هر کودکی
با این پیام
به جهان می آید
که خدا
هنوز
از انسان نومید نیست .
*********
جهان برا ی عشقش
پرده عظمت از چهره برمیدارد
کوچک میشود
مانا یکی ترانه
مانا یکی بوسه جاودانه .
*********
تو به رویم لبخند زدی و
هیچ
نگفتی
و من احساس کردم
که دیری این را چشم می داشته ام .
**********
برگ
آنگاه که عشق می ورزد
گل میشود
و گل آنگاه که می پرستد
میوه میشود .
*********
ای زیبا
خود را در عشق بیاب
نه در چاپلوسی آیینه .
(تاگور )
انسان هرگز نمی تواند از رویا دست بکشد .رویا خوراک روح است ،همانگونه که غذا خوراک تن است .در زندگی بارها رویاهایمان را فرو ریخته و تمنا هایمان را ناکام می بینیم اما باید به دیدن رویا ادامه بدهیم وگرنه روحمان می میرد .
در جوانی که برای نخستین بار رویاها یمان با تمام نیرو در درونمان منفجر می شود ،بسیار شجاعیم اما هنوز جنگیدن رانیا موخته ایم .با تلاش بسیار جنگیدن را می آموزیم اما در آن هنگام دیگر شجاعت ورود به عرصه نبرد را نداریم . پس بر علیه خود بر میخیزیم و نبرد را در درون خود ادامه میدهیم و خود به بدترین دشمن خود بدل میشویم .می گوییم رویا هایمان کودکانه اند یا دشوارتر از آنند که تحقق یابند ،یا حاصل آگاهی ناکافی از زندگی اند .رویاهایمان را می کشیم
چون از جنگیدن در نبرد نیک میترسیم .
نخستین نشانه فرایند کشتن رویاهایمان کمبود وقت است .پرکارترین آدم هایی که در زندگی دیده ام
همیشه وقت کافی برای انجام هر کاری داشته اند .کسانی که هیچ کاری نمی کنند ،اغلب خسته اند و هیچ توجهی به اندک کاری که لازم است ندارند .مدام شکایت دارند که روز بسیار کوتاه است اما حقیقت اینست که از جنگیدن در نبرد نیک می ترسند .
دومین نشانه مرگ رویا هایمان در قطعیت های ما نهفته است .از آنجا که نمی خواهیم زندگی را ماجرایی عظیم ببینیم ،کم کم خودمان را در کم خواستن از زندگی ،خردمند و منصف و محق میبینیم .
سر انجام سومین نشانه مرگ رویا هایمان آرامش است .زندگی به غروب یکشنبه تبدیل میشود .
هیچ چیز بزرگی نمی خواهیم ،بیشتر از آنکه خود مایلیم ببخشیم ،نمی خواهیم .خود را با لغ می پنداریم .رو یا های جوانی مان را کنارمیگذاریم و موفقیت شخصی و حرفه ای خود را می جوییم .
اما در حقیقت در ژرفا ی قلب مان میدانیم آن چه رخ داده است این است که ما از جنگیدن در نبرد نیک دست کشیده ایم .
(خاطرات یک مغ/پایلو کویلو )
روز اول :خبر رسید که شعبده بازی به شهر ما وارد شده است .مردم شهر از پیر وجوان وبزرگ و کوچک برای دیدن هنر نمایی او در سالن بزرگ شهر جمع شدند .بلیت فروشی که تمام شد ،شعبده باز که ردای مشکی به تن وکلاه سیلندر بزرگی به سر داشت وارد صحنه شد.صدای سوت و تشویق وهیاهو سالن را پر کرد .شعبده باز دستی تکان داد وهمه ساکت شدند .شعبده باز گفت :
((از همه شما متشکرم که درین محل گرد آمده اید تا شعبده بازی من را ببینید .امروز میخواهم برای شما چند نمایش عجیب و خارق العاده را اجرا کنم .نمایشات من عبارتند از ؛درآوردن خرگوش از کلاه ،فرو کردن میخ در جمجمه ،باز کردن دستبند با قدرت ذهن ،و گرفتن سیم لخت برق با دست)).صدای تشویق مردم سالن را پر کرد و شعبده باز شروع به اجرای نمایش خود نمود.
***************
روز دوم
شعبده باز :((امروز میخواهم چند نما یش عجیب وخارق العاده را برای شما اجرا کنم ...))صدای تشویق و هیاهو اینبار کمتر از رو زقبل در سالن طنین انداخت .
-برای این شعبده باز ی احتیاج به یک نفر دستیار دارم .یک نفر از تماشاگران بروی صحنه بیاید .
چند نفر داوطلب شدند و شعبده باز یکی را انتخاب کرد به روی سن آورد .نمایش شروع شد.
*****************
روز سوم
شعبده باز: امروز میخواهم ......
چند نفر از تماشاگران به نشانه اعتراض سوت زدند و تعدادی دیگر هم هو کشیدند .
شعبده باز :اجازه بدهید !نما یش های جدیدتری هم دارم .
یکی از تماشاگران گفت :همه اش حقه با زیه !سر مردم کلاه میذاره فکر میکنه ما نمی فهمیم.
دیگری:من هم ازین ترد ستیا بلدم .کاری نداره .
_بذارید ببینیم تر دستی جدیدش چیه !
عده ای هو میکنند .بقیه سوت میزنند و عده کمی هم برای شعبده باز دست میزنند .
*********************
روز چهارم
شعبده باز : امروز جدید ترین و عالی ترین .....
یکی از تماشاچیان داد میکشد : دروغه ، دروغه !
بقیه هم با او دم می گیرند :دروغه ،دروغه !دروغه ،دروغه !
یک نفر از میان جمع بلند میشود و داد میزند : آهای مردم !این آقا (اشاره به شعبده باز میکند )به من پول داد تا در حقه بازیهاش کمکش کنم .من این پول کثیف رو نمیخوام !
پول را از داخل جیبش بیرون میاورد و به سمت شعبده باز پرت میکند .جمعیت هو میکشند .فریاد و ناسزا به شعبده باز اوج میگیرد .یک نفر از گوشه ای به سمت شعبده باز گوجه گندیده ای را پرت میکند .ناگهان باران اشیاء جورواجور از قبیل دمپایی ،چتر ،کلاه و هر چه دم دست مردم است به سمت سن روانه میشود .شعبده باز به سمت رختکن فرار میکند .مردم هجوم می آورند وشیشه های رختکن را می شکنند .سالن بزرگ شهر تخریب میشود .عده ای به خیابان می ریزند
وعربده میکشند :((حقه بازی کافیه !ما حقمان را میخواهیم !سیاهکاری بس است !))شهردار هراسان پاسبان ها را فرا میخواند .شهر در آشوب فرو میرود .