تبليغاتX
هرزه گرد تنها
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

از میان تمامی راه هایی که برای آسیب رساندن به خود مان یافته ایم بدترین آنها راه عشق است .همواره رنج میبریم که کسی مارا دوست ندارد یا کسی ما را ترک کرده یا کسی نمی خواهد ما را ترک کند .اگر تنهاییم به خاطر آن است که هیچ کس ما را نمی خواهد و اگر ازدواج کرده ایم زندگی زناشویی را به بردگی تبدیل میکنیم .

                   ******************

بارالها !رحم کن بر آنان که خود را بنده میکنند به بند های ابریشمین عشق و سروران دیگران میدانند .که حسد میورزند وخویش را زهرآگین میکنند و شکنجه میدهند .چون در نمیابند که عشق همچون هر چیزی ُ همچون باد دگرگون میشود .واما باز بیشتر بر آنها رحم فرما که از هراس عشق میمیرند و عشق را به نام عشقی برتر که نمی شناسند پس میزنند.چون اینان قانون ترا نمیدانند که:(هر کس از آبی بنوشد که من به او میدهم هرگز تشنه نخواهد شد.)

                                                             (پا یلو کویلو /خاطرات یک مغ)

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

نزدیک بیا ای محبوب روح من

آتش سرد میشود وزیر خاکستر پنهان میماند

مرا در آغوش گیر،که از تنهایی میترسم

چراغ خاموش میشود وشرابی که به چنگ آوردیم ،

چشمانمان را می بندد؟

بیا تا به هم چشم بدوزیم

پیش از آنکه چشمانمان بسته شود .

مرا با بازوانت دریاب و در آغوشم گیر

بیا تا بیارامیم تا جان هایمان در آغوش گیرند هم را

مرا ببوس محبوب من ،که زمستان هر آنچه از برای ماست ،

ربوده است.

 

تو نزدیک من هستی ،ای محبوب من .

چه عمیق و طولانی است اقیانوس خواب

و چه دور است سپیده دم .

                        (جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

می خواهم دیده شوم .هر چند نوشته هایم مانند شعله لاغر شمعی در مصاف پرتو نور افکن های بی پروا باشد که سینه آسمان را میشکافند .می خواهم حرکتم مانند نسیمی آرام باشد که دست نوازش بر سر سبزه های نورسته باغ بکشد نه مانند طوفانی که کمر نهال های تازه کاشته را بشکند و حتی تند بادی که کلاه از سر رهگذر ها می ربایدو پر پرنده های در پرواز را در هم می پیچاند .رقاصه ای که در برابر چشمان حریص هزاران تن برهنه در میدان می رقصد ،به زعم خود هنرمند است .نی نوازی که در گوشه تنهایی اش غمگینانه درد دل را از نای سینه در بند بند نی  مینوازد نیز هنرمند است .اما این کجا وآن کجا.فرق است بین ابتذال و روزمرگی با هنر نابی که پایدار میماند واز خلال صدها سال و قرن ها باز هم گوش جان را با طنین زیبایش می نوازد .

ابتذال حرکت در سطح است . ابتذال – به گمان من –یعنی اینکه زیباترین معانی را چنان با پیرایه های مزخرف و بی ارزش بپوشانی که هویت اصلی خود را از دست بدهد واز معنی تهی شود .

تمامی هم وغم من فرا ر از ابتذال و روز مرگی است . دلخوشم به اینکه درد دلهایم رادر قفسی از رنگ به معرض فروش نگاه دیگران بگذارم تا شاید به آواز قناری که درآن زندانی است ،داغ تنهایی عزیزی تازه شود . باکی نیست که کمتر کسی درین زمانه حرف دل ما را گوش میکند .

برای شنیدن حرف دل یک جفت گوش شنوا ویک دیده بینا بس است. والسلام/

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

سردسته روباه ها پیغام به رییس کلاغها  فرستاده بود که بیا با هم مذاکره کنیم تا شاید ریشه اختلافات قدیمی را بخشکانیم .تا نه شما ما را با نوکتان زخمی کنید و نه ما جوجه هایتان را تناول کنیم .رییس کلاغ ها پذیرفت و به همراه عده ای از ریش سفید ها به محل تعیین شده در انتهای جنگل که رییس روباهها به همراه عده ای روباه به انتظارشان ایستاده بود،حرکت کردند .وقتی به محل رسیدند ،رییس روباه ها با خوشامد گویی به آنها چنین شروع کرد :((سلام بر پسر عمو های گرامی !خیلی خوش آمدید .داشتیم کم کم از آمدنتان نا امید می شدیم .)).رییس کلاغ ها از روی درختی که نشسته بود بال زد و پایین آمد و روبروی رییس روباهها نشست وگفت :((متشکریم پسر عمو!اطمینان داشته باش ما دعوت پسر عموی عزیز مان را رد نمیکنیم .حالا بفر مایید با ما چه امری داشتید که در خدمتیم )

رییس روباهها زبان قرمزش را دور پوزه چرخاند ،لبخندی زد و گفت:(( غرض از مزاحمت ،این بود که اعلام کنیم گذشته ها گذشته و ما باید نگاهی به آینده داشته باشیم. اگر در گذشته بین پدران ما اختلافی بوده وبر سر تکه پنیر نا قابلی با هم نزاع می کرده اند حال ما که فرزندان آنها هستیم و در عصر نوین زندگی میکنیم و کلی ادعای کلاس و درک وسواد داریم نباید راه غلط آنها را دنبال کرده و حسن همجواری با دیگر مخلوقات خدا بالاخص پسر عمو های عزیزمان را زیر سوال برده وتعطیل کنیم .خلاصه پیام ما پیام گفتگوی حیوانات است و قصد دوستی داریم .)).ریس کلاغ ها با گوشه بالش قطره اشکی را که به چشمش آمده بود پاک کرد و گفت :(( احسنت برآن شیری که.....ببخشید !درود بر روان پاک و گفتار حکیمانه ات !حقا که زیبا گفتی و در سفتی .ماهم از دشمنی به تنگ آمده ایم .تا چند نگران این باشیم که ناگاه روباهی بیاید و درختی را که ما بر سر آن لانه کرده ایم ببرد و یا جوجه هایمان را بخورد ؟یک تکه پنیر ناقابل ارزش این همه دعوا را ندارد .بیایید با هم صلح کنیم .ریشه دشمنی را بخشکانیم و نهال دوستی بکاریم !

روباه از شادی دست بر هم کوبید و گفت :((درود بر تو !جانا سخن از زبان ما میگویی !پیشنهاد میکنم به نشانه اخوت و دوستی هر کلاغی از همراهان شما دست در گردن یکی از همراهان من کند .تا با هم روبوسی کرده و پیمان برادری مان را از نو محکم کنیم .)

کلاغ ها موافقت کردند و از بالای درخت پایین آمدند .رییس کلاغ ها و رییس روباهها دست در گردن هم کردند و بقیه هم چنین کردند .چه صحنه زیبایی !اما ناگهان با یک اشاره رییس رو باهها تمامی  همراهانش گردن کلاغ های رو برو یشان را به یک حرکت گرفتند و شکستند .رییس کلاغ ها که نیمه جانی داشت به زحمت پرسید :(( پس صلح چه میشود؟))رییس رو باهها گفت :(( برای صلح همیشه وقت هست !))

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |