تبليغاتX
هرزه گرد تنها

به کجا میروم ؟این سکر رخوت آور شراب من را تا کجا خواهد برد ؟به کدام سرزمین دور ؟وآیا رسیدنی در کار است؟نمی دانم .خود را به لذت نوشیدن تقدیم کرده ام.می نوشم .تلخی آرام آرام از زبانم شروع میشود ؛به گلو میرسد ،در سینه گم میشود و درسرم می پیچد .التهابی در دلم حس می کنم و گرمایی وجودم را در بر می گیرد .پیک های خالی با سبوی نیمه پر اتنظارم را می کشد و من نشسته ام تا آرام رخوتم در خود گیرد .چرا شروع کرده ام و چگونه به پایان می برم ؟بدون هم پیاله، بدون ساقی .نوای موسیقی که منبعش نا معلوم است آرام د رگوشم طنین انداز میشود .جانم لبریز از الحان موسیقی می شود .با آن همراه می شوم .تاملی بین دو جام .می خواند :

((شراب ناب و جای امن و یار مهربان ساقی

                                                 دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟))

به نیت مستی و رهایی از هستی شراب می نوشم .اما مستی نیامد و هستی با تمامی مصایبش بردوش من آوار شد  . می نوشم .بایستی خود را غرقه دریای نیستی کنم تا  حدی که سر از پا و پا از سر نشناسم .مثل شوریده حالان مستی که دست بی نیازی بر عالم افشاندند .به پا می خیزم .زمین یارای تحمل پاهای من را ندارد و از زیر آن  میگریزد!آسمان به دوران افتاده است .زمین و زمان است که می چرخد و من محو  تماشای این چرخش شده ام .حال سماعی شیرین مرا در بر میگیرد .پای می کوبم  .

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است

                                                    ای مجلسیان راه خرابات کدام است ؟

به رقص در می آیم .افتان وخیزان ،لرزان و کژ مژ،اما سرخوش و شاد .سر انجام

سر مستی را در یافته ام .سر خوشم از این بی تعلقی و وارستگی .غم عالم از دلم بیرون شده و شادی عظیمی چون کودکی که در دامان مادر خود باشد وجودم را در خود گرفته است.احساس می کنم نوری از شعاع خورشید ،در دلم فروزان گشته است .

می چرخم .میرقصم تا از پا بیفتم .بیایید!بیایید! شما نیز بیایید !.......

 

بیایید بیاید به گلزار بگردید                        بر این نقطه محنت زا چو پرگار بگردید

بیایید که امروز به اقبال و به پیروز                  چو عشاق خدا جو برآن یار بگردید

درین خاک درین خاک درین مزرعه پاک        بجز عشق بجز عشق دگر بذر نکارید

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید     چه دانید ؟چه دانید که ما از چه شکاریم .     
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

 

باید از ابتدا میدانستم که این داستان پایان خوشی ندارد .او مانند شهابی زود گذر در آسمان تیره زندگیم درخشید و بعد با همان سرعتی که آمده بود نا پدید شد .خود را به زندگی روزمره دلخوش کرده بودم و اینکه هر روز مسیر شرکت تا منزل را طی کنم بدون اینکه بدانم ناخواسته در مسیر دایره بسته ای می چرخم که نهایتش سرگیجه وسرگردانی است .اما یک روز که ماشینم خراب شده بود مجبور شدم در پارکی بین مسیر خانه تا شرکت توقف کنم و دقایقی ریه خسته از دود ودم شهر را با هوای پاک تازه کنم .صندلی های خنک پارک آدم را به نشستن دعوت میکرد .نشستم و به اطراف نگاهی انداختم .روبرویم (او )نشسته بود .مانتو و روسری آبی به تن داشت و کیف چرمی مشکیش را روی زانوها گذاشته بود –انگار میخواست از گنجی گرانبها محافظت کند- خود را به روی کیف خم کرده بود .نیم نگاهی به من انداخت وباز در خود فرو رفت .در این حین ،موبایلم زنگ زد .یکی از دوستان قدیمی بود .دقایقی صحبت کردیم و بعد خداحافظی کرد .دختر متوجه من شد وبه طرفم آمد :

= ببخشید !

بله؟

= میشه با موبایلتون یه تماس بگیرم؟

با خودم فکر کردم .اگر بخواهد موبایلم را بدزدد ،توانایی دویدن بدنبال آن کتانی های سفید را ندارم .اخم کردم .صدایش لرزید .گویی می خواست همین الان زیر گریه بزند  التماس کرد :(( خواهش میکنم !خیلی ضروریه .))

دلم سوخت و مبایل را بدون اینکه کلمه ای بگویم به او دادم .مکالمه اش کمی بیشتر از حدی که انتظار داشتم طول کشید .کسی را آن طرف خط تهدید میکرد ،داد میکشید  والتماس میکرد .اما گویا حرفهایش در طرف مقابل تاثیری نداشت .عاقبت با گریه موبایل را خاموش کرد وکنارم نشست و سر د رگریبان فرو برد .

(- ببخشید خانم !..) متوجه من شد . معذرت خواهی کرد و گوشی را برگرداند .نفسی تازه کرد .بعد بدون اینکه از او خواسته باشم شروع به تعریف قصه زندگیش کرد .

از کودکی تا نوجوانی و از ازدواج نا موفقی که داشته و حالا شوهرش ترکش کرده بود وبه التماس هایش توجهی نمی کرد .در حین حرفهای دختر ،من به خانه ام فکر میکردم و به سگ با وفا و دوست داشتنی ام که حتما از تا خیرم نگران شده و الان داشت پشت در خانه با پارس کردن هایش اهالی مجتمع گلدیس را کلافه می کرد.

بعداز اینکه دختر حرفهایش را تمام کرد و خواست من را ترک کند کارت ویزیتم را

که شماره موبایلم روی آن نوشته شده بود به دادم و گفتم :

- اگر کاری داشتین یا فکر کردین از دست من کمکی ساخته است .به این شماره زنگ بزنین .من مثل یک دوست در خدمت شما هستم .

کارت را گرفت .تشکر کرد و از پارک خارج شد .روز بعد به من زنگ زد و این تماس ها ادامه پیدا کرد .وقتی در خانه بودم و با من تماس میگرفت ،برایش موسیقی میگذاشتم و آرام آرام غزل های عاشقانه حافظ و شعر های دیگر را از بر میشدم تا برایش بخوانم .او میخندید و من را (پیرمرد )خطاب میکرد .آخر او حدودا نصف من سن داشت .او 18 ساله بود ومن 40 ساله .با موهایی سفید در بنا گوش و صورتی که کم کم چروک می انداخت با شکمی برآمده و نا فرم .نیمه عمرم را به اتمام رسانده بودم و ولی هنوز مجرد بودم .نمی توانستم خودم را به یک زندگی پنجاه شست ساله در کنار یک زن وفق بدهم .به نظرم این کار مثل شرکت در دو ماراتونی می مانست که انتهایش مرگ و از نفس افتادن بود .بدون اینکه حتی ذره ای از شور و حرارت آغاز مسابقه در جان وذهن دونده باقی مانده باشد .یک بار او را به خانه ام دعوت کردم ؛اما نپذیرفت .من را پیرمرد صدا میکرد و همین دیوانه ام میکرد .فقط به من زنگ میزد. یکبار قاطعانه ازاو خواستم دیگر به من زنگ نزند و مزاحمم نشود .

سه روز زنگ نزد ....و من داشتم از افسردگی و یاس می مردم .روز سوم تماس گرفت و معذرت خواهی کرد .من نگذاشتم بیش از این ادامه بدهد و از او معذرت خواستم و خواهش کردم هر روز به من زنگ بزند .شنیدن صدایش برایم مثل اکسیژن هوا ضروری شده بود.تا اینکه سه ماه از تماس های تلفنی ما گذشته بود که یک روز  اورا وقتی داشتم ازشرکت بر میگشتم دیدم .داخل یک پژو 206 به همراه سه پسر جوان نشسته بود و در خیابان با ماشین ویراژ می دادند. صدای موزیک گوش خراشی از ضبط ماشین بلند بود .او و پسر ها همراه با آهنگ می خواندند و دست میزدند و می خندیدند.

با ماشینم چند خیابان تعقیب شان کردم .بعد از طی مسافتی،ماشین در گوشه ای ایستاد و دختر از آن پیاده شد .آرایش غلیظی کرده بود و روسری اش تا انتهای موهای سرش پایین آمده بود .مانتو صورتی رنگی پوشیده بودو همان کتانی های سفید اولین دیدارمان را به پا داشت.سر حال و شاد بود و چشمانش از شادی برق میزد .

جوانی که پشت فرمان بود دست دراز کرد و شاخه گل سرخی را به او داد .او گل سرخ را گرفت و میان موهایش فرو کرد و خندید .جوان داد  زد :((دووست دارم !دیوونه!))

ماشین با سرعت دور شد و دختر هم به کوچه ای پیچید باگل سرخی در میان موهایش .دلم می خواست به دنبالش بروم و گل سرخ را از او بگیرم و زیر پا له کنم .و با سیلی صورتش را سرختر از اینکه هست ....ولی رمقی در پاها و دستانم نیافتم .دور زدم وبه خانه برگشتم . وقتی به خانه رسیدم  تلفن  زنگ زد .او بود .من آرام وشمرده هر چه که دیده بودم برایش گفتم .انکار نکرد و حتی با پررویی شماتتم کرد که جاسوسی اش را کرده ام و در نهایت گفت که من پیرمرد خرفتی بیش نیستم که قدر جوانی مثل او را نمیدانم و رابطه بین ما فقط و فقط از سر ترحم نسبت به من بوده ونه چیز دیگری .علاقه و محبتی در بین نبوده وفقط او می خواسته کمی تفریح کند وسر به سر من بگذارد .و من هم به جای چشم چرانی به دنبال زنان و دختران جوان بهتر است به فکر ازدواج با بیوه زنی هم سن وسال خودم باشم نه یک دختر جوان که می توانست جای دختر من باشد .

باقی حرف هایش را نشنیدم ......احساس می کردم آتش سوزانی از دهانه گوشی زبانه میکشد و به یکباره ذهن و هوشم را به خاکستر مبدل کرده است .گوشی را گذاشتم و بهت زده در گوشه ای نشستم .........

از آن روز به بعد دیگر در مسیر خانه تا شرکت توقف نمیکنم .سگم در خانه منتظرم است .

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

حس غریبی دارم.تا به حال در ظلمتی شگرف فرو رفته بودم اما ناگهان نوری از کرانه ای ناپیدا بر من تابیدن گرفت ومرا در امتداد هر چه نور است جاری کرد .دستانم را به سمت تابش نور گرفتم ،دستانم نور شد و تمامی جانم از درخششی سفید تابناک گشت .نور شدم وجاری در فضا ومکان .آبی آسمان در وجودم تجلی یافت .منبسط شدم به وسعت کهکشان یک سر در روی زمین وسری تا به فراخنای عالم امکان .سیاره ها در اطرافم به چرخش در آمدند .دب اکبر و صورت پروین به خالکوبی هایی درخشان بر روی شانه هایم بدل شدند .خورشید در سرم تابیدن گرفت .تمامی اشعار نغز و شاعرانه قرون را ازبر شدم .تمامی محبت و عشق هستی از وجودم نشات گرفت .اما در عین حال گویی کسی سینه ام را میفشرد فشردنی دلپذیر موجی مرا با خود می برد .به کجا؟ نمیدانم .اما راضی بودم به این رفتن وره سپردن .مقصد هر کجا که باشد ،حتما جایی دلپذیر و زیباست وگرنه حال من چنین نبود .نوری سبز در بالای سرم به درخشش درمی آید .به طرفش میروم .آیا رسیده ام؟       

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

تمامی ذرات تنم در رشته رشته های شبکه پخش می شوند !خود را مانند آبی سرد در رگهای تشنه شبکه جاری میسازم تا تورا بیابم ای محبوب اینترنتی من !

کدام وادی کدام چت روم حضور تو را بشارت میدهد ؟به کدام چت روم بروم تا حضور زیبای آدمک خندان تورا با گوشی بر گوش یا وب کن ببینم ؟دستان مرتعش ونحیفم پی در پی کلمات را تایپ میکنند و آدرس سایت است که پشت سر هم نوشته میشود تا رد پای تورا در وبلاگهای مورد علاقه ام بیابم .برایم نظر داده ای ؟ای به فدای آن نظر زیبایت !از عشق و محبت برایم نوشته ای .میدانم که تو خود شراب نابی از محبت و صفا هستی و این را به رایگان به دیگران تسری میدهی .(از کوزه همان برون تراود که در اوست )ای کاش من هم می توانستم برایت شاخه گل سرخی در پست وبلاگم بگذارم .اما شرمنده که بلد نیستم !

محبوبا !به امید لمس وجود نازنینت دست بر شیشه مانیتورم میکشم و از لرزش خفیف الکتریسیته صفحه نمایش رعشه لطیفی جانم را فرا میگیرد .گویی گلبرگ های گلی را لمس کنی و ناگاه خار نازکی از آن گل در نوک انگشتانت فرو رود .هم درد دارد وهم لذت !

امروز نمیدانم آپ هستی یانه ؟ ردت را در کدام وبلاگ دنبال کنم ؟هر جا که تو روی به دنبالت می ایم و به هر بلاگی که لینک بدهی بلاگ محبوب من خواهد بود

فاصله ها با وجود اینترنت برایم نزدیک است .فرقی نمیکند که تو در جنوب باشی یا شمال ،در ایران باشی یا در هر جای دیگر این کره خاکی .اصلا همین که اینقدر دست نیافتنی هستی ، خواستنی ترت میکند و آتش اشتیاق مرا برای دیدنت شعله ور تر میسازد .

در وصالی که شود زود میسر مزه نیست

چند روزی به میان وعده ودیدار خوش است

 

القصه!چه شرح فراق دهم که هر چه بیشتر نامت را میبرم بیشتر در آتش دیدارت میسوزم .پس قصه کوتاه میکنم و لب فرو میبندم باشد تا دیدارت !

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست    هرکه درین حلقه نیست فارق ازین ماجراست

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

با خودش فکر کرد: ((مزخرفه !اینا از من چی می خوان ؟این سایه های سیاه دور و برم .بهتره بیان وکمکم کنن تا از زیر فشار خرد کننده فرمان ماشین که سینه مو شکسته نجاتم بد ن.شیشه ها شکسته وریز ریز شده ،در قفل شده ومن این تو گیر کردم .اما این سایه ها فقط دور وبرم می چرخن وفریاد میزنن .یکی بیاد منو نجات بده !

عجب بوی بنزینی میاد!فکر میکنم باک سوراخ شده .دستا و پاهامو حس نمی کنم .فکر میکنم شکستن .یا شاید هم قطع نخاع شدم .اما به هر حال زنده ام .زنده .این که دارم با چشمای خودم همه چیزو می بینم و با گوشام صداها رو میشنوم ،نشون میده زنده ام .زبونم مثل یه تیکه گوشت بی مصرف توی گلوم گیر کرده .تشنه ام .باید نفس بکشم ،باید هوا رو به داخل این ریه له شده بکشم ....آخ !چه دردی داره این سینه .

تق !تق !یکی روی در میکوبه .یه سایه سعی میکنه با یه تیکه آهن یا چیزی شبیه دیلم در رو باز کنه .زود باش !از میون شیشه های شکسته یه پشه مزاحم داخل شدو روی خون های صورتم نشست .لعنتی!با چه ولعی داره خون های هنوز سرد نشده مو می مکه !گم شو لعنتی .سعی میکنم سرمو تکون بدم اما نمی تونم .حس ندارم .یکی بیاد منو نجات بده!.....دیروز با پسرم ماشین بازی میکردیم .ماشینهای اسباب بازیشو محکم به هم می کوبیدیم تا اینکه می شکستن و چرخاشون از هم سوا میشد .بعد پسرم ماشین ها رو دمر میکرد و با نا راحتی دستاشو به هم میزد و به من میگفت :((ببین بابایی!همه آدماش اوف شدن .))من بغلش کردم وگفتم :نه بابا جون اونا نمردن .اونا خوابیدن ))آخ چقدر خوابم میاد .چقدر دوس دارم این پشه مزاحم شرش رو کم میکرد واینقدر خونم رو نمی خورد .بسه دیگه !چقدر می خوری .کاشکی الان خونه بودم .پیش زن وبچه ام .نه توی یه ماشین له شده وزیر فرمون سنگینی که تا روی سینه ام بالا اومده .با این سایه ها که دور برم میچرخن وهیچ کاری نمیکنن .با این بوی دود وسوختگی و گرمایی که آروم آروم از کف پاهام شروع شده وبالا میاد .

به پاهام نگاه میکنم .شعله های زرد ورقصان آتش آروم پاهامو تو خودش میگیره .

اما من حس ندارم .بوی گوشت سوخته میاد . حیف از پاهام !سایه ها دور ودورتر میشن ودیگه نمی بینمشون .پشه مزاحم هم رفته .چه بهتر .دردی ندارم حسی ندارم . آرزویی هم ندارم .یکی دست روی شونه ام میذاره .از تو آیینه جلو می بینمش .بهم لبخند میزنه .بریم ؟حاضری؟حاضرم !از اینجا نشستن و زنده زنده کباب شدن که بهتره .پاشو !دستمو میگیره وبلندم میکنه .منو بالا میبره .بالا وبالا تر .از اون بالا ماشینمو میبینم که داره میسوزه وخاکستر میشه .نسیم خنکی موهامو نوازش میکنه .قطره ای ازآب بارون از میون ابرای سفید به روی صورتم می افته .بال و بالا تر میرم .حالم خوبه . دردی ندارم . حسی ندارم . آرزویی هم ندارم .))

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |