تنها ترین هرزه گرد عالم رو به پشت سر کرده وبا افسوس به ما می نگرد . در نگاهش دریغ و شاید علامت سوالی هویدا ست .گویا از ما میپرسد با شادی هایمان چه کرده ایم و چرا لبخند را فراموش کرده و چهره های آسمانی خود را که از کودکی با خود داشته ایم با اخم و بی حوصلگی در هم فرو برده ایم .چنین است که دست کودک معصوم خود را که آیینه تمام نمای سادگی و بی ریایی است در دست گرفته و دلگیر از دور نگی ها قصد ترک جهان دودزده ما را کرده . به احترامت ای بزرگ مرد کوچک کلاه از سر بر میدارم !درود بر تو!
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
شهبانوی زیبای قصه ها که همه به زیبایی وجمالش غبطه میخوردند ،اکنون پیرو خسته و تنهاست
دیگر آیینه تمام قدی نیست تا هر روز صبح در آن بنگرد و از او بپرسد:(( ای آ یینه !آیا من زیباترین دختر جهان نیستم؟ ))وآیینه بگوید :(( آری ،تو زیبا ترین دختر جهانی.)) .
حالا آن آیینه شکسته است و با آن دل دخترک هم شکسته .تنها تکه ای از آیینه در دست شهبانو مانده که در آن میتواند جلوه ای از زیبایی به تاراج رفته بادهای خزانی رابه نظاره بنشیند .
پریزاد قصه ها به پایان قصه شاه وپریان خود نزدیک شده است .آن سواری که میخواست بیاید ومنادی خوشبختی او باشد هرگز نرسید .معلوم نشد در کدام بیابان مانده یا در کام کدام اژدها جان باخته .شاید هم پریزاد دیگری دل از کفش ربوده که چنین بانوی افسانه ها را فراموش کرده است .
حالا کار پریزاد تنهای قصه ما این شده که هر روز در تکه شکسته شده آیینه جادویی بنگرد و حسرت جوانی هدر رفته اش را بخورد .
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
دری به خانه خورشید
گاهی که معین نیست ،مثل یک پیچک خودمانی از پنجره می آیی وجای شعر های من می نشینی چشم هایم از بصیرتی آکنده میشود که منتهای تکامل یک چشم است .
با چشم های عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم . تابستان پا برهنه از ساحل رود خانه گذشت .پاییز از جنگل سرازیر شد .باطغیان آبها ورقص برگها که تن نمناک خاک را فرا میگیرد .اما من هنوز گرمم از آن نگاه تابستانی وسبز .
آسمان از هر جا که تو باشی شروع میشود .کهکشان از کنار تو آغاز میشود .منظومه ها در طواف تواند .تو درهمه کرات مهربانی میریزی .تو حتی کنار پنجره کوچک من هم پیدا میشوی .همزمان با آن ماهی که در اقیانوس ها گریه میکند ، یک پرنده در دفتر من بال میزند .تو هر دو را می شنوی.
(سلمان هراتی )
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
من با این شرایط سیاه ، با این نگاه مایوس وقلم لاغر به دفتر نگاه تو آمدم ودر ردیف غزل های دیدار تو قرار گرفتم .مرا مثل پروانه ای به چمن نگاهت کشیدی .مرا مثل شعری از پشت شیشه های شاعرانه کودکی تلقی کردی .و به عنوان شاعری که میتواند پای طومار خونین شهیدان را امضاء عاشقانه شقایق بگذارد .
مرا به مرکز خونین خاطرات خود دعوت کردی وبرایم چای معطر عشق ریختی و قهوه چشم های شرقی سفارش دادی .
یک پاکت سیگار سکوت ، یک جعبه نورانی خلسه ،یک چک به مبلغ میلیاردها محبت معادل هزاران هزارخاطره خوب به حساب مسدود رگهای خشک من جاری شد! گونه ام را از مزه مزه گلها سیراب نمودی . محبتم را سر ذوق آوردی .صداقت را برایم در افعال گوناگون لبخند صرف کردی .به من سخاوت سبز مندی ها را آموختی و شنوایی درون عاشقان را .
اکنون دستور بده نامم را در صف سوختگا نت ثبت نام کنند و اجازه بده سفیران خسته سلامم در مجلس نگاهت آرام گیرند .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
سرانجام پیرمرد بیدار شد.
پسر گفت:((پا نشو .اینو بگیر بخور .))مقداری قهوه توی لیوان ریخت .
پیرمرد قهوه را گرفت ونوشید.
گقت:(مانولین ،شکستم دادن ،راستی شکستم دادن .)
((او که شکستت نداد. خود ماهیه که شکستت نداد ))
((نه .درسته.بعدش شکست خوردم))
(( پدریکو مواظب قایق واسباباست. کله ماهی رو میخوای چکار کنی؟))
((بگو پدریکو تکه تکه اش کنه برای توی تله ماهی .))
((نیزه اش چی؟))
((مال تو اگه می خواییش))
پسر گفت :(( می خوامش .حالا باید نقشه باقی کارامونو بکشیم .))
((دنبال من هم گشتن ؟))
((معلومه ، با گارد ساحلی .با هواپیما ))
پیرمرد گفت :((دریا خیلی بزرگه ، قایق من هم کوچیکه ،درست دیده نمیشه ))
دریافت که چه خوب است کسی باشد که با او حرف بزند .به جای اینکه فقط با خودش وبا دریا حرف بزند.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|

ریسمان آهسته وپیوسته بالا آمد و آنگاه سطح دریای جلوی قایق ورم کرد و ماهی پدیدار شد .ماهی مدت درازی بیرون میامد وآب از پهلوهایش فرو میریخت.رنگش درآفتاب روشن بود وکله وگرده اش ارغوانی سیر بود و نوارهای پشتش در آفتاب پهن مینمود و به رنگ بنفش روشن .نیزه اش به اندازه یک چوب بیس بال درازا داشت ومانند شمشیر باریک بلندی بود و ماهی تمام قد از آب بالا آمد و باز آهسته درآب شیرجه رفت وپیرمرد تیغه بزرگ داس مانندش را دید که در آب فرو رفت وریسمان باز بنای دویدن را گذاشت .پیرمرد گفت:((قدش دو پا از قایق درازتره ))ریسمان داشت به سرعت در میرفت ،اما سرعتش هموار بود وماهی هراسان نبود .پیرمرد با هر دو دست میکوشید ریسمان را بکشد ،همین قدر که پاره نشود .میدانست که اگر نتواند با فشار مداوم سرعت ماهی را بگیرد ماهی تمام ریسمان را میبرد و سپس آن را پاره میکند.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
عشق شعوری به اندازه کاینات است.و عشق صعودی است در ارتفاع جهان مثل پیچک.و عشق تقلای یک ماهی سرخ در خواب دریاست. و عشق به معنای ایجاد یک شیی است.و عشق به معنای تقسیم توحید در بین اشیاست . و عشق به معنای یک ریزش دایمی در جهان است . و عشق به معنای یک ارتباط حقیقی میان چمن ها و یک وحدت باطنی بین گلهاست/
(احمد عزیزی)
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|

پیرمردی
بودکه تنها در قایقی در گلف استریم ماهی می گرفت وحالا هشتاد وچهار روز میشد که هیچ ماهی نگرفته بود.در چهل روز اول پسربچه ای با او بود .اما چون چهل روز گذشت و ماهی نگرفتند پدر ومادر پسر گفتند دیگر محرز ومسلم است که پیرمرد (سالایو)است که بدترین شکل بد اقبالی است وپسر به فرمان آنها با قایق دیگری رفت که همان هفته اول سه ماهی خوب گرفت .پسر غصه می خورد چون میدید پیرمرد هر روز با قایق خالی برمیگرددُو همیشه می رفت چنبر ریسمان یا بنتوک و نیزه و بادبان پیچیده به دکل را برای پیرمرد بدوش می کشید.بادبان با تکه های گونی آرد وصله خورده بود و پیچیده ُانگار که پرچم شکست دایم بود.
