
مرد مغازه دار به محض دیدنم پشت ویترین مغازه نگاه طلب کارانه ای به من انداخت .بعد گویی چیزی به خاطرش رسیده باشد از پشت پیشخوان بلند شد وآمد جلوی درب مغازه ایستاد و در حالی که کمربند چرمی شلوارش را با دودست بالا میداد نیشخندی زد و گفت : (( کت و شلوارتو میخرم ! چند میفروشی ؟ ))
تعجب کردم .با وجود کت و شلوارهای چند صد هزار تومانی داخل مغازه اش چه احتیاجی به کت و شلوار مندرس من داشت؟ کت و شلوارم البته زیاد هم مندرس نبود .دوختش خارجی بود –کسی که به من هدیه اش داده بود اینطور می گفت – رنگش طوسی تیره بود و هروقت می پوشیدمش –بیشتر برای قرار های مهم – به من احساس اعتماد به نفس و متشخص بودن میداد .اما هر وقت به آرامی دست در جیب شلوار خالی ام میکردم کمی از اعتماد به نفسم کم میشد .امروز هم سر تقاطع خیابان جمهوری و حافظ منتظر نامزدم بودم اما خبری از او نبود .شماره اش را داشتم و به او زنگ زدم :
= سلام !
+ شما ؟
= شوما نه تاید !
+ بیخود میکنی به من زنگ میزنی .مگه مرض داری ؟....( قطع میکند .دوباره زنگ زدم )
= به جا نیاوردی؟
+ شما ؟
= عجب دختر دایی خنگی دارم ؟
+ امید تویی ؟ (امید کی بود ؟ )
= نه !
+ پیمان تویی ؟
= نه !مگر این تلفن خانم جلیلی نیست ؟!
+ نه خیر .تلفنشون واگذار شده ؟!
= ببخشید .
+ خواهش میکنم .دفعه دیگه زنگ نزنید ..
صدای خودش بود .پس چرا گفت تلفنشون واگذار شده ؟ دوباره دست در جیب شلوارام فرو بردم .با لمس اندک پولهایی که داشتم حساب کردم .... 800 تومن برای دوتا بستنی .400 برای یه شاخه گل. دویست تومن هم برای بلیت برگشت مترو . این تمام پولی بود که داشتم .دهانم مزه تلخی میداد .حالا که خطش واگذار شده بود میتوانستم یک دانه چایی بخورم .چایی داغ داغ بود .لیوان را روی پیشخوان دکه روزنامه فروشی گذاشتم و کتم را در آوردم و شروع به خوردن چایی کردم .مرد معتادی که ازآنجا میگذشت با دیدن کتم روی پیشخوان مکثی کرد .من آرام خودم را به کتم نزدیک کردم و پایم را به کت چسباندم .مرد با دیدن عکس العمل من سری تکان داد ، ناسزایی زیر لب پراند و رفت .
کت و شلوار من را برای چی میخواست ؟ دوباره دست در جیب خالی شلوارم کردم و بعد با گامهایی مصمم وارد مغازه شدم . از مرد مغازه دار پرسیدم : اتاق پرو کجاست ؟
با نیشخندی برلب ته مغازه را نشان داد .چند دقیقه بعد کت و شلوارم مچاله شده روی پیشخوان مغازه بود و خودم در حالی که تا نصفه از اتاق پرو به بیرون خم شده بودم مشغول شمردن پولهایی بودم که مرد به من داده بود .چهل هزار تومان ! .مرد با نگاه طلبکارانه ای به من گفت :(( منتظر چی هستی ؟ بیا بیرون دیگه ! )) .گفتم : (( اگه میشه یه شلوار سایز 42 به من بفروشین ؟))
مرد خندید و گفت : (( شلوار تکی نداریم ! )) .گفتم :((پس .. )) پرید وسط حرفم : (( معامله معامله است .میری بیرون یا بگم بیرونت کنن ؟ )) .چاره ای نداشتم .پیراهن بد قواره بلندم را روی پاهای لخت و باریکم انداختم و از مغازه بیرون آمده .مرد از پشت سرم فریاد کشید : (( میدونی کت و شلوارتو برای چی میخوام ؟ )) برگشتم و به او نگاه کردم .ادامه داد : (( یه مانکن درب و داغون داریم .میخوام اینو تنش کنم . بذارمش روبروی مانکنی که تولید شرکت مارو پوشیده تا فرق جنس خوب وبد معلوم بشه ! )) .برگشتم و به راه خود به سمت خیابان انقلاب ادامه دادم .توقع داشتم مردم با دیدنم هو بکشند و مسخره ام کنند .اما هیچ کس به یک مرد لاغر زشت که شلوار پایش نبود توجهی نمیکرد .کسی به عریانی ام توجهی نمیکرد و همین زجرم میداد .دوست داشتم یک نفر بیاید و با دیدنم چنان زیر گوشم بزند که پولهای عرق کرده کف دستم میان خیابان پخش شوند و خودم هم داخل جوی آب بیفتم .اما خبری نبود . انگار ...... عریانی من برای مردم عادی بود . به سر تقاطع رسیدم .مرد بلیط فروشی که داخل دکه بلیت فروشی نشسته بود یکدفعه مثل دیوانه ها از جا بلند شد و عربده کشید :
(( قرمز ! قرمز ! سروره قرمز ! 5 تا زده قرمز ! قهرمانه قرمز !! ))
مردم نگاهش میکردند و لبخند میزدند . جلو درب پارک دانشجو شلوغ بود . از پیر و جوان دم در ورودی جمع شده بودند و بلیت میخریدند .دوست داشتم همین جور تا میدان انقلاب و تا هرجا که پاهایم توان داشت را ه بروم که ناگهان پسرکی حدودا 4 ساله به محض دیدنم فریاد کشید :
(( شلوار پاش نیست ! این آقاهه شلوار پاش نیست ! )) مادرش نگاهی به من انداخت و روی در هم کشید و گفت : (( نه عزیزم .این آقا شلوارک پوشیده .این مدلشه ! )) اما پسرک دست بردار نبود و بی وقفه داد میکشید : (( شلوار پاش نیست ! شلوار پاش نیست ! )) مادرش کشان کشان او را با خود برد .احساس کردم همه مردم با هم دارند نگاهم میکنند .هزاران ونه بلکه میلیون ها جفت چشم با هم به من نگاه میکردند .پیرزنی زیر لب غرولند کرد : (( وا... زمان ما اینطور نبود .جوونا چقدر بی حیا شدن !)
برگشتم به سمت مغازه لباس فروشی .تصمیم گرفتم هر طور شده کت و شلوارم را پس بگیرم .حتی اگر لازم بود با کتک زدن مرد شکم گنده مغازه دار .اما هر چه نزدیکتر میشدم پاهایم سست تر میشد .نقش اسکناسهای مچاله شده کف دستم انگار دستم را مثل سکه های یهودا داغ زده بودند . وقتی به مغازه رسیدم هنوز کت و شلوارم مچاله شده روی پیشخوان بود و مغازه دار با اوقات تلخی به آنها نگاه میکرد .با دیدنم عصبانی غرید :((ها چی میخوای ؟این کت و شلوار که تن مانکن ما نمیره . چی میخوای گفتم؟ )) گفتم : (( شما .....))
با تمسخر تکرار کرد : (( شوما! نه تاید ! )) اسکناسها را محکم کف دست مچاله کردم .آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم : (( شما یه مانکن برای فروش نمیخواید ؟ برای ویترین مغازه تون ..... برای پوشیدن همین کت و شلوار ؟ ))
سعد صادقی /اردیبهشت 87
بعد التحریر :
الان اونجا مشغول کارم .وقت کردید به من سر بزنید !

ما که از اولش اینجوری نبودیم ... همه میدونن .حتی باقر دوغی که توی خنگی ضرب المثل بچه لوطیای محلمونه .برای خودم راس راس راه میرفتم و مردومو نیگا میکردم که چه جوری واسه خودشون زندگی میکنن .منم برای خودم زندگی میکردم .البته اون اولاش .تا وقتی که لیلا رو دیدیم .....بعد از اون فقط برای لیلا زندگی میکردمو و انگار دیگه خودم نبودم که زتدگی میکردم راه میرفتم و نفس میکشیدم .... اما باقر دوغی بدش میومد .منم یه بار که داشت سر لیلا داد میکشید : (( برو توی صندوق خونه تا بیام چشاتو از کاسه در بیارم که اینقد از لای در حیاط به بیرون سرک نکشی )) دویدم رفتم و از یه گوشه پاره آجری رو برداشتم .اولش خواستم بزنم تو سر باقر دوغی .اما ترسیدم بمیره و دیگه اصلا لیلا رو بهم ندن ! –اون موقع عا قل بودم .مثل الان که دیوونه نبودم ندونم چیکار میکنم - آجرو زدم تو شیشه مغازه باقر دوغی .پسرش افتاد دنبالم .فرار کردم .خواستم از خیابون رد شم که یهو دیدم تو هوام ! قبل ازینکه با کله بیام پایین و برای همیشه از شر غصه و غم راحت بشم ، زمین و آسمون رو میدیدم که چه جور پشت سر هم جاشونو با هم عوض میکنن .یه با ر زمین پایین بود یه بار بالا .تا اینه زمین پایین اومد و من با سر خوردم توش ! قرچ ! صدای کله مو شنیدم .عین یه هندونه که رسیده باشه آبدار .توی گرمای تابستون انداخته باشی تو حوض .تگری تگری شده باشه ...بعد که چاقو رو بدی سینه هندونه عین یه عاشق سینه چاک برای تو خودشو جر بده و هرچی تو د لشه برات خالی کنه ! منم هر چی تو کله ام بود دادم بیرون ...برای همینه بهم میگن بی کله ! دیوونه ! یا هر چی دیگه .فقط یه چیز تو سرم باقی موند : (( لیلا )) .جا خوش کرد و دیگه بیرون نرفت . از اول صب که از خواب پا میشم ، میرم در خونه لیلا اینا میشینم تا بیاد بیرون . اما باقر دوغی میاد بیرونو و با دیدنم یه (اسغفرا.. ) میگه و طوری که همسایه ها نشنفن میگه :(( باز سر وکله ات اینجا پیدا شد؟ لیلا دیگه اینجا نیست .رفته خونه شوهر .میفهمی ؟ ازینجا رفته )) اما وقتی میبینه محلش نمیذارم .راشو میکشه و میره .عجب رویی داره این باقر دوغی ! میبینه من هر روز اینجام .باز حرف خودشو میزنه .درسته دیوونه ام اما خر که نیستم ! میدونم اونا لیلا رو تو خونه قایم کردن .مثل اون وقتا که باقر دوغی دست و پاش رو میبست و مینداختش تو صندوق خونه تا نتونه منو ببینه . اما کور خوندن ! یه روز که هیچکی حواسش نباشه .یه روز که اون سگ گنده ای که باقر دوغی تو حیاط ول کرده خوابیده باشه .یه روز که اصلان – پسر باقر دوغی – زیر درخت توت وسط حیاط روی تخت چوبی خواب به خواب رفته باشه .از دیوار میرم بالا و میپرم توی حیاطشون .برای اصلان و سگه شکلک درمیارم و به ریش اصلان و قیافه سگه میخندم ! قفل در صندوق خونه رو باز میکنم و دست و پای لیلا رو که طناب روی دست و پای قشنگش خط قرمز انداخته باز میکنم و بهش میگم :(( بریم ؟)) .میگه :(( بذار شناسنامه مو بیارم .)) میپرسم :(( واسه چیته ؟)) میگه : (( تا با هم عروسی کنیم !)) میگم : (( خره ! ما که عقدمون تو آسمونا بسته شده .دختر عمو !)) میگه:(( پس بذار یه نوشته برای ننه ام بذارم که کمتر غصه بخوره )) میگم : (( بجاش براش یه نقاشی بکش ! منم کمکت میکنم )) با هم یه نقاشی برای ننه لیلا میکشیم .یه دشت سبز و پر از گل که وسطش یه کلبه چوبی قشنگ درست شده .از لوله کلبه دود سفید بیرون میاد .نهار شیر برنج داریم ! یه گوشه من و لیلا وایسادیم دست به دست هم .دو طرفمون دو تا بچه هامونن .یه پسر طرف من یه دختر طرف لیلا .یه رنگین کمون خوشکل هم بالای سر ما تاق بسته .نقاشی رو تا میکنیم و میذاریم روی تاقچه .وقتی از اتاق میایم بیرون میبینیم سگه ول شده تو حیاط وجلو در با اصلان منتظرمونه ! یه چماق بزرگ تو دست اصلانه .چماقو میکوبه تو سر من ! آخ سرم ! .... استغفر ا.. !باز سر وکله ات اینجا پیداشد؟ - باقر دوغیه - میگم : (( من لیلا رو میخوام .کجا قایمش کردین ؟ چرا نمیذارین از خونه بیرون بیاد ؟ من لیلا مو میخوام .بیشرفا ! لیلا رو می خوام !)) اصلان با سگش میاد بیرون.
قبل ازینکه سگشونو به جونم بندازن فرار میکنم .اما سر رام یه پاره آجر هم بر میدارم ! صدای باقر دوغی رو میشنوم که پشت سرم داد میزنه : (( اصلان بدو برو به شاگرده بگو کرکره رو بکشه پایین تا این دیونه نرسیده اونجا )) .اماتا اونا بخوان به من برسن .من به مغازه رسیدم ......
بعد التحریر :
این مجنون هم دست از سر ما برنمیداره .میترسم آخرش بفرستنش دیونه خونه و از دیدنش محروم بشیم .چند روز پیش دیدمش .یه لیوان یکبار مصرف دستش گرفته بود و چایی داغی رو که تو لیوان بود با سر وصدا سر میکشید .به محض دیدنم داد زد : سلام داش سعید ! خبر داری رفتم سربازی ؟
گفتم : ((به سلامتی ! حالام لابد اومدی مرخصی ؟ نه ؟ )) گفت : (( نه .معاف شدم ! )) پرسیدم :( چطوری ؟) .گفت : (( ما رو انداختن یه جایی که راهزن زیاد بود .شب تو سنگر خوابیده بودیم که راهزنا ریختن تو سنگرمون .ما یازده تا بودیم .راهزنا سر همه مونو بریدن به جز من !)) .گفتم : ( عجب شانسی آوردی !). گفت :(( نه ! من چون تک در اومدم کاری باهام نداشتن ! اونا فقط سر ده نفرو میخواستن ! )) یه پنجاه تومنی بهش دادم و فرستادمش تا یک لیوان دیگر چایی برای خودش بخرد .
قربان شما /سعید صادقی /فروردین 87
رها (ایرج سالاروند-بلاگ رنگ شب)
* عکس از = بلاگ http://www.manoslr.blogfa.com/محمد جواد نعمتی

بهش میگم :(( خفه شو !) .میگه :(( خودت خفه شو مرتیکه نره غول !)) .می خوابونم زیر گوشش .سرش گیج میرود و روی زمین می نشیند .وقتی بلند میشود ، میبینم که چشمهایش پر اشک شده وبا یک دست جای سیلی روی صورتش را می مالد .میگویم :(( دستتو بردار ببینم ! )) دستش را که بر میدارد میبینم که جای سیلی روی صورتش قرمز شده است .سر به زیر می اندازد و چیزی نمیگوید .میگویم :(( ببینمت ! آخی ! دستم بشکنه !.اما تقصیر خودت بود ))
- آره همش تقصیر منه .همیشه و همه وقت .تو مقصر نیستی .تقصیر منه که دوستت دارم و نمیخوام ازت جدا شم .تقصیر منه که چنان بهت وابسته شدم که حتی یه نفس هم نمیتونم بدون تو زندگی کنم .))
= ببین !
- تقصیر منه اگه تموم شعرای عاشقانه رو برات از بر کردم .دستتو گرفتم و مثل یه بچه که تازه میخواد نوشتن رو یاد بگیره ، قلم دستت دادم و نوشتنو یادت دادم . تا آخرش چی بشه ؟بری و از من بد بنویسی .هر جا که رفتم مسخره ام کنی و ...
= خیلی بی انصافی ! من هیچوقت چیزی نگفتم که به شخصیت تو تو هین بشه .اما این در عوض تویی که مدام میخوای هر کاری رو که من انجام میدم به حساب خودت بنویسی و منو کوچیک کنی .هیچ وقت به فکر این نیستی که منم برای خودم شخصیت دارم ...
ساکت می ماند و منتظر ادامه حرفهایم میشود .وقتی میبیند که ساکت شده ام می گوید :(( خوب !؟ ))
می گویم :(( یعنی ...)). کم آورده ام .میدانم حق با اوست .بدون او من بیش از یک آدم عادی با افکار پیش پا افتاده و سطحی نیستم .یک دست و پا چلفتی تمام عیار که نمیتواند چطور حرفش را بزند و در معرکه ها چگونه به اصطلاح ( گلیمش )را از آب بیرون بیاورد .آهی میکشم .دست به سمت جیب بغلم میبرم تا سیگاری روشن کنم .سیگارم سر جایش نیست! میگوید :(( من برداشتمش !)) می پرسم (( چرا ؟))
- یادت نیست ؟ چند باره این کوفتی رو ترک کردی ؟ دوباره طرفش نرو .هر وقت میبینمت که داری مثل دودکش از خودت دود بیرون میدی حالم ازت به هم میخوره !
= حالا یه دونه بده دود کنیم .یه دونه که منو نمیکشه .عوضش این حرفای توئه که بدتر منو دیوونه میکنه .
-ریختمشون توی دستشویی ! یادت نیست ؟ خودت با دستای خودت تیکه تیکه شون کردی .من هم بردم ریختم تو دستشویی .
از عصبانیت به مرز انفجار میرسم .داد میکشم :(( تو غلط کردی ! بی شعور ! نفهم ! ))
آرام میگوید :(( مودب باش ! ))
می گویم :(( حالتو میگیرم ! میکشمت ! بهت میگم یه دونه سیگار به من بده .فقط یه دونه ! ))
سرش را پایین می اندازد و میگوید :(( ندارم ! ))
دندان هایم را از خشم به هم می فشارم :((لعنتی ! بد قیافه! )) .به من زل میزند و میخندد . مشتم را با تمام قدرتم به سمت صورتش حواله میکنم ................آیینه میشکند و هزار تکه میشود !!
****************************
پی نوشت : این داستان را حدودا یک ماه پیش نوشته بودم .هر کاری کردم که از شرش راحت شوم نشد ! مثل یک بختک افتاده بود روی سینه ام .
حالا راحت شدم .میتونم داستانهای دیگه ام رو بنویسم .قربان همه شما .سعید صادقی .
واقعا زیبا بود . وقتی سیرانو و دوستش که رقیب عشقی اش هم است .به کنار بالکن منزل محبوب میروند و سیرانو از صمیم قلب و با بیان و لحنی پر احسا س در حقیقت راز دلش را بیان میکند وا قعا دل هر انسانی به لرزه درمی آید از این همه فصاحت و زیبایی که در پس آن چهره زشت پنهان شده است .
من آنقدر محو زیبایی کلمات محسور کننده شده بودم که بی اختیار اشک در چشمانم جمع شده بود و نتوانستم حتی یک کلمه اش را به خاطر بسپارم .مثل یک رویای شیرین که وقتی از خواب بیدار میشوی تنها حلاوتش بیادت مانده و رویا را به خاطر نمی اوری و نمیتوانی توضیحش بدهی .ای کاش من هم میتوانستم اینطور بنویسم ..... آیا ممکن است؟
************
از همه دوستان که در این مدت لطف داشتند متشکرم .جسته و گریخته مینویسم .فعلا سرم خیلی شلوغ است و وقت آپ کردن ندارم .ایشا.. یکی دو هفته دیگر باز شروع میکنم .از محمد جان دوست عزیزم . ققنوس .فرانکشتاین(هادی ).محمد جواد مهربان ...استاد عزیزم جناب سیامک بهروز ..ایرج خان سالاروند و همه دوستان متشکرم که با تماس های تلفنی یا کامنتی به این حقیر افتخار دادند .قربان همه شما سعید صادقی

ای دل اگر نخواندت ره نبری به سوی او / بی مددش کجا توان ره سپری به کوی او
گر نروی به سوی او راست بگو کجا روی ؟ /هر طرفی که بنگری ملک وی است و کوی او
غالیه بوی اومنم جام و سبوی او منم /پیش من آی تا شوی جمله به رنگ و بوی او
تا که به گوش جان من رمز الست گفته است /هیچ برون نمی شود از دلم آرزوی او
،،،،،،،********،،،،،،،،،،،
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند ........ که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی ؟
از همه دوستان معذرت میخواهم که دیر به دیر آپ میکنم .فعلا حال و حوصله ای برای نوشتن نیست .قربانتان .سعید
مجنون : (( سر کوچه مون عروسیه ......داریه و دنبک میزنن .هی میزنن ! هی
میزنن ! { عروس چقد قشنگه ایشالله مبارکش کن ! }.....دوماد .دوماد مث شاخه
شمشاد . هی خم میشه و راست میشه ! میگه بفرمایین ! بفرمایین .خوش اومدین ؟اما وقتی
من میرم جلو خونه شون داد میزنه ....برو پی کارت دیوونه ! یکی اینو بیاد ببره ! .....
منم براش شیشکی میبندم ..جییییییییییییرررررررر!!! .... دوماد دوماد چه زشته !
ایشالله مبارکش نباشه !! .دنبالم میکنه و منم در میرم .درمیرم میام یه گوشه _جایی که
بچه ها نباشن که بهم سنگ بزنن – میشینم .دست میکنم توی جیبم یه مشت پول خورده
درمیارم .میشمارم .یه پنجاه تومنی نو! اینو سعید بهم داده .امروز صب داشت میرفت سر
خدمت که جلوشو گرفتم و گفتم : داش سعید ! پول بده برم چایی بخورم ! اونم دست کرد
جیبش و این پنجاه تومنی رو بهم داد .بچه خوبیه .خدا به بابا و مامانش ببخشه خدمت
سربازیشو !
یه دونه درب نوشابه صاف شده ! اینو باقر دوغی به من داده .همه صداش میکنن حاج
باقر .اما من صاف میرم در مغازه اش اول دستای کثیف و خاکیمو میمالم به ماشین ریو
سفید و تمیزش که در مغازه پارک شده بعد میرم جلو مشتریا و بهش میگم :(( باقر
دوغی ! پول بده برم چایی بخورم .)) اولاش بدش میومد و با سنگ ترازو دنبالم میکرد .اما
از وقتی که شیشه مغازه اش رو با سنگ شکستم بچه خوبی شده و هر وقت میرم پیشش
زودی دست میکنه و از داخل دخل یه دونه درب نوشابه صاف شده درمیاره و بهم
میده .فکر میکنه من حالیم نیست ! منم در نوشابه رو میگیرم و میذارم تو جیبم و میگم :
(عزت زیاد ! ) بعد که بیرون میام یواشکی با در نوشابه یه خط رو ماشین خوشگلش
میندازم !! .....یه نیگا به کوچه میندازم .دوماد میخواد بره دنبال عروس .با ماشین گل
کاری شده .منم سوار میکنی ؟ گم شو دیوونه ! منم میخام دوماد بشم .غلط کردی ! بچه
ها ! بیاین اینو بفرستین رد کارش ! چیکارش داری دیوونه است .آره ! مگه دیوونگی
جرمه؟ منم میخام دوماد بشم .یکی از فامیلای دوماد میاد و از جیبش یه اسکناس سبز
درمیاره و میگه بیا اینو بگیر و برو برای خودت چایی بخر .میرم جلو پول رو بگیرم که
بادست دیگه اش درقی میزنه زیر گوشم .چرا میزنی دیوونه! مرض داری ؟ ...برو تا
بیشتر نزده امت .میرم و یه سنگ برمیدارم که بزنم به شیشه خونه شون .مرده فرار
میکنه و میره توی خونه . سنگو میندازم زمین .منکه هیچوقت به خونه لیلا اینا سنگ
پرت نمیکنم .میترسم که سنگ بخوره به لیلا .اونوقت اینگار خورده باشه توی سر
خودم .گیج میخورم و میافتم زمین .عین الان که سرم گیج میخوره و میخوام بیفتم .چایی
خونم کم شده باید برم چایی بخورم .الان لیلا کجاست؟ تو آرایشگاه ؟ خوشگل شده؟ اون
که خوشگل بود .الان یه تور سفید رو سرشه .صورتم مور مور میشه .حتما بند انداز
دارم صورت لیلا رو بند میندازه .سرم گیج میخوره .... میشینم .دهنم شور شده . دست
میکنمواز جیب کتم یه آینه شکسته درمیارم . یه باریکه خون از گوشه لبم سرازیر
شده . میمالمش به لبم .لبم قرمز میشه مثل لبای لیلا ....دوتا گردی روی لپم با خون
درست میکنم .زیر چشام خط میکشم .خوشگل شدم .عروس شدم . ...اما منکه میخواستم
دوماد بشم ؟ (( اینجا چیکار میکنی؟ )) باقر دوغیه - بابای لیلا - ....میخوام عروس
بشم .(( پاشو برو ! به ننه ات بگو برات یه شوهر خوب پیدا کنه .یه شوهر که قد دهنش
باشه و دیگه به هوای پا کردن تو کفش بزرگون نباشه ! پاشو برو گفتم ! ))
ننه ام بهم میگفت : (( لقمه دهن ما نیس ! فکر لیلا رو از سرت بیرون کن .من یه دختر
خوب برات .....)) داد میزدم :(( لیلا ! فقط لیلا !)) باقر دوغی گفت :(( داد نزن
دیوونه! یکی بیاد اینو ببره ! )) پا میشم و سنگی از روی زمین برمیدارم .فرار
میکنه .سنگو پرتش میکنم .میخوره به شیشه ماشین ریو .داد میزنم :(( شی ...شی...
شیشه شکست !! )) فرار میکنم .میرم و سر کوچه می ایستم تا عروس با ماشینش بیاد .
سر کوچه مون عروسیه ..... داریه و دنبک میزنن .هی میزنن!هی
میزنن ! ..............))
سعید صادقی /آبان 86
پی نوشت : می خواستم مجنون رو زیر چرخهای ماشین لیلی قربانی کنم اما دلم نیامد .با
خودم فکر کردم که چی بشه؟ بر فرض اینو هم کشتی ؟ چی رو میخوای ثابت کنی ؟
بذار تو عالم دیوونگیش راحت باشه . برو مجنون ! برو ! هروقت هم خواستی چایی
بخوری پیش باقر دوغی نرو .بیا پیش خودم .پول بهت میدم .