
گاهي وقتها كه حوصله داشته باشم _بيشتر روزهاي چهارشنبه_ به كتابخانه عمومي شهر ميروم تا ساعتي
فارغ از هياهوي اطرافيانم به مطالعه بپردازم.آخر ميدانيد خانه ما شلوغ و پر سرو صداست.هر كس از
گوشه اي ساز خودش را ميزند و البته با بلند ترين صدايي كه ميتواند از گلو خارج كند.به همين خاطر خانه
ما بيشتر به يك حمام زنانه شبيه است تا محلي براي آسايش.من كمتر ميتوانم درخانه مان صحبت كنم چون
صداي ضعيف من اصلا در ميان آن همه هياهو شنيدني نيست.
آن روز پشت ميز مورد علاقه ام-جايي دنج در گوشه كتابخانه كه خالي از رفت و آمد است- نشسته بودم و
داشتم تاريخ جنگهاي صد ساله را مطالعه ميكردم.غرق در مطالعه بودم كه يك نفر گوشه پالتو كهنه ام را
كشيد.يكه خوردم. وقتي رو برگرداندم دختري را ديدم كه با حالتي معصومانه نگاهم ميكرد .موهاي طلايي اش
را خرگوشي بسته بود و با چشمهاي آبي اش به من خيره شده بود.قدش نيم متر بيشتر نبود.ژاكت راهراه
سبزي پوشيده بود و و شلوار لي رنگ و رو رفته اي به پا داشت.
عينكم رااز روي چشم برداشتم و پرسيدم : خانم كوچولو ميشه پالتومو ول كنيد؟
پالتو را رها كرد و قدمي به عقب رفت و با حالتي سئوال برانگيز نگاهم كرد.
پرسيدم : خرگوش خانم! هويج ميخواي؟
اخم كرد: من خرگوش نيستم.
كتابي را كه زير بغل زده بود به طرفم دراز كرد و گفت : ميشه برام كتاب بخونيد؟
چند نفر از كساني كه داخل كتابخانه مشغول مطالعه بودند با اخم به ما نگاه كردند. صدايم را پايين آوردم
وگفتم :اينجا جاي مناسبي براي كتاب خوندن واسه يه بچه نيست .
با حالتي مصمم گوشه پالتو را كشيد و گفت : پس بريم بيرون .
چند نفر از گوشه و كنار غرولند كردند(ساكت!) (هييسسسس!) .من يكي از اعضاي دائمي كتابخانه بودم و دلم
نميخواست دفعه بعد كه به كتابخانه بيايم مسئول آن عذرم را به دليل ايجاد مزاحمت بخواهد.ناچارا به همراه
دخترك از كتابخانه خارج شدم. وقتي روي صندلي پارك نشستيم نگاهي به اطراف پارك انداختم پارك، ساكت
و خاموش در بعد از ظهر پاييزي گويي به خواب رفته بود.گوشه وكنار روي نيمكتهاي پارك پيرمردهاي تنها
يا عاشقهاي جوان نشسته بودند و هر كدام مشغول كار خود بودند.پيرمردها به آفتاب گرفتن و
عاشقها ....زير لب غر زدم :((خدايا اگه يه نفر منو با اين وروجك ببينه چي بهش بگم؟ بهتره بگم خواه
ر زادمه )) كتاب را از دخترك گرفتم و خواستم شروع به خواندن داستان( بز زنگوله پا) كنم كه دخترك پرسيد: شما داشتين چه كتابي ميخوندين؟
گفتم : تاريخ جنگ هاي صد ساله.نوشته ارنست..
پرسيد : درباره چيه؟ قصه است؟
گفتم : يه جورايي .البته در مورد جنگهايي كه اتفاق افتاده و اينكه مثلا تو هر جنگ چقدر آدم كشته شده و چه
سرزمينايي تصرف شده و يا از دست رفته.و يا اينكه كدوم پادشاه اون يكي رو كشته و مثلا فلان شاه چطور
اسيرايي رو كه ميگرفته ميكشته.مثلا تو يه جنگ ،پادشاه پيروز از هر صد نفر نود ونه نفر رو كور كرده و ...
خوب ،طبيعي بود كه گوش مفتي گير آورده بودم و نميخواستم فرصت حرف زدن را از خودم بگيرم .شروع به
تعريف وقايع جنگها كردم .بي مهابا و يك نفس داشتم پشت سر هم از قتل و آدم كشي حرف ميزدم و متوجه
نگاه حيرتزده و ترسيده دخترك نبودم.كه ناگهان دختر داد كشيد : بسه! ديگه نگيد!
ساكت شدم و نگاهش كردم.چهره اش برافروخته و قرمز شده بود.ترس و دل آزردگي را در چشمهاي آبي اش
ديدم.دستهاي كوچكش را روي دوگوش گذاشته بود و با اخم به من نگاه ميكرد.من ومني كردم و گفتم:
ببخشيد خرگوش كوچولو! بذار ...بذار داستانت رو برات بخونم.
دخترك به يك حركت كتاب را از زير دستم بيرون كشيدو گفت : ببخشيد! فكر نميكنم شما بتونيد برا يه بچه
كتاب بخونيد!!
با عصبانيت رويش را برگرداند و از من دور شد . موهاي خرگوشي اش در آفتاب پاييزي مثل طلا ميدرخشيد.
سعید صادقی/۲۹ دی ۸۸



