کامپیوتر بنشینم .اما ......مثل اینکه درد دل
دوباره شروع شد !باید بروم .ببخشید .با اجازه !!!

چند وقت بود دنیا رو تیره و تار میدیدم .نگاه کردن به خطوط متوالی به سرگیجه ام می انداخت .وقتی زیاد به جایی تمرکز می کردم ،احساس می کردم چشم هایم دارد از حدقه بیرون می آید . بعد از درد چشم ،سردرد هم مزید بر علت می شد و امانم را می برید .تا اینکه بالاخره مجبور شدم به چشم پزشک مراجعه کنم .دکتر معاینه ام کرد و برایم عینک نوشت .وقتی عینکم آماده شد و خواستم آن را از عینک سازی تحویل بگیرم ،بدون اینکه آن را به چشم بزنم داخل جلد پلاستیکی اش گذاشتم .عینک ساز نگاهی به من کرد و پرسید :((امتحانش نمی کنید؟))گفتم :((چه فرقی میکنه ؟من که قابش رم بدون شیشه امتحان کردم .اینم همونه منتها با شیشه !)).عینک ساز چیز دیگری نگفت .من هم پول عینک را دادم و از مغازه بیرون آمدم .سر راهم برای بازگشت به خانه برای پرداخت قبض موبایلم به بانک رفتم .قبضم را در نوبت گذاشتم و نگاهی به اطراف انداختم .باز سردردم داشت شروع میشد و همه اشیا و آدم های اطرافم را تار می دیدم .نگاهی به فیش های ردیف شده پشت باجه پرداخت انداختم .آرام دست بردم و قاب پلاستیکی جای عینک را در جیبم لمس کردم .همانطور که دست در جیب کاپشنم کرده بودم عینک را از جلدش بیرون آوردم و دسته و قابش را نوازش کردم .یکی از مشتریان بانک مشکوک نگاهم میکرد .شاید فکر میکرد در داخل جیبم اسلحه دارم و می خواهم بانک را بزنم !خنده ام گرفت و مرد بیشتر به دستم که داخل جیب بود خیره شد و دست روی بسته های پولش که جلوی پیشخوان ردیف کرده بود ،گذاشت .با یک حرکت ناگهانی عینک را بیرون آوردم که مرد جا خورد و یک قدم به عقب رفت !کمی دستپاچه شدم و ناشیانه عینک را روی دماغم سوار کردم .مرد نفسی به راحتی کشید و خود را به بی خیالی زد .عینک را که گذاشتم چند بارپلک زدم و ناگهان !....دنیا برایم رنگ و نور تازه ای گرفت .همه اشیاءو آدمها و محیط اطرافم را با دقت و وضوحی فوق العاده میدیدم .خطوط آبی رنگ خودکار نوشته روی فیش های پرداخت وجه ،بسته های رنگی سبزو سرخ اسکناس ،مسئول باجه با آن سر کچل و بدون مو که از بی مویی برق میزد و سر انجام رییس بانک که در انتهای بانک پشت میزش غرق تفکر نشسته بود یک دست زیر چانه و دست دیگر تا انتها در سوراخ دماغش گویی به دنبال گم کرده ای میگشت!همه را با دقتی باور نکردنی میدیدم .آنقدر هیجان زده بودم که می خواستم به خیابان بدوم و زیبایی تک تک برگهای پاییزی را که زیرآفتاب برق میزدند ببینم .به ماشین های عبوری دست بکشم و سنگریزه های کف جوی آب را بشمارم .به کودکی میمانستم که تازه چشم باز کرده و در برابر زیبایی های دنیای رنگارنگ اطرافش متحیر مانده است .اما سعی کردم به خودم مسلط شوم و بعد از پرداخت فیش موبایلم از بانک بیرون آمدم و اولین سکندری را از لبه درب بانک خوردم .به زحمت مانع از پخش شدنم بر کف پیاده رو شدم وآنوقت بود که فهمیدم راه رفتن با این عینک یک کم مشکل است .موقع راه رفتن فکر میکردم روی بالشی از ابر راه میروم .کج کج و افتان و خیزان .حالتی مثل راه رفتن شتری کج و کوله . هر کس که از روبرو می آمد و من را میدید لبش به نیش خندی تمسخر آمیز باز میشد .رد شدن از خیابان برایم واقعا ترسناک شده بود .هر ماشینی که از روبرو میآمد فکر میکردم الان است که با من تصادف کند .منتظر می ماندم که خیابان کاملا خلوت شود و بعد افتان و خیزان از خیابان رد میشدم .چند باری سکندری خوردم تا اینکه خسته شدم و عینک را از چشم برداشتم .دوباره تاریکی و ابهام غمناکی اطرافم را فرا گرفت .عینک در دست وسط میدان بزرگ شهر ایستاده بودم و مثل دیوانه ها دور خودم می چرخیدم .عینک را زدم و باز رنگهای شاد و نور بازگشتند .تا خانه ماشینی در بست گرفتم .وقتی به خانه رسیدم ؛دم در خانه عینک را محکم روی بینی سوار کردم و وارد حیاط شدم .مادرم داشت کنار حوض آبی رنگ خانه مان یک سبد سیب سرخ خوشرنگ می شست .با دیدنم لبخندی زد و گفت :((به به !مبارک باشه .پسر گلم .چقدر بهت میاد !))
برادر کوچکم - که البته سه سال از خودم کوچک تر است – از پنجره اتاق سر بیرون آورد و با دیدنم زیر خنده زد وگفت: ((به به !!جناب آقای چهار چشم !خونه رو راحت پیدا کردی ؟)).مادرم چشم غره ای به او رفت و گفت :(( ادب داشته باش !خیلی هم قشنگه .بهش میاد .)).من وارد خانه شدم و به اتاقم رفتم .کامپیوترم خاموش بود و حروف روی صفحه کلید ش آدم را به نوشتن وسوسه می کرد .کامپیوتر را روشن کردم و تصمیم گرفتم جریان عینکی شدنم را بنویسم .با این کلمات شروع کردم:
((چند وقت بود دنیا رو تیره و تار میدیدم ....
می گویند وقتی شاه عباس به وزیرش- که اسمش را یادم رفته- دستور داد هزار عدد
کاروانسرا بین راه ها ی کشور بسازد او به جای هزار تا نهصد و نودو نه تا ساخت
.وقتی شاه دلیلش را پرسید ،تعظیمی کرد و گفت:قربان خاک پای جواهرآسای شما
گردم !999تا پر طمطراق تر از هزار تا است و بیشتر در زبان می چرخد و
والخ.........اما من خیلی دوست داشتم هر چه زود تر آمار وبلاگم به هزار تا برسد تا
بعد بتوانم یک جمع بندی کلی از راهی که تا به حال رفته ام داشته باشم .حال که به
میمنت و مبارکی!از هزار تا رد کرده ایم ،می خواهم در درجه اول یک درود بالا بلند
خدمت تمامی دوستانی که در طی این مدت وبلاگ حقیرانه من را با نظرات زیبایشان
منور کرده اند بفرستم .تمامی عزیزانی که به من دلگرمی داده اندو من رابه این باور
رسانیده اند که حرف دل و درد دلم در بین خیلی ها مشترک و درک شده است .
دوستانی که اگر بخواهم نام تک تکشان را ببرم ممکن است کسی از قلم بیافتد.پس از
همین جا دستتان را می بوسم و برای تک تک تان آرزوی موفقیت میکنم .امیدوارم باز
هم با من همراه باشید. یا حق! (سعید صادقی )