پیرمرد ودریا/اثر ارنست همینگوی
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|
از دیدن این تصویر حالت غریبی به من دست داد.
بالا وبالا رفتن تا رسیدن به آسمان همانطور که نام این تصویر چنین است.stair way to haeven
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|
تنهایی مرا به میهمانی میخواند ومن درامتداد این شب تاریک به سمت هر چه عشق است جاری میشوم .قدم های من در مه گم شده اند . باران که میبارد ،از حضوری سبز سرشار میشوم . درباران ،باد تنهایی ام راسریعتر منتشر میکند .بیا به غم بگوییم هیچگاه در خانه مان را نکوبد.بیا به عشق بگوییم بیاید .بیا بگوییم به باد تا از دوردست های ملکوت خبری از خدا برایمان بیاورد.......
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
ای کاش آ دمها قبل از اینکه خود را ببینند ،اندکی هم به دیگران فکر میکردند .وسعی میکردند این نقاب های خودبینی وخودخواهی را از چهره ها ودلهایشان بردارند .اگر اینطور میشد دنیای زیباتری داشتیم.....
قهرمانیها؟
-آه
اسب ها پیرند.
عشق؟
-تنهاست واز پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون مینگرد
به گذر گاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال....
(فروغ فرخزاد)
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
تنها یک نقطه مانده بود ... تنها سر خط یک نقطه روی دل – تنها نقطه ی نور در آسمان نقطه ، آخ نقطه که چه قدر دوست داشت حرف باشد همیشه می پرسید چرا تمام کننده ی حرف هاست و آغاز کننده نیست و اینکه جرم های حرف های دل شکسته – حرف های دروغ خداحافظی های نا خواسته – سلام های ناشی از هیجان تمامش به گردن او بود چرا حرف ها ، در خیال خود نقطه را به گونه ای دیگر می پندارند ؟!! به خودم گفتم : « شاید انسان یک نقطه باشد » و در خیال آینه ای به خود گفتم : آیا تو یک انسانی ؟!!
http://noogteh.blogfa.com
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|
(بوف کور )

…حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا-نه –شراب آنرا قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم .فقط میخواهم پیش از آنکه بروم درد هایی که مرا خورده خورده مانند خوره یا سلعه گوشه این اتاق خورده است روی کاغذ بیاورم…چون به این وسیله بهتر میتوانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم . ..؟آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام ،گذاشتم وخواستم که از دستم برود و
بعد از آنکه من رفتم ،به درک،میخواهد کسی کاغذ پاره های مرابخواند ،میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند . من
فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم-من محتاجم ،بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ،به سایه خودم ارتباط بدهم ،این سایه شومی که جلوی روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده ومثل این است که آنچه که مینویسم بدقت میخواند و می بلعد- این سایه حتما بهتر از من میفهمد فقط باسایه خودم خوب میتوانم حرف بزنم ،اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند ،فقط او میتواند مرا بشناسد ،او حتما میفهمد….میخواهم عصاره-نه ،شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده و به او بگویم (( این زندگی من است !))
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط سعید صادقی
|
نشسته بود خیال تو همزبان بامن
که ،باز جادوی آن بوی خوش،طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جان را در بوی گل شناور کرد.
در آستانه در
به روح باران میماندی،
ای طراوت محض!
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات میتافت
به خنده گفتی:
-((تنها نبینمت!))
گفتم :
-(( غم تو ما نده وشبهای بیکران با من))!........
( فریدون مشیری )
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
عجب ترکیب دیوانه واری!
تو در چشمه چشم های من افتاده ای،ومن از میان گل سرخ با دستهای تو مصلوب .
وتصویر تو عاشقانه است وتصویر تو بهترین طرح عشق است .و آن چشم ها شاهکار خداوند در بی مثالی است و آن دانه ها معنی سوختن میدهد وآن خال در کنج لب بهترین صورت عشقبازی در آیینه هاست ودست تو خرمی است ودر
چشم تو آبی بیکران است ودر سایه مژه هایت علفزار احساس.......
(احمد عزیزی)
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
عشق یاغم مثل اوراق قرضه است که بدون نقشه قبلی خریده میشوند.بعد،خواهی
نخواهی موعدشان سر میرسدو بدون اطلاع قبلی بازخرید میشوند و جایشان را به
هر جور قرضه دیگری میدهند که خدایان در این وقت میفرستند.
(ویلیام فالکنر)
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
همچنان تا به انتها رفتن
((همچنان تا به انتها رفتن ))تنها به معنای مقاومت نیست .بلکه به معنای خود را به دست جریان سپردن نیز هست . نیاز دارم که جسم خویش را دریابم ،چرا که درک جسم خویش ادراک آنچیزی است که ماورای من است.
گه گاه نیاز دارم چیزهایی بنویسم که بطور کامل به آنها احاطه ندارم ،اما در ضمن ثابت میکنند که آنچه در درون من است از من قوی تر است.
نباید خود را از دنیا جدا کرد .اگر زندگیمان در نور خورشید بگذرد حرامش نکرده ایم.همه تلاش من در هر موقعیتی درهر بدبختی ،در هر سرخوردگی از نو برقرار کردن رابطه هاست. حتی درین غم خویش چه عطشی برای دوست داشتن دارم. وچه لذتی از نگاه کردن به تپه ای در تاریکی شب به من دست میدهد .
احساساتی که داریم تغیرمان نمیدهند بلکه اندیشه تغییر را به ما القا میکنند . پس عشق وجود مارا از خودخواهی پاک نمیکند ،بلکه ما را از آن آگاه میکند و اندیشه سرزمین دوردستی رابه ذهنمان میآورد که درآن خود خواهی جایی نخواهد داشت./
( آلبر کامو )
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|
تادل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
با سلام خدمت دوستانی که ازین پس پا به کلبه حقیرانه این درویش هرزه گرد تنها می گذارند.
غرض نگاشتن خطوطی از سر دل تنگی برا ی دل تنگهایی است که میخواهند با وب گردی ساعاتی خود را به جادوی
هزاره (اینترنت) بسپارند تا پیوند از جهان حقیقی ببرنند و به جهان مجازی قدم بگذارند.
اینترنت مرز بین واقعیت ومجاز را در هم میشکند وبه ما این امکان را میدهد تا در پشت صفحه مانیتور رایانه هایمان
مخفی شویم وخود رابا اسمی مستعار وگاه دروغین به آن کسی که شاید هزاران کیلومتر با ما فاصله دارد با هویت
وحتی جنسیتی متفاوت معرفی کنیم .چرا ؟شاید به این خاطر است که ما ایرانی ها همیشه دوست داریم منظور
واقعی خود را در لفافه ،ایهام وکنایه بیان کنیم و نمیتوانیم براحتی نقاب از چهره خود برداشته وبی نقاب با دیگران روبرو
شویم .ما ایرانی ها در طول تاریخ همواره در معرض هجوم دشمنان سلطه گر بوده ایم و هر فریادی به اعتراض در
گلو مان خفه شده است به حدی که اگر کسی هم به ما مجال صحبت داده است نتوانسته ایم و ندانسته ایم چه بگوییم و چگونه بگوییم .پس اگر درین وبلاگ از هر دزی سخنی آمد آ ن را به مثابه تا زه زبان باز کردن کودکی بدانید که
هر لغتی را مانند هوا مبلعد و اگر حرف بدی هم از دهانش بیرون آمد بزرگان به بزرگی خود وکوچکی طرف مقابل
می بخشند . خاک پای تمام سروران توتیای چشمانم باد.
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط سعید صادقی
|