حسب حالی ننوشتیم وشد ایامی چند
قاصدی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بو سه ای چند برآمیز به دشنامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام ندارید زانعامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت //// کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
وآرزوهایش را آسمان پهناور نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند
سکوت سرشار از ناگفته هاست
آرزو های بر زبان نیامده
واعتراف به عشق های نهان
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو ومن.
کلمات واسطه ای بین ما وجهان هستند برای بیان آنچه که با احساس وعقل خود درک میکنیم
حقایق پنهان با کلمات برملا میشوند و راز های مگو وعشق های نهفته در دل با کلمات است که مجال بروز می یا بند .اما گاهی از وقت ها حس وحالی به انسان دست میدهد که
کلمات از بیانش عاجزند .چگونه میتوان شدت عشق به معشوق را بطور تمام وکمال بیان کرد وکم نیاورد ؟چگونه میتوان زیبایی چهره دلبر را با تمام حسن وملاحتش بزبان آورد و چیزی
فرو نگذاشت ؟باید گفت در این مواقع است که زبان کم میآورد و نمی تواند جوهره وجان
مطلب را برساند .

بالای درختی نشسته بود وبه آن دو مرد نگاه میکرد.دو جوان که در امتداد گندم زار راه میرفتند .پشت سر هم .آنکه جلوتر میرفت صورت محجوب وزیبایی داشت اما چهره مرد پشت سری از خشمی حیوانی تیره شده بود .کلاغ با ل گشود و بالای سر آنها به پرواز درآمد .مردی که عقبتر راه میرفت شانه جوان جلویی راگرفت وبه سمت خود برگرداند وگفت:((گمان میکنی از من برتری که خداوند تحفه تورا قبول کرده؟))دیگری با لحنی آرام جواب داد :((نه برادر ،تو بیهوده سعی داری من را کوچک تر از خود قرار دهی حال آنکه پرهیز کارترین انسانها برترین هستند ))
_تو هم گفته های پدر را تکرار میکنی .در حالی که اگر او پرهیز کار می بود ما اکنون اینجا نبودیم.
=شیطان فریبش داد .همانطور که تو را فریب داده تا رودروی برادرت بایستی.
_او در بین ما به عدالت رفتار نکرد .واین مرا رنج میدهد .تو از من فروتری!
=اگر درد تو را این گفته تسکین میدهد ،آری من از تو فروترم.
_گمان میکنی بار سنگین دل مرا این حرفها تسکین میدهد ؟ سالها بود در حسرت چنین روزی می سوختم تا از تو انتقام بگیرم .
=از خدا بترس.اندیشه های شیطانی را از خود دور کن برادر.
جوان محجوب پشت به برادرش کرد تا راه خود را در پیش بگیرد ولی دیگری خشمگین و دیوانه از حسد،سنگی از روی زمین برداشت وبا شدت بر سر برادرش کوبید .جوان فریادی از درد کشید وبر روی زمین افتاد.کلاغ شادمان از بدست آوردن طعمه ای به این راحتی آواز خود را سر داد و در گوشه ای روبروی قاتل نشست.قاتل مبهوت با سنگی در دست به جسد برادر نگاه میکرد .ناگهان کلاغ دیگری کنار جسد فرود آمد وبا نوک خود ضربه ای به بازوی جسد کشید .چه اهانتی
!کلاغ اول تاب نیاورد که دیگری به طعمه او دست درازی کند .به سمت متجاوز هجوم برد وبا ضربات پی در پی و بی امان او را به قتل رساند .بعد با منقار خود گودالی کند وجسد کلاغ مرده را درآن مخفی کرد .قاتل انگار از خواب سنگینی بیرون آمده باشد زیر لب با خود گفت: نفرین بر تو باد قابیل که بایستی از کلاغ بیاموزی !
دلم گرفته ازین هوای مه آلود
کسی نیامد که گره از کار بسته دلم وا کند
شبنم وبرگها برایم پیامی ازو نیاوردند
چشم هایم براه ماند ونیامد
رگ های خاک منتظر و تشنه باران مهربانی اوست
همانی که منتظر را معنی انتظار است
چلچراغ روشن شب های تارم کی می آیی؟
خیابان خالی وسوت وکور بود.گهگاه صدای صفیر خمپاره ای خواب بعداز ظهری داغ خرمشهر را می شکست .حجت در سنگر خمپاره انداز نشسته بود و به آنطرف رودخانه –جایی که سنگر تک تیر انداز عراقی ها قرار داشت –نگاه میکرد .دیروز سعید باقری (هم سنگرش )با یکی از گلوله های این تک تیرانداز زخمی شده بود وبه اهواز برده بود نش.بسیجی های حاشیه رودخانه از دست این تک تیر انداز دل پر خونی داشتند. به محض دیدن کوچکترین حرکتی شلیک میکرد واغلب هم تیرش به هدف می نشست .(چیو داری نگاه می کنی برادر؟)سید کاظم کمکش بود.جواب داد :((دارم فکر میکنم چطور میشه از دست این تک تیر انداز راحت شد.)).سید کاظم بچه شیراز بود .بار اولی که به سنگر او آمده بود از نگاه حیران حجت دلگیر شده بود وگفته بود:((چیه کاکو؟تا حالا کمک تیر انداز یه دست ندیدی ؟یا فکر می کنی با یه دست نمی تونم از عهده کارم بر بیام ؟))حجت شرمنده شده بود واورا در آغوش خود گرفته بود :((ما خاک زیر پای هر چی بسیجی هستیم .معامله با خدا که دیگه اوقات تلخی نداره.))وحالا سید کاظم آن یک دستش را روی شانه را ست حجت گذاشته بود وبه سنگر عراقی ها نگاه میکرد.((میدونم چکارش کنم .من سینه خیز با یه بیسیم میرم جلو بهت گرا میدم توهم بزن تا ناکارش کنیم.))حجت خواست بگوید:((آخه تو با یک دست...))اما ترسید باز سید ناراحت شود وچیزی نگفت .سید منتظر جواب او نماند. بیسیم را به دوش انداخت و دوربین دیده بانی را به دست گرفت و از سنگر خارج شد.حجت اورا میدید که آرام وبه زحمت خودش را روی زمین میکشد وبه سمت رودخانه پیش میرود .زیر لب آیه وجعلنا را میخواند.بیسیم کنار دستش صدا کرد:((کاکو حاضری؟))جواب داد :یا علی !(درجه رو بذار روی ساعت دو ).گلوله اول صفیر کشان به آن سمت رود خانه اصابت کرد.((پنجاه تا بالا ببند. یا مهدی)).گلوله دوم نزدیکتر خورد.((پیر شی جوون !پنجاه تا بالا پنجاه به چپ.یا مهدی!)).گلوله سوم دقیقا روی سنگر تک تیر انداز خوردو آن را به هوا فرستاد .
((یا مهدی !سه تا پشت سر هم بیا .))سه گلوله بعدی هم پی در پی سنگر عراقی ها را منهدم کرد .((سید. برگرد بیا !))((دارم میام کاکو دمت گرم!)).عراقی ها ازانهدام سنگر تک تیر اندازشان دیوانه شده بودند ومنطقه را زیر آتش گلوله خمپاره وآرپی جی وکاتیوشا گرفته بودند .چشم چشم را نمیدید.حجت پشت بیسیم دادکشید:((سید برگرد .برگرد.))((یا حسین !!)).انگار زمان از حرکت ایستاد ....حجت گرمی اشک را روی گونه هایش حس کرد.((برگرد. سید برگرد .))از بیسیم جز صدای سوت وخش خش چیزی نمی آمد.((برگرد سید.))گرمی دستی را برشانه اش حس کرد گریان برگشت .((چیه ؟تا حالا دیده بان یه دست ندیدی؟))همدیگر را در آغوش گرفتند.

من این کوه را ثابت کرده ام
و رودی را که جریان دارد
من این ابر ها را ثابت کرده ام
وخورشید را پشت آنها
من این برگ های آواره را ثابت کرده ام
و باد را
من این پرند گان راحتی در اوج ثا بت کرده ام
فقط نتوانسته ام خودم را ثابت کنم
وهیچ کسی این دوربین را از من نمی گیرد...
(حمید رضا شکارسری)

وقتی طناب دار را مادر مقتول به گردنش انداخت وبا چشم های پر اشک از او پرسید :((چرا کشتیش ؟)) جوابی نداشت که بدهد .با خودش فکر کرد:(( آدم کشتم باید جرمشو بکشم )).
اما خودش هم مطمین نبود . دیشب وکیل بند آمده بود و اسمش را صدا زد وگفت که باید به انفرادی برود،دلش فرو ریخت .یعنی موقعش شده بود؟دو سال پیش بود که در نزاعی بر سر هیچ وپوچ
مردی را کشته بود و حالا که بالای سکوی جرثغیل اعدام ایستاده وطناب دار به گردنش افتاده بود مادر مقتول از او میپرسید :(( چرا کشتیش؟))باز هم جوابی نداشت.
پزشک قانونی سر صبح آمد وسلامت اورا تایید کرد .ای کاش بلایی سر خودش می آورد!از این انتظار بیهوده برای بخشش از طرف خا نواده مقتول که بهتر بود.مامور اعدام رو به مادر مقتول کرد وگفت ((همین که طناب دار به گردنش انداختید انگار اونو کشتید بیایید و رضایت بدید این هم ....))زن نگذاشته بود حرفش تمام شود(( پسر من هم جوان بود .چطور رضایت بدم ؟باید اعدام بشه !)) نسیم ملایمی مو هایش را به بازی گرفته بود.((صد بار بهت گفتم چاقو توی جیبت نذار
گوش کردی ؟نه )) تصویر پدرش از پشت شیشه اتاق ملاقات جلوی چشمش آمد که گریه میکرد وبا او حرف میزد :(( اعدامت میکنن .من ندارم پول خون بدم .ازت گذشت نمی کنن.))
برام رضایت بگیرین .اما خانواده مقتول رضایت نداده بودند و حالا او بالای سکو ایستاده بود و حکم دادگاه را که با بلندگو بلند می خواندند ،می شنید.خواست برای مردمی که از ساعت پنج صبح برای دیدن اعدام او آمده بودند حرفی بزند وآنها را نصیحت بکند .اما از همه آنها بدش می آمد .چرا او باید می مرد وآنها زنده می ماندند ؟جوابی برای این سوال خود نیافت چون طناب جرثغیل بالا رفت اورا با خود به بالا کشید . دمپایی های تازه خریده اش از پا بیرون آمدند و روی زمین افتادند .جریان خون صورتش را قرمز کرد از لای زبان کلید شده اش نالید: ((نه.......)) دیگر نتوانست دشنام های مردم وخانواده مقتول را بشنود و حتی باران سکه ها وگداهایی که برای برداشتن پول ها هجوم برده بودند را ندید .معتادی در حالی که اسکناس صد تومانی مچاله شده ای را از روی زمین برمیداشت خندید وگفت:(( خدا رحمتت کنه. کاش هر روز اعدامی داشتیم ))....