تبليغاتX
هرزه گرد تنها

افسر تجسس:حسب دستور فرمانده کلانتری در مورخه یوم جاری …..اینجانب ستوان …در معیت عوامل جهت پاکسازی مناطق آلوده وجرم خیز به محله …عزیمت نمودیم .به محض رسیدن به محل متهم ر-س که روز قبل اقدام به تیر اندازی ومجروح نمودن یک نفر نموده بود را رویت کرده که بلافاصله اقدام به متواری شدن از دست مامورین نمود وبه سمت کوچه های محله …متواری شد .به جهت باریک بودن کوچه ها و عدم امکان تعقیب با خودرو به صورت پیاده متهم را تعقیب نموده که متهم به علت آشنایی با محل توانست از چنگ مامورین فرار نماید/

                                    ************************

گرو هبان ح-ل:من به همراه سرباز ا-ی در حال عبور از کوچه بودیم که متهم ر-س از روبرو در حالی که یک قبضه اسلحه کلت مسلح کرده در دست داشت به سمت ما آمد .من اسلحه به همراه نداشتم ،سرباز هم یک عدد باطوم با خود داشت .متهم وقتی به نزدیک ما رسید با اسلحه ما را تهدید کرد وگفت:(اگر جلو بیایید شما را میکشم !).ما هم چون امکان مقابله نداشتیم  عملی انجام ندادیم واو به سمت انتهای کوچه متواری شد.من شروع به ایست کشیدن کردم تا نیرو هایی که جلو تر بودند مراقب باشند که صدای شلیک دو عدد تیر را شنیدم .

                                ************************

گروهبان ا-ف:من کنار ماشین ایستاده بودم ستوان ح-ب هم کنارم بود .از او خواستم کنارم باشد چون سنش بالا بود و برایش مشکل بود از کوچه های سر بالای محل بالا برود .اما ناگهان ستوان ح-ب به من گفت:( میخوام برم ببینم بچه ها چکار کردند .نکنه براشون مشکلی پیش بیاد .)من به او گفتم :(کجا می خوای بری ؟بمون پیش من تا پاک سازی تموم بشه )اما او خندید و گفت :(زود میام .)چند دقیقه بعد از اینکه از من دور شد صدای شلیک دو گلوله را شنیدم .

                          *************************

شاهد 1(خانم س-ز):من داشتم جلوی درب خانه مان را جارو میکردم که دیدم مامور شما از پایین کوچه به بالا آمد یک نفر جوان با پیراهن سفید و شلوار مشکی از بالای کوچه هراسان به سمت مامور آمد .کوچه ما به حدی باریک است که دو نفر نمی توانند شانه به شانه هم از آن رد بشوند .مامور شما و جوان سینه به سینه هم شدند وبعد صدای دو گلوله را شنیدم و مامور روی زمین افتاد .جوان هم به سمت پایین کوچه فرار کرد .درجه دارتان به بالای سرش آمد . مامور چند قدم به همراهش دوید بعد دوباره روی زمین افتاد .به درجه دار گفت:من تیر خوردم .برو به اون برس .

درجه دار کلت سر کمر او را بیرون کشید و به دنبال قاتل رفت بعدش دو نفر از مامورهاآمدند با کمک مردم مامورزخمی را سوار ماشین کلانتری کردند و بردند .من نگاهی به کوچه کردم ودیدم خون مامورتان از بالا تا پایین کوچه روی زمین ریخته است.با کمک همسایه ها کوچه را شستیم.

                         **************************

استوار ش-ن :من به همراه گروهبان ف-خ از بالای کوچه ها در حال پاکسازی بودیم که ستوان....

با عجله پیش ما آمد وگفت ستوان ح-ب تیر خورده است .گروهبان ف-خ برای کمک به سمت محلی که تیر اندازی شده بود رفت ومن برای تعقیب ضارب در جهتی که مامور تجسس اعلام کرده بود روانه شدم .متاسفانه مردم محلی که در آن تیراندازی شده بود با ما همکاری نکردند وبعد جستجوی بسیار ضارب توانست  در کوچه های پیچ در پیچ محل متواری شود.محل را باکمک عوامل کمکی محاصره کردیم وشروع به جستجوی خانه به خانه محل جهت یافتن ضارب نمودیم.

                       **************************

راننده کلانتری: من به همراه مامورین برای بردن مجروح به بیمارستان عازم شدیم .بین راه نگاهی به مجروح کردم .خون سینه ولباسش را پوشانده بود و به سختی نفس میکشید .یک تیر به روی شکم وتیر دیگری به زیر قلبش خورده بود .آژیر را یکسره کرده بودم و افسر گشت با بلندگو از خودروهای روبرو می خواست راه  را باز کنند .هنوز به نزدیک بیمارستان نرسیده بودیم که گروهبان ف-خ گفت :((آرومتر برون .نبضش دیگه نمیزنه )).باور نمیکردم .فریاد زدم :((شاید هنوز امیدی باشه !))و بیشترپدال  گاز ماشین را فشار دادم .تا بیمارستان کسی حرف نزد .

                               ********************

دکتر س-ب(کشیک اورژانس):وقتی مجروح را آوردند در همان نگاه اول فهمیدم امیدی نیست .اما با این حال سریعا دستگاه شوک را آماده کردیم وچند بار به او شوک دادیم اما سودی نبخشید .درجه داری که همراهش بود گفت :((دکتر ،یه کاری بکن!))گفتم :((کاری نمیشه کرد .گلوله به قلبش خورده بود .خون زیادی هم ازش رفته .به خانواده اش خبر بدین.)).نگاهش کردم. جای دو گلوله یکی روی شکم ودیگری در قسمت چپ سینه سمت قلب دیده میشد که آتش باروت آنرا سوخته بود

چشم هایش باز بود و به آسمان نگاه میکرد .آرام چشم هایش را بستم .مجروح تصادفی دیگری را همان موقع به اورژانس آوردند .معذرت خواهی کردم وآنها را تنها گذاشتم .

                           ************************

اخبار ساعت 20:30:صبح امروز در حین پاک سازی مناطق جرم خیز وآلوده از اراذل و اوباش یکی از عوامل توزیع مواد مخدر در سطح شهر که دارای چندین فقره پرونده کیفری میباشد .با مامورین در گیر که متاسفانه در حین درگیری  ستوان ح-ب با گلوله شرور مسلح زخمی که در حین اعزام به بیمارستان بر اثر شدت جراحات وارده به درجه رفیع شهادت نایل میگردد. جستجو برای یافتن قاتل متواری همچنان ادامه دارد .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

وقتی (نانوک)به محل رسید ،هنوز از بدنه متلاشی شده هواپیما دود بلند میشد.نانوک سورتمه اش را نگه داشت ودقایقی به این غول آهنی که در برفهای قطبی فرو رفته بود نگریست.بعد جلو رفت وبه کند و کاو در اطراف پرنده آهنی پرداخت .جسد خلبان وکمکش در حالی که تقریبا متلاشی شده واز سرو صورتشان چیزی باقی نمانده بود در کابین به پشت افتاده بودند.آنها را بیرون آورد ودر جایی دور از دندان های تیز سگهایش که میخواستند اجساد را از هم بدرند ،روی زمین یخزده گذاشت .شروع به گشتن در میان وسایل بجا مانده کرد. آنها غنیمتی بودند که تعلق به او داشتند ونمیخواست با کسی شریک شود .دو عدد تفنگ پیدا کرد که به دردش نمیخوردند .او به نیزه اش بیشتر اعتماد داشت .مقداری خوراکی پیدا کرد که به سورتمه اش انتقال داد .در حین جستجو ،در گوشه ای از کابین به صندوقچه آهنی برخورد که قفل زرد رنگی بر آن بود .باز کردن قفل با نیزه اش آسان بود .داخل صندوقچه چیزهایی بود که توجه اش را جلب کرد .زیبا و رنگین بودند ولی در او حسی عجیب را بر می انگیختند .آنها را بو کرد .بوی عجیبی میدادند .هر چه بودند به چشم نانوک زیبا بود.تصمیم گرفت آنها را برای خود نگه دارد اما باید ابتدا از ریش سفید قبیله اجازه میگرفت.شاید آنها جادویی بودند و ممکن بود خطرناک باشند.صندوقچه را در پشت سورتمه اش جای داد .بعد برگشت و به اجساد خلبان و کمکش ادای احترام کرد :(مردان سفید که با پرنده آهنی به سرزمین ما آمدید ،امیدوارم با آرامش به اجدادتان ملحق شوید .امشب در ایگلوی رییس قبیله برایتان دعا خواهیم کرد .روح گوزن های قطبی همراهتان !بدرود !).بعد از ادای احترام سورتمه اش را براه انداخت واز محل دور شد.

                                                ******

شب هنگام در ایگلوی رییس قبیله وقتی نانوک ماجرا را تعریف میکرد همه از هوش و تیز چنگی او که توانسته بود زود تر از بقیه اسکیمو ها به محل سقوط هواپیما برسد تعریف کردند .اما وقتی نانوک صندوقچه را جلوی رییس گذاشت ودرب آن را باز کرد غمی سنگین جهره رییس را پوشاند

نانوک پرسید : من این را داخل پرنده آهنی پیدا کرده ام .به ما بگو اینها چیست رییس.

رییس قبیله سری به پایین انداخت .خاطرات درد بار روز هایی که به عنوان راهنما برای سفید ها کار کرده بود در ذهنش دوباره جان گرفت .نانوک سوالش را تکرار کرد .مردها ی قبیله برای بهتر شنیدن حرفهای رییس سر جلو آوردند .رییس آه بلندی از ته دل کشید وگفت :((اینها خطرناک ترین چیزی هستند که در دنیا وجود دارند .))حتی شجاعترین مرد قبیله که تا به حال سه خرس سفید را شکار کرده بود از ترس واپس نشست .رییس ادامه داد :(مرد سفید برای به دست آوردن  اینها بدترین کارها را ممکن است انجام بدهد .دروغ بگوید ،به مقدسات بی احترامی بکند ،وحتی برای به چنگ آوردن آن نزدیکترین کسان خود را به قتل برساند .تمامی شر های عالم از اینها شروع میشود و نیکی ها در برابرش رنگ میبازند .رنگهای زیبایش از خون مردان وزنان بسیار ساخته شده ونشانه مجسم ارواح پلید در روی زمین است .باید از او دوری کرد وترسید .)

نانوک با ترس پرسید :((رییس نام اینها چیست؟))

رییس جواب داد :((سفید ها به اینها می گویند {پول }پول پسرم !
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

دف ، دف ، دف بر هم می کوبیدند .صدای ضر باهنگ منظم دف ها در زیر طاق حجره طنین می انداخت . در اویش با نوای منظم دف گرم گرفته بودند و (علی ،علی )می گفتند .دف زنان ،چنان بر پوست می کوبیدند که رعشه بر جانها می انداخت .پیر طریقت در گوشه ای نشسته بود و به مریدانش می نگریست که چگونه در خلسه ای رو حانی غرق دریای فنا شده بودند.پیر نگاهی به مرید تازه اش انداخت که او هم خود را با نوای دف ها هماهنگ کرده

 بود .دستی به انبوه موهای سفیدش کشید و به اندیشه فرو رفت .زیر لب زمزمه کرد :((خوش بود گر محک تجربه آید به میان /تا مشخص شود آن کس که دراو غش باشد )).مرید تازه با رها از پیر طریقت تقا ضا کرده بود مراسم دف زنی در خانه مجلل او بر گزار شود اما پیر همیشه خانقاه را به خانه دیگران تر جیح داده بود .و حالا زمان آن بود تا مرید تازه امتحان خود را پس بدهد .

((هی ، هی ، یا هو مدد ، یا علی مدد ،یا مولا مد د )).دراویش با شنیدن سخنان  پیرشان بر پا خاستند .پای چپ بر زمین قایم و سماع مستانه را با چرخیدن به دور خود ذکر یاهو مدد شروع  کردند .هر یک دور که میچرخیدند ، پای راست خود را محکم با آوای (هو )بر زمین میکوبیدند.مرید تازه هم همراه با آنها می چرخید .اما کم کم داشت خسته میشد .در دل با خودش می گفت :((چرا تموم نمی کنن؟کی می خوان برامون اسرارکارشون رو بگن ؟بسه دیگه.......)).همینطور با خودش داشت کلنجار میرفت .ناگهان  پیر دست بر هم کوفت و سماع پایان یافت .دراویش دایره نشستند و ارشدشان با اشاره پیر در میان دایره نشست.

.یکی از درویشها از تاقچه خانقاه بسته ای را که با طناب پیچیده شده بود آورد و جلوی پای ارشد گذاشت .مرید تازه وارد وقتی دید داخل نمد چیست از ترس موهایش سیخ شد .دو عدد شمشیر و چهار عدد خنجر بسیار تیز که تیغه شان از تیزی برق میزد در میان بسته نمدی قرار داشت .با اشاره پیر دف ها باز شروع به نواختن کرد .

ذکر شروع شد وبا هر بار اوج گرفتن صدای دف ذکر هم اوج میگرفت .شاگرد ار شد همچنان که ذکر میگفت یکی از شمشیر ها را برداشت .تازه وارد از خود پرسید :((یعنی میخواد .....))هنوز جواب خودش را نداده بود که شاگرد ارشد فریاد کشید :(علی!)شمشیر رابا شدت بالا برد و بر سینه خود کوبید .خون به بیرون فواره زد وشاگرد بر زمین افتاد .تازه وارد نزدیک بود از ترس قالب تهی کند .(اکه ..هی ..ببین با خودش چکار کرد !)پیر از جا بر خاست و بالای سر شاگردش رفت دستی به دهان خود کشید و آب دهانش را به سینه شاگرد مالید .تازه وارد نمیتوانست باور کند اما در کمال تعجب زخم سینه شاگرد به سرعت خوب شد و به پا خاست ورفت در گوشه ای نشست .

(نه این حقه بازیه ، چشم بندیه ،باور نمیکنم)دیگر شاگرد ها هم یکی پس از دیگری هر کدام با کارد یا شمشیر زخمی به خود زدند وهر بار پیر با آب دهانش به زخم آنها می مالید و آنها هم صحیح وسالم بر میخاستند و در گوشه ای می نشستند تا بالاخره نوبت تازه وارد شد!

وقتی در میان دایره نشست حاضر بود تمامی مال ومنالش را بدهد ولی آنجا نباشد .اما آنجا بود و چاره ای نداشت .با دست لرزان شمشیر را برداشت .صدای دف مانند ضربات پتک بر سرش فرود می آمد (غلط کردم ، غلط کردم ، دیگه اینجا نمیام )در دل خودش را نفرین کرد . حاضر بود به دست وپای پیر بیفتد و صد بار غلط کردم را بر زبان بیاورد .اما شمشیر در دست در میان دایره نشسته بود و یارای بالا بردن شمشیر را نداشت .دفها باز اوج گرفتند .چشم ها را بست (هر چه بادا باد!)با قوت شمشیر را بالا برد و فرود آورد ودیگر چیزی نفهمید .

پیر به بالای سر تازه وارد آمد .دستی به زخمش کشید اما زخم التیام نیافت  .روی در هم کشید:

(بیرون بیندازید این بی اعتقاد را !او از ما نیست و هرگز هم نخواهد شد .لاشه اش را از خانقاه بیرون اندازید که این مکان مکان مقدسی است.)

مرید تازه وارد وقتی در بیمارستان به هوش آمد،دید دستی ناشناس با خطی زیبا روی دیوار کنار تختش نوشته است :( با مدعی مگویید اسرارعشق ومستی /تا بی خبربمیرد در اوج خود پرستی)

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

اي كدامين شب
يك نفس بگشاي
جنگل انبوه مژگان سياهت را
تا بلغزد بر بلور بركه شچشم كبود تو
پيكر مهتابگون دختري كز دور
با نگاه خويش مي جويد
بوسه شيرين روزي آفتابي را
از نوازشهاي گرم دستهاي من
دختري نيلوفرين شبرنگ مهتابي
مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش
پاي تا سر يك هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهشبار مي جويد
چون مه پيچان به روي درههاي خواب آلود سپيده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روي گندمزار
تا بنوشد در نوازشهاي گرم دستهاي من
شبنم يك عشق وحشي را
اي كدامين شب يك نفس بگشاي مژگان سياهت را 

                                                                         (هوشنگ ابتهاج)
 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

چند روزپیش اسباب کشی داشتیم .موقع جابجاکردن کارتن ها و جعبه های قدیمی به تعدادی از دست نوشته های قدیمی مربوط به سالهای ۷۲ تا۷۴ برخوردم .داستان ها و اشعاری که جا به جای آنها را برای تصحیح خط کشیده بودم و یا جای کلمه ها را با هم عوض کرده بودم تا معنا را بهتر برسانم .یادگار زمانی که به زعم خودم در اوج خلاقیت بودم و جزو بهترین سالهای عمرم بود .با احساس مینوشتم و دنیا را با احساس و از دریچه دید دیگری مینگریستم .همه چیز این دنیا برایم زیبا بود چون جز زیبایی نمی دیدم  اما حالا.....یکی از کارگر هایی که برای اسباب کشی گرفته بودم بالای سرم آمد وپرسید:(( آقا اینها رو هم  ببریم؟))به خودم آمدم و گفتم :((نه ،اینها آشغالن.خوم میذارمشون بیرون.)).نوشته ها به چشمم مانند بچه حرام زاده ای بودند که باید قبل از دیدن کسی سر به نیستشان کرد .همه داستان ها ونوشته ها را پاره پاره کردم و در نایلن مشکی گذاشتم .تا رفتگرها آنها را در زباله دانی بیرون شهر بسوزانند.راستی به نظر شما ممکن است یک رفتگر بخواهد آنها را بخواند؟

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |