تبليغاتX
هرزه گرد تنها

نوای جادویی پیانو ذهن تو را تسخیر میکند .تورا با خود میبرد به جایی که ماسه های نرم ساحلی را زیر پا هایت احساس میکنی .موجی ناگاه می آید و بسوی پاهای برهنه ات هجوم میآورد ،بوسه آب شور دریا را بر پاهایت احساس میکنی و غرق لذت می شوی .نسیمی آرام از سمت دریا میوزد و موهایت را به بازی میگیرد .چشمها را می بندی و عطر خیس آن را به مشام میکشی .پرنده ای سپید بال از بالای سرت عبور میکند و ورودت را به میهمانی بادودریا و ساحل خوشامد می گوید.روی ماسه های ساحلی جوانی نشسته وآرام ارام نی می نوازد .ترنمی غمگین و شادی آور و تو در عجب می مانی که چگونه این اضداد با هم گرد می آیند .دست در ماسه های ساحل فرو می بری و از سردی و رطو بتشان سرشار می شوی .غروب دریا نزدیک است .خورشید سرخگون دریا با همه زیبایی و دلتنگی اش آرام در مرز دریا وآسمان گم میشود .ساحل کم کم خلوت میشود  وتنها تو می مانی ودریا وموجهایش که پیوسته سر بر ساحل می سا یند . و نا گهان د لت هوای دیدار یاری را میکند که مدتهاست از او بی خبری .ماه آهسته بر فراز آب تیره گون به تلا لو در می آید و تو از خود می پرسی :( آیا او هم  در این لحظه به یاد من هست ؟ ).و باز بیشتر و بیشتر آرزوی در کنار او بودن را میکنی .همه ذرات وجودت او را صدا میزند .بروی زمین مینشینی و به دریا نگاه میکنی .نوای جادویی پیانو ذهن تو را تسخیر میکند........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

جسم مجنون را ز رنج دوری یی           اندر آمد ناگهان رنجوری یی

پس طبیب آمد به دارو کردنش              گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش

رگ زدن باید برای دفع خون              رگ زنی آمد بد آنجا ذو فنون

بازوش بست و گرفت آن نیش او         با نگ بر زد در زمان آن عشق خو

مزد خود بستان وترک قصد کن          گر بمیرم گو برو جسم کهن

گفت آخر از چه می ترسی ازین          چون نمی ترسی تو از شیر عرین

گفت مجنون من نمیترسم ز نیش           صبر من از کوه سنگین هست بیش

من بلم بی زخم ناساید تنم                   عاشقم بر زخم ها  بر می تنم

لیک از لیلی وجود من پر است             این صدف پر از صفات آن در است

ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی              نیش را نا گاه بر لیلی زنی

داند آن عقلی که در وی روشنی ست        در میان لیلی ومن فرق نیست

من کیم لیلی و لیلی کی ست من              ما یکی روحیم اندر دو بدن

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

رد پا چيز خوبي است

دانه پاشيده‌ام تا بيايي.



گوش كن: تق

تق تتق تق

حس موسيقي‌ات را بياور

من همين گوشه‌ام

پاي اين كاجهاي مطبّق.



شعرهايم

ـ واژه در واژه ـ

يك رد پا بيشتر نيست.



شعرهايي كه سوراخ سوراخ

بر تن كاجها خالكوبي است.



گوش كن: تق تتق تق.



واژه پاشيده‌ام

تا بيايي

رد پا چيز خوبي است.

(با تشکر از دوست خوبم آریا که این شعر زیبا را برایم فرستاده است )

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

 

قرار بود در شهر جشنی بر پاشود .به خاطر تولد کی یا کدام مناسبت ،نمیدانم .اما چیزی که از جشن به یادم مانده این بود که از یک هفته قبل از بر پایی جشن موعود کارگر های شهرداری مشغول شستن خیا بانها وجدول های همیشه پر ازآشغال شهرمان بودند .تعدادی در کوی وبرزن طاق نصرت های پر از گل برپا میکردند که با ریسه های رنگی از لامپ های کوچک تزیین شده بود . دور  تا درو دار بست ها را پارچه های رنگی پیچیده بودند و بالای هر  طاق نصرت پرچمی برافراشته بودند .ساختمان کهنه شهرداری را رنگ یکدست سفید  زده و سه رشته لامپ رنگی هم از بام تا نیمه ساختمان بصورت هلالی آویزان کرده بودند .من کودک بازیگوشی بودم که به مقتضای شغل پدرم که در شهرداری کار میکرد میتوانستم به همه جا سرک بکشم .حتی به اتاق شهردار.آن روز وقتی دزدانه به اتاق شهردار وارد شدم.مشغول صحبت با زنی بود که پشت به من ایستاده بود ومن توانستم پشت چادر رنگارنگش که مندرس مینمود پنهان شوم .زن به شهردار التماس میکرد و گویا در خواستی داشت اما سر شهردار شلوغ تر از آن بود که وقتش را با اوهدر بدهد .یادم است که میگفت :( خانم ما که دارالایتام باز نکرده ایم !مشکل شما به خودتان مربوط است .بهتر است شوهرتان را به بیمارستان بسپارید و فکری برای خودتان بکنید .....شما هنوز جوان هستید و......زیبا !)گویا شهردار از پشت میز خود بلند شده وبه سمت زن آمد که زن قدمی به عقب برداشت و به من برخورد که پشت سرش ایستاده بودم .هردومتوجه من شدند .شهردار غرید :(بچه اینجا چکارمی کنی؟مش کاظم !بیا اینجا !) پدرم را صدا میزد .میدانستم که دیگرآنجا جای من نیست و با عجله قصد فرار از اتاق کردم.دم در شنیدم که زن به شهردار می گفت:(اما خدایی هم هست ...)شهردار داد زد :( مش کاظم !کجایی؟).

در میدان بزرگ شهر دو نفر از کار گر های شهرداری غرو غر کنان تک درخت قدیمی بید مجنون وسط میدان را با ریسه های لامپ وپرچمهای رنگی تزیین میکردند .یکیشان که بالای نردبان بلندی آویزان بین هوا وزمین بود مرتب سر دیگری داد میکشید و دستور میداد :

اوهوی!اون لامپا رو از اونجا بردار !اونجا نه ،اینور .خدایا این خنگ کی بود که دادن به من.حواست رو جمع کن .)دیگری پرسید :(حالا واسه چی ما اینهمه به این درخت میرسیم؟هزارتا درخت دیگه از این بهتر توی شهر هست .)آنکه بالای نردبان بود داد کشید :(گفتم خنگی ،میگی نه

این درخت قدیمی ترین درخت شهرمونه .مثلا سمبل قدیمی بودن و این جور چیزها .قراره شهرداربیاد زیر این درخت و پشت تریبون واسه مردم سخنرانی کنه .نمیدونی شهرداری چقدر واسه این مراسم خرج کرده .تازه دستورداده همه گداها روهم از سطح شهر جمع کنن که اگه یه وقتی مقام دولتی چیزی اومد بگه ما اصلا تو شهرمون گدا و فقیر نداریم .اااا نگاش کن !چه راحت واستاده منو نگا میکنه !بجنب دیر شد .هنوز تریبونو نصب نکردیم .).

توی کوچه مان بچه ها مشغول بازی بودند و شعر (شهردار کچل )رو میخواندند که اهالی فقیر شهر برایش ساخته –آخر شهردار کمی تا قسمتی کچل بود !-من را که دیدند دست از شعر خواندن کشیدند و یکی یکی به خانه هایشان رفتند .من درآن محل دوستی نداشتم.نگاهی به آسمان کردم ،از سمت غرب دسته های پراکنده ابر سیاه به هم می پیوستند و بزرگ و بزرگتر میشدند .باد آرام آرام شدت میگرفت وبرگ درختها را با خود میبرد .ناگهان برقی در آسمان درخشیدن گرفت و چشمم را خیره کرد .مادرم هراسان به سر کوچه آمد و من را زیر چادرش گرفت وبه خانه برد .باد و باران شدت گرفت و بر بام خانه ها وزید وبارید .طوفان تندی که تا آنروز من ندیده بودم شهر را در نوردید .چرخ زنان به میدان شهر سر کشید تریبون شهردار را واژگون کرد .ریسه های لامپ رنگی را از روی تک درخت بید مجنون کند .پارچه های رنگی دور طاق نصرت ها را جر واجر کرد ،رنگهای تازه ساختمان شهرداری را با آب باران شست و ریسه رنگی را به محوطه شهرداری پرت کرد و حتی شیشه های اتاق شهردار را شکست .سیل آب باران هر چه کارگر های شهرداری شسته و تمیز کرده بودند به لجن کشید .پدرم گفت فردای آن روز شهردار را دیده است که مثل دیوانه ها میان ویرانه های طوفان قدم میزند و گریه میکند و داد میکشد :(چرا ؟چرا ؟چرا؟)از آنروز به بعد بود که شعر (شهردار کچل)جای خود رابه (شهردار دیوونه ).این را خوب یادم است .چون بعد ازآنروزمن دوستان زیادی از بین بچه های هم سن وسال خودم پیدا کردم !

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

سرگذشت ورتر

هر روز صبح ،وقتی دیدگانم هنوز از خواب گرم است ،بیهوده دست برای گرفتن او دراز میکنم ،و شبها گاهی  که در بستر خویش افتاده ام ،خود را با او در چمنی میبینم که دستش در دست من است و بر آن هزاران بوسه آتشین میریزم .پس بی اختیار به جستجویش میپردازم .ولی افسوس....گاهی نیز در خواب برایش آغوش میگشایم ،واین حرکت مرا بیدار می کند ...آنوقت دل غم زده ام از درد می شکافد و سیل اشک بر گونه هایم  فرو میریزد  . میگریم و با حسرت بر آینده تاریک خویش می اندیشم !  

                                                                               22 اوت

                          *******************

او بخوبی از درد من آگاهست . امروز تیر نگاهش در اعماق قلب من نشست .او را تنها یافتم .....من خاموش بودم واو به من مینگریست .حسن دلفریب و هوش سرشارش از نظرم دور مانده بود و یکباره در نگاه شفقت آمیز و پر از لطفش مات بودم !نمیدانم که چرا پیش پایش به خاک نیفتادم و چه شد که نگاه لطفش را با هزاران بوسه آتشین تلافی نکردم ؟...پشت پیانوی خود نشست و آهنگ محزون ساز را با نسیم صدای خویش ،که آواز غم انگیزی می خواند ؛در آمیخت !هرگز لبانش را بدین دلربایی ندیده بودم .چنان مینمود که آهنگ لطیف ساز در دهان فریبنده اش منعکس میشد و در آنجا به آواز فرشتگان آسمانی مبدل میگشت !

آخ!کاش میتوانستم آنچه را که از آواز او در خود احساس کرده ام ؛برای تو بنویسم !...دیگر بیتاب شدم و بی اختیار سر به زیر افکندم و سوگند خوردم که :(ای لبان عزیز ،ای لبانی که این آواز آسمانی را منعکس میسازید ،هرگز گستاخی من بدانپایه نخواهد رسید که از شما تمنای بوسه داشته باشم !) .با اینهمه تمنی دارم ...چه خواهد شد اگر چنین لذتی ..حاضرم که به کفاره این گناه بمیرم !

آیا راستی باید آنرا گناه شمرد ؟

                                                             26 نوامبر

                    *******************

 

ای خدایی که اشکها ی مرا میبینی ؛تو که انسان را بدین پایه مسکین و بیچاره آفریدی ،آیا لازم بود برای او برادرانی خلق کنی که اندک امید وایمانی را هم که از تو در دل دارد از وی بربایند ؟تو دوای تمامی دردهای ما را در تمام موجودات عالم ،حتی در ریشه درختان ودر اشک تاک جای داده ای!ای پدر من ، ای پدری که هنوز ترا نمیشناسم! پدری که جام روحم زمانی از امید به تو سرشار بود و اینک روی از من گردانیده ای !مرا بسوی خویش بخوان !بیش ازین خاموش وبی اعتنا مباش  .سکوت تو این جان مشتاق تشنه را از پرواز بسوی تو باز نمی تواند داشت ....

                                                                                               اول دسامبر

               *******************

...من خود را برای خاطر تو فدا میکنم .تنها برای خاطر تو .آری چرا بایستی کتمان کرد ؟بگذار که روزگار من به سر آید !..عزیزم هر وقت که در روزهای قشنگ تابستان هنگام غروب روی تپه به گردش رفتی ،بیاد آر آن روز هایی را که من از میان دره بسوی تو می شتافتم  ...سپس به قبرستان نگاه کن و به خوابگاه ابدی من ،که علف های بلند اطراف آن از وزش  باد شامگاهی لرزانست نظری بینداز .این نامه را با راحتی خیال آغاز کردم ،ولی اکنون که این تصاویر مبهم در آیینه خیالم منعکس شده است مانند کودکان اشک میریزم .

                                                                               21 دسامبر

                   **********************

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |