تبليغاتX
هرزه گرد تنها

= هابیت های لعنتی ! اونا عزیز مارو دزیدن!

- ارباب؟ نه ارباب مهربونه!!

= گالم ! گالم ! اونا رو بکش !

- نه .ارباب مارو اذیت نمیکنه .نه !

= اونا رو بکش !

 - ارباب مهربونه!

************************

شرح و تفصیلش با خودتون.اینا تکیه کلامهای من و دوستانم در این چند روز اخیر در اداره بوده است!؟

قربانتان .سعید


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:1 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |
Image

با سلام خدمت همگي دوستان .

بالاخره انتظار ما به سر آمد و ۳ جلد كتاب(اين روشناي نزديك )كه مجموعه آثار داستان نويسان و شاعران جوان است منتشر شد.دوستان ميتوانند اين كتاب را از طريق سايت شركت انتشاراتي سخن گستر

http://www.sokhangostar.com تهيه نموده و چهره مشعشع ما را كه يكي از داستانك هايمان در آن چاپ شده ملاحظه فرمايند!!!

البته كتاب جالبي است - نه به خاطر داستان خودم!- كه به يكبار خريدن و خواندنش مي ارزد.

قربانتان .سعيد صادقي

 


+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 6:52 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |

 

عروسي تازه شروع شده بود.از ساعت 10 صبح ، گروه نوازنده اسباب و اثاثيه شان را داخل حياط گذاشته بودند .ارگ زن گروه  جواني حدودا بيست و دو سا له با موهاي بلند مشغول تنظيم نتهاي ارگش بود. كم كم دختر هاي جوان با لباسهاي رنگارنگ دور تا دور حياط جمع شدند و چشم به حركت دستهاي ارگ نواز داشتند كه موسيقي را شروع كند .صداي ريتم تند موسبقي در فضاي حياط طنين انداخت .جوانها دست در دست هم دايره اي درست كردند و مشغول رقصيدن شدند.خواننده گروه ميكروفن را جلوي دهانش گرفت .گلويي صاف كرد . خواند : ((وي وي وي وي بناز ... وي بناز ناز مكه ...))

**********************************

عروس زير دست آرايشگر حوصله اش سر رفته بود.سه ساعت بود كه آرايشگر بند مي انداخت ،كرم ميماليد ، پودر ميزد ، خط ميكشيد ، رنگ ميكرد و بعد دوباره پاك ميكرد. بعد مثل بچه اي كه از نقاشي اش ناراضي باشد دوباره شروع ميكرد. حوصله آرايشگر هم سر رفته بود:(( ترشيده! اين همه چاله چوله رو چطور صاف و صوف كنم؟ چقدر صورتش جوش داره! بيچاره داماد! چي بهش انداختن !)).چرت عروس يكهو پاره شد و با ناز و ادا پرسيد:(( تموم نشد؟ پوستم داره ميسوزه .))

بند انداز لبخندي زد و گفت :(( عزيزم داره تموم ميشه.ميخوام يه ميك آپ برات بكنم كه تا آخر ماه عسلت پاك نشه .)) بعد يك قدم عقب رفت و طوري كه كه عروس بشنودبا تحسين گفت :(( واي خدايا !هزار ماشالله !))

عروس پرسيد : (( چي شده ؟))

بند انداز گفت :(( تو عمرم عروسي به اين خوشگلي آرايش نكردم!!)).

صورت عروس گل انداخت و زير لب گفت:((همه اينو ميگن ! ممنون !))

*****************************

فرهاد ديگر طاقت نگاه هاي تند و سرد ديگران را نداشت .سرش پايين بود و موزاييك هاي كف حياط را نگاه ميكرد . با نوك  پا در خيالش قلبي را روي كف حياط رسم كرد.

خوب اينم تيري كه خورده وسط قلب .... اينم قطره هاي خون ... اينم يه ظرف كه خون دل توش جمع شده .حالا عكس دلبري روميكشم كه ميخواد از ظرف ، خون عاشقشو بخوره ...

-  هنوز عادتو ترك نكردي؟

= سايه نكن ! برو كنار دارم نقاشي ميكشم. پا روي دلم نذار !

- بسه ديگه ! آبرومونو بردي همه دارن نگات ميكنن.

باباش دستش را گرفت و به سمت خودش كشيد.فرهاد نگاهش كرد.جلوي نور آفتاب ايستاده بود و تصويرش جلوي چشم ضد نور بود. فرهاد سرش گيج رفت و نشست.

-      فرهاد!

-         من خوبم .خوب خوب. فقط يك كم سرم گيج ميره.

-         بيا برو تو اتاق يك كم دراز بكش .

پدر دست فرهاد را گرفت و داخل اتاق برد و گوشه اي دراز كرد. دختري با چادر رنگي  وارد اتاق شد.آنها را نديد .چادرش را باز كرد.لباس سبز بدن نمايي پوشيده بود.پدر سرفه كرد.دختر جيغ خفيفي كشيد و با دستپاچگي گفت :

شما اينجا چكار ميكنن؟ الان زنا ميان اين اتاق واسه لباس عوض كردن و ... ( بقيه حرفش را خوردو با اخم فرهاد و پدرش را نگاه كرد)

-         برن يه اتاق ديگه . فرهاد حالش خوب نيست.

-         خوب بره خونه .الانه كه عروسي شروع بشه .سرو صدا نميذاره ....

-         حتما خانم خانما ! منتظر دستور جنابعالي بوديم.شما بفرمايين من درستش ميكنم.

-         دختر زير لب غرولند كنان اتاق را ترك كرد.

فرهاد به سقف نگاه كرد

-چنگگ! اينا به سقفشون چنگگ دارن!

پدر چشمهاي فرهاد را بست .

-   بهش نگاه نكن .چنگك نيست .قلاب پنكه سقفيه .نگاش نكن .بخواب.

فرهاد بغض كرد.دست پدر را بوسيد.

-         حس ميكنم يه چنگك مث اون تو سينمه. داره دلمو از  حلقم ميكشه بيرون.

-         بخواب . نگاش نكن .الان ميريم خونه . مادرت كه كادو عروس رو داد ميريم..... خدا لعنتش كنه!

**************************

داماد ، پك آخر را كه زد وافور را به دست اصغر داد.

-         بسمه ديگه .واسه امشب كافيه .فول فولم!

اصغر خنديد

-         شاداماد !فول فولتم قشنگه ! عروس چقد قشنگه ايشالله مباركش كن! امشب كم نياري آبرومونو ببري .يه سر ديگه بچسبونم؟

-         نه .ميخوام برم سراغ عروس.چهار ساعته تو آرايشگاهه . فردا كه ببرمش خونه خودم نميذارم ازين رنگ و روغنا بزنه .زن رو چه به آرايش.

-         يه كم ازين ادوكلن بزن بوي ترياك ازت نياد.

-         بياد ! فكر ميكني منم ازين زن ذ ليلام؟ اصلا دوس داري  خودم بهش بگم ؟

-         حالا امشب بهش نگو ضايعت كنه فردا شب بهش بگو! پا شو بريم دير شد.

*************************     

يكي از دوستان داماد دو نفر مطرب را همراه خودش آورده بود.ماشين عروس كه دم در حياط رسيد ساز زن جلوي داماد را گرفت و آنقدر يك نفس ساز زد كه داماد خنده كنان هزاري سبزي را داخل لوله سازش چپاند. جمعيت داخل حياط كل كشيدند و موزيك تند ارگ فضا را انباشت .رقص تند دختر ها در يك دايره بزرگ شروع شد.

*******************

چنگك ! قلاب ! يك بسته طناب زرد رنگ كه گوشه اي افتاده بود. فرهاد از جايش بلند شد و طناب را از     گوشه اي برداشت و حلقه اش كرد.در باز شد .دخترك 7 سالهاي وارد اتاق شد.موهايي طلايي رنگي داشت و عروسك پارچه اي اش را محكم بغل كرده بود.با چشم هاي آبي اش به فرهاد نگاه كرد.

-         عمو .داري چكار ميكني ؟

-         دارم براي گوسفند عروسي يه طناب درست ميكنم كه اينجا سرشو پخ پخ كنيم !

دختر خنديد.

-         پخ پخ يعني چي ؟

-         يعني سرشو اينجا ببريم و بديم مردم كبابش بكنن .

-         گناه داره حيونكي .سرشو نبر عمو .خوب ؟

-         نميشه .عروسي بدون قربوني فايده نداره . شما هم برو پيش مامانت .الان نگرانت ميشه.

 دخترك بيرون رفت.فرهاد طناب را به قلاب انداخت و محكم كرد .صندلي  را زير طناب گذاشت و بالا رفت....

*************************

 

 

بعد التحرير:

خوب ! حتما بايد تا آخر همه اش رو مينوشتم؟گمان نميكنم .

قربانتان .سعيد صادقي

29 خرداد 88

 

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 9:44 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |
اي واي هواررررررررررر!!!!

ميهن بلاگ فيلتر شد؟! يعني بايد دوباره به بلاگفا برگردم؟ 

نميدونم اما ... شايد باز برگشتم.شما اين رو به عنوان يه سر زدن موقت داشته باشيد تا بعد!

قربانتان سعيد صادقي 



+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 6:58 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |
سلام خدمت همه دوستان عزیز .

باور کنید تقصیر من نبود! تقصیر این بلاگفا بود که از بس تو این سه سال ما رو چزاند که از هر چی وبلاگ  نوشتنه بیزار شدیم .حالا هم مثل همان کبوتر !! مه از بام خانه ای که پریدیم ُ پریدیم !  رفتیم و تو میهن بلاگ نشستیم.

از این به بعد وبلاگ من به ادرس http://harzehgardtanha.mihanblog.com

   ا نتقال پیدا کرد .تشریف بیاورید خوشحال میشویم .از بقیه دوستان هم دعوت میکنم به میهن بلاگ بیایند .چون شنیدم احتمال اینکه بلاگفا تعطیل شود زیاد است .قربان همه شما.سعید صادقی

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:15 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |
سلام به همه دوستان و دشمنان !

هرچند فکر نکنم بجز یک نفر دردنیا من  دشمنی داشته باشم .اون یک نفر هم خودمم.

۱- در این چند وقت که نبودم مشغول مرور کتابهای قدیمی ام بودم .احساس میکنم یه خورده از اون حس و حال نوشتن افتادم .خورده ذوقی هم که داشتیم در سراشیبی افتاده و داره خشک میشه.دو تا داستان نوشتم .منتها وقت نمیکنم داخل وبلاگ بذارم.الان هم دارم این نوشته رو تو کافی نت مینویسم.

۲- شوالیه ناموجود  نوشته ایتالو کالوینو رو خوندم .خیلی مزخرف بود!اما گاهی اوقات به خودم هم این توهم دست میده که من هم یه جورایی شوالیه ناموجودم!.

۳- مورد عجیب بنجامین باتن رو دیدم . فیلم زیبایی بود.رشد معکوس یک مرد از پیری به جوانی و در نهایت کودکی .بازی براد پیت هم واقعا عالی بود .وقت کردید ببینید.

۴- حوب دیگه چه خبر؟

۵- یکی رفت تونس اون یکی نتونس ! هر هر هر !

۶- میگن هرکی چند سال تو اهواز زندگی کنه یه حورایی مخش تاب برمیداره ! من که فکرکنم راست باشه .هر روز میرم جلوی آینه و میزان تاب برداشتن سرم رو با وجب اندازه میگیرم! وضع خیلی بحرانیه!؟

۷- اهلا و سهلا ! مرحبا .اخوه و الخواه؟

۸- خوب دیگه بسه بهتره برم بخوابم .شب بخیر .

قربان همه دوستان .سعید صادقی


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |
شب یلدا هم مثل هر شب دیگر این سال آمد و رفت .

برای من فقط خاطره شبی باقی ماند که در آن بی تاب رسیدن روشنایی روز  ازین پهلو به پهلو میشدم و زیر لب با خودم مینالیدم (چرا این شب تمام نمیشود؟) بی اختیار به یاد آن شعر نیما افتادم :

هان ای شب شوم وحشت انگیز !

تا چند زنی به جانم آتش؟

یا چشم مرا زجا برون آر

یا پرده زروی خود فرو کش

یا آنکه گذار تا بمیرم

کز دیدن روزگار سیرم ))

شب بدی بود .خوابم نمیبرد .کلافه شده بودم و مدام  غر میزدم که خدا این شب را برا ی دل خسته هایی مثل من آفریده تا یک بار پیش از رسیدن قیامت ُهول و هراس عظیم تنهایی در برهوت محشر را به انسان نشان بدهد.وحشت تنهایی که در آن هیچ کس به فکر هیچ کس نیست.ظلماتی که فقط با فرو رفتن در آن میتوان به عمقش رسید.اما چه میگویم ؟آیا تاریکی هم عرض و طول و عمق و ارتفاع دارد؟ صورتکهای خیالی با لبخند های شیطانیشان به من خیره شده بودند.مثل توتم های یک قبیله بدوی که بدور آتشی که تورا برای بریان شدن در آن آماده کرد باشند  حلقه زده اند .چه دارم مینویسم؟ نوشتن وحشت آن شب از توانم خارج است .

ای یلدای تنهایی ؟! برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.یلدایی که بدون استشمام بوی تن یار باشد پشیزی نمی ارزد.و فقط از آن بجز خاطره غربت و تاریکی و سوز سرمایی که عرق در عروق انسان منجمد میکند چیزی به یادگار نمی ماند.

خواستم کم بگویم و گزیده .اما کلام به طول کشید و مهار از سر رشته انگشتان خیال به در آمد.ببخشید دوستان .

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب / گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب .

ارادتمند همه شما /سعید صادقی

 


+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 6:48 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |

 

 

 

 

 

 

 

مجنون

دیدی آخرش چطور شد گلکم؟همه مارو از یاد بردن!پدر و مادر و داداش تو . ننه من.حتی سعید...

کافی بود سه هفته و ماه وچهلم بگذره تا هرکدوم برن سرزندگیشون .مامان تو که مشغول کارای خونه است.باباو داداش تو-ناراحت نشی ها!- مشغول پول جمع کردن اند .ننه من هم که پیر شده و نمیتونه این سر بالایی قبرستون رو بگیره و بیاد بالا . میدونم .وقتی میخاد بیاد بالا رنگش سرخ و سفید میشه .نفسش بالا نمیادو به سرفه میوفته.مجبوره هر چند قدم که بالا میاد روی زمین بشینه و خستگی در کنه .اونوقت ،موقعی که مردم رفتن و زیارت اهل قبورشون رو خوندن و برگشتن تازه اون رسیده پیش ما.نه .نیاد بهتره !وقتی میاد .میشینه یه گوشه با گوشه چارقدش عرق صورتشو پاک میکنه وبعد اینکه فاتحه خوندو غذای منو داد پاپی ام میشه که تو رو ول کنم و بیام پیش اون!نمیدونه که من بعد عمری تو رو پیدات کردم!مگه به این راحتی ولت میکنم.جایی رو ول کنم که همه جاش بوی تو رو میده ؟اصلا!کنار تو بودن رو با هیچی عوض نمیکنم.حتی اگه سعید بیاد و هر روز بهم پنجاه تومن بده که برم از محسن چایی فروش چایی بگیرم ،اصلا نمیرم.سعید!خیلی بی معرفتی سعید! به قول اسمال طلارفاقتت بوی گازوییل میداد و من نمیدونستم!یه خبری ،چیزی از خودت به من بده.یادت نیست؟ما با هم دورانی رو گذروندیم.یادته؟اون موقع که تو هم از اصلان بدت میومدو به من میگفتی و میبردیم در مغازه باقر دوغی یه پنجاه تومنی میذاشتی تو مشتم و یه پاره آجر خوش دس تو اون یکی دستم و میگفتی :((داداش ! همون همیشگی !)) منم آجرو میبوسیدم و ولش میکردم تو شیشه مغازه باقر دوغی .بعد که در میرفتم و اصلان دمبالم میکرد صدای خنده تو رو از پشت سر میشنیدم و  حال میکردم.دلم خوش بود که یه همدست تو محل دارم . یه نفر که با هم میتونیم خیلی کارای مهم  انجام بدیم.مث زورو و اسبش! یا تارزان و میمونش!یا ؟دیگه یادم نمیاد.تو این مدت از بس خاطره های قدیمی رو مث یه فیلم تکراری نیگاه کردم که آپارات مغزم سوخته.گفتم آپارات .یاد اول باری که رفتم سینما افتادم.فیلم رستم و سهراب بود . رستم تو شهر سمنگان تو قصر پادشاه خوابیده بود که دختر پادشاه اومد پیشش .چقدر دلم میخواست لیلا تو هم یه بار مث اون دختر پادشاه   شب پیشم میومدی! بعدش جنگ رستم بود با سهراب .رستم خیلی نامردی کرد! من که اگه یه پسر داشته باشم هیچوقت نمیکشمش!حتی اگه نشناسمش هم نمیکشمش! بگذریم.میدونی لیلا گاهی وقتا با خودم فکر میکنم که قصه ما بایست اینطور تموم میشد .فکریم که اینم قسمت من بوده. خیلی وقت پیش یه شب تابستون که هنوز به هم نرسیده بودیم و من تو حیاط خونه مون خوابیده بودم خواب تو رو دیدم.البته اون موقع ها همش خواب تو رو میدیدم اما خوابی که اون شب دیدم با بقیه شبا فرق داشت.تو رو دیدم که با لباس سفید عروسی وسط یه دسته ابر نشستی و یه بادبزن حصیری دست گرفتی و خودتو باد میزنی.من هم سوار یه تیکه ابر شدم و اومدم پیش تو.پرسیدم :((عروس خانوم وکیلم ؟)) تو با بادبزن حصیری جلو صورتت رو گرفتی و حرفی نزدی .دوباره پرسیدم.بازم چیزی نگفتی و چشات به دامن توری سفیدت خیره مونده بود .بار سوم که پرسیدم یهو آسمون رعد و برقی زد.به تو نیگاه کردم .دیدم صورتت عین پیرزنا شده و پئست دستت چروکیده است.یه باد تند –نمیدونم از کجا – وزید و تکه ابری رو که تو روش نشسته بودی با خودش بردو از من دور کرد.من خواستم بدوم و به تو برسم اما انگار زیر پام خالی شده باشه افتادم .افتادم و پایین و پایین تر رفتم و تو بالا و بالا تر رفتی .تا اینکه ننه ام که به صدای گریه ام بیدار شده بود اومد و بیدارم کرد.

وقت اگر داری کلامی  با تو درددل کنم                       شاید از این گفتگو آرامشی حاصل کنم

وقت اگر داری بگوید این صدای بی صدا                          نازنینم با تو از درد شب بی انتها

ضجه سر خورده و بغضی گره گیر گلو             لحظه ای بنشین بگویم قصه ام را مو به مو

قصه تکرار ی شبهای سرد انتظار                              قصه تلخ نگاهی مانده بر در بیقرار

قصه این دل که امشب باز کافر میشود                   از کتاب عمر بی حاصل که آخر میشود.

قنبر

خوش بر و رو بود .صدای خوبی هم داشت .وقتی سر کیف بود، میرفت رو پشت بوم خونه شون و شروع میکرد به خوندن . فایز میخوند و بابا طاهر .:((به قربون سر زلف سیاهت /فدای عار ض مانند ماهت /ازین ترسم که غافل پا نهی باز /نشینه خار مژگونم به پایت )).وقتی میخوند ، هر کی که داشت اون موقع از کوچه رد میشد وامیساد و گوش می کرد .(( بازم قنبر ننه سلطون داره میخونه !)) .(( خدا واسه ننه اش نگهش داره .مردم این زمونه چشمشون شوره .نکنه چشمش بزنن؟)).قنبر اونقدر میخوند و میخوند که داد مادرش درمیومد و مجبور میشد از پشت بوم بیاد پایین.قنبر دو تا کوچه بالاتر از کوچه ما مینشست.اما درباره اش زیاد می شنیدیم.

قنبر شاطر نونوایی بود.همیشه صبح ساعت سه بیدار میشد و شال و کلاه میکرد تا بره و خمیرنون  رو آماده کنه . برای رفتن به نونوایی باید از کنار حموم قدیمی محل رد میشد.میگفتن حموم جن داره.کسی جرات نمیکردشب ازون طرفا بره .اما قنبر نمیترسید.از خونه که بیرون میومد برای خودش آواز میخوند تا به نونوایی حاج رسولی برسه.من هم عادت کرده بودم هر روز بعد از ظهر که هواخنک تر میشد برم و صدای رسول رو بشنوم که داره سر پشت بوم خونه شون  آواز میخونه.اون موقع مث الان که رادیو و تلویزیونی نبود.مردم دلشون به این چیزا خوش بود.شنیدن آواز درویشی که از کوچه رد میشد و (یا علی مدد ) میخوند یا فوقش رفتن به قهوه خونه سر خیابون و گوش کردن به صدای رادیو نفتی کهنه قهوه چی تنها تفریح مردم محل تو بعد ازظهر های تابستون بود .اما یه روز قنبر آواز نخوند!روز دوم و سوم و چهارم هم گذشت اما خبری از آواز خوندن قنبر نشد.اهل محل نگران شدن .تا اینکه یکی از زنهای محل که تو خبر رسانی نفر اول بود و میخواست سر از  چند و چون ماجرا دربیاره به بهانه ای رفت خونه قنبر و مادرش .وقتی بعد از کلی مقدمه چینی علت آواز نخوندن قنبر رو پرسید،مادرش گفت :((نمیدونم .میگه خسته است.تا از سر کار میاد عین کنده درخت میوفته و میخوابه .نهارشم حتی نمیخوره.)) زن همسایه گفت :((نکنه خدای نکرده مریضه ؟)) و نیم نگاهی به اتاقی که قنبر در آن دراز کشیده بود  اتداخت .قنبر خودش را  مثل  بجه ای که داخل شکم مادرش باشد ،جمع کرده بود و صدای نفس های منظمش در اتاق به گوش میرسید.ننه قنبر گفت :(( نه! نمیدونم؟فقط میخوابه.یه کمی هم ضعیف شده .نمیدونم چه دردشه.)).خبر مریضی قنبر مثل برق در همه جا پیچید. اما در عوض از وقتی که قنبر آواز نمیخوند کار و بار نونوایی حاج رسولی حسابی گرفته بود.حاج رسولی اولش خودش هم از دیدن صف طولانی که جلو نونوایی اش درست میشد تعجب میکرد و میگفت :(( مردم بدبختن! میخوان با نون خالی شکم خودشونو سیر کنن .))اما وقتی دید که هر کی نون میخره همون جور داغ داغ شروع به خوردن میکنه بیشتر شک کردو به قنبر که داشت نون تو تنور میزد گفت یه دون نون بده ببینم.اولین لقمه از نان سفید و خوشبو را که به دهان گذاشت از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورد.در عمرش نانی به این خوشمزگی نخورده بود.پرسید :(( قنبر آردمون عوض شده ؟)) قنبر گفت :(( نه حاجی .همون آرد همیشگیه که برامون میارن.))حاجی بیشتر دقت کرد ودید که وقتی خمیر به  دستهای قنبر میخورد انگار داخلش نوری روشن میشود.مثل اینکه داخل خمیر لامپی روشن کرده باشند.برای امتحان جای قنبر را با  ترازو دار عوض کرد .نانی که از تنور در میآمد را چشید و دید که مزه اش همان مزه نان معمولی است.نان نصفه خمیر و نیمه سوخته ای که نانوایی حاج رسولی همیشه به پختن آن مشهور بود .دوباره قنبر را سر جایش فرستادو مزه و عطر نان برگشت.مشتری ها پشت سر هم میرسیدن . ترازو دار ازاین همه مشتری کلافه میشد و دادش در میامد.اما کسی نان نگرفته نمیرفت .مدتی گذشت .شاید دو یا سه هفته.کم کم شایعه مریضی قنبر به گوش حاجی رسولی رسید.ترسید که بهداشت نانوایی اش را ببندد.قنبر را به زور فرستاد آزمایش بدهد .نتیجه آزمایشها نشون میداد که سالم سالم است.ما دیگر به آواز نخواندن قنبر عادت کرده بودیم تا اینکه قنبر دیگر سر کار نرفت. شبها از خانه بیرون میرفت و صبح سحر برمیگشت .ننه اش داشت از دستش دیوانه میشد.

ناچار دست به دامن دایی اش شد.دایی اش هم هرکاری کرد نتوانست سر از کار قنبر دربیاورد یا از زیر زبانش چیزی بیرون بکشد. تا اینکه تصمیم گرفت یک شب قنبر را تعقیب کند تا بفهمد که به کجا میرود.

*******************************************************************

آنشب دایی با ترس و لرز در حالی که چاقوی ضامن دارش را آماده در دست گرفته بود تا اگر دعوایی پیش آمد بتواند از خودش دفاع کندآرام و بی صدا قنبر را تعقیب کرد.ماه در آسمان میدرخشید.از دور دست صدای بلند و کشدار زوزه سگی میآمد.نسیم سردی موهای بلند و سیاه قنبر را به بازی گرفته بود.قنبر سر به زیر انداخته بود و مسیر همیشگی اش را به سمت نانوایی میرفت و زیر لب آواز میخواند.دایی کلافه با خودش فکر میکرد:(( یعنی داره کجا میره؟))قنبر نزدیک حمام قدیمی که رسید ایستاد .دایی فکر کرد که حتما دارد نفسی تازه میکند.اما .... با ترس و وحشت چیزی را که دید باور نمیکرد.یعنی؟ ..... قنبر آرام جلو رفت و درب حمام را فشار داد.در باز شد و قنبر داخل حمام شد ! (( یا خدا ! بسم الله ! بسم الله !)) دایی چند بار بسم الله گفت وبه دور و برش فوت کرد وبعد با ترس و لرز به درب حمام نزدیک شد.در حمام قفل بود!عرق سردی به پیشانی دایی نشست.(( پس کجاست ؟))کمی دقت کرد.صدای قنبر را شنید که داشت آواز میخواند:(( به قربون سر زلف سیاهت/فدای عارض مانند ماهت /ازآن ...))کمی بیشتر دقت کرد .صدای کف زدن و سوت از داخل حمام میآمد!انگار چند نفر دیگر هم داخل حمام بودند.دایی چنان از ترس زبانش بند آمد که (بسم الله ) از یادش رفت .عقب عقب رفت و پا به فرار گذاشت .وقتی به خانه رسید،ننه قنبر خوابیده بود .نخواست بیدارش کند.دو تا لحاف روی خودش انداخت و تا صبح زیر لحاف لرزید و خوابش نبرد.

*******************************************************************

قنبر حرف دایی را انکار نکرد.بلکه خیلی راحت گفت :((آره درسته !من هر شب میرم حموم آواز میخونم.

شب اول خیلی ترسیدم .اما الان دیگه نمیترسم.تازه اونجا خاطرخواه یکی هم شدم!)) ننه قنبر این را که شنید از هوش رفت .وقتی همسایه ها به زحمت به هوشش آوردند گفت:((خاطر خواه ! خاطر خواه کی شدی ذلیل مرده؟)) قنبر راحت گفت :((یکی از اونا .اسمش سلما است.اونم منو میخواد.قراره با هم عروسی کنیم!)) ننه قنبر باز هم از هوش رفت .

*****************************************************************

قنبر را در خانه حبس کردند.فایده نداشت.سر ساعت دوازده شب که میشد هر دری که بسته بود باز میشد.حتی اگر دست و پای قنبر را زنجیر هم بسته بودند باز میشد و او به راحتی از خانه بیرون میرفت و صبح برمیگشت. تا اینکه همسایه ها یک دعا نویس خبره را از اندیمشک آوردند که دعایی بکند تا قنبر را اجنه راحت بگذارند. دعا نویس از وقتی وارد خانه شد شروع به خواندن ادعیه و اوراد کرد.کتاب چاپ سنگی کهنه ای به همراه داشت و از روی کتاب میخواند.ابتدای کارش اصلا به قنبر که با چشمهای از حدقه درامده او را نگاه میکرد توجهی نمیکرد.چهار گوشه خانه را گشت و دعا خواند و از ظرفی که به همراه داشت به چهار گوشه اتاق و روی طاقچه ها آب پاشید.بعد روبروی قنبر نشست و هردو به هم نگاه کردند.قنبر خوب نگاهش کرد. عمامه مشکی به سر گذاشته بود و چهره تکیده ای داشت بابینی قلمی لبهای باریک و چشمهای درشت وبرآمده .از پر شال سبزی که به کمر بسته بود قلمدان چوبی اش را بیرون آورد و دسته ای کاغذ هم از لای عبایش بیرون کشیدو با قلم نیش فلزی شروع به نوشتن با آب زعفران روی کاغذ ها کرد.خطوط کج و معوج روی کاغذ پشت سر هم ردیف میشد.همانطور زیر لب هم ورد میخواند.ننه قنبر و دایی اش و چند تا از همسایه ها پشت در بسته اتاق ایستاده بودند و از پشت شیشه نگاه میکردند.کمی از ورد خواندن دعانویس که گذشت حال قنبر رو  به وخامت گذاشت.دهانش کف کرد و بدنش شروع به لرزیدن کرد.نمیتوانست بی حرکت سر جایش بماند و مثل درختی که باد سهمگینی تکانش بدهد به چپ ور است خم میشد.چشمهایش به دو دو افتاده بود.تا اینکه ناگهان فریاد کشید:((ننه!)) مادرش خودش را هراسان داخل اتاق پرتاب کرد .قنبر ادامه داد :((بهش بگو تمومش کنه .تمومش کنه ......سلما میگه بسه قنبر .بسه ....بسه قنبر ... )).ننه قنبر با نگاه خیره دعا نویس سر جایش ماند.اوراد پشت سر هم روی کاغذردیف میشد.و هر لحظه حال قنبر بدتر و فریادهایش بیشتر .تا اینکه فریاد وحشتناکی کشید و انگار کسی از پشت سر محکم به او ضربه ای وارد آورده باشدبا صورت به روی زمین افتاد و از هوش رفت.مادر قنبر و اطرافیان دویدندو از روی زمین جمعش کردندو در گوشه ای خواباندند.دعانویس وسایلش را جمع کردو دعایی را که نوشته بود زیرسرقنبر گذاشت و گفت :

((ممکنه چند روزی بخوابه .کاریش نداشته باشین تا خودش بیدار بشه .وقتی به هوش اومد در این باره هیچی بهش نگین .چون هیچی ازین جریان به یادش نمیمونه.باقی اش هم با خداست)).دعانویس پولش را گرفت و رفت . قنبر سه روز در تب و هذیان دست و پا زد.روز سوم وقتی مادرش بالای سرش آمد دید که بدنش مثل چوب خشک شده و چشمهایش به سقف خیره مانده است.قنبر مرده بود.

 

 سعید   صادقی /آبان ۸۷

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 6:4 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |

باران می بارد . تند و بی وقفه .یک هفته است. و من یک هفته است نتوانسته ام به مجنون سر بزنم .روبروی پنجره غبار گرفته می ایستم.و باران را تماشا میکنم که روی سر شهر میبارد . دیروز سیل خروشانی که  آب باران به وجود آورده بود خانه های محله کنار رودخانه را مملو از آب کرد. رودخانه از وسط شهر میگذرد و هر سال موقع بارندگی سر ریز آب باران خانه های محله باغ دختران را زیر آب میبرد.

امسال سیل با خوش تنه درختان بزرگی را که از بالای دست رود ریشه کن کرده بودآورد و زیر پل قدیمی شهر به دام انداخت .آب از روی پل گذشت و پل را به زیر آب گل آلود برد و عملا ارتباط  دو نیمه شهر با هم قطع شد.چند نفری که بی احتیاطی کردند و خواسته بودند از روی پل رد بشوند طعمه سیل خروشان شدند و از سر نوشتشان خبری نیست .شاید جسد شان کیلومتر ها دورتر پیدا شود.نمیدانم.... دوباره یاد مجنون می افتم .شاید الان کنار قبر لیلا دارد از سرما به خود میپیچد.اما دیوانه ها که سردشان نمیشود؟!

یک زن دیوانه میشناختم که اسمش منیژه بود .روبروی خانه ما در پناه یک مدرسه علمیه که طلبه ها درآن درس میخواندند اطراق کرده بود .مردم برایش غذا میبردندو بعضی ها به او پول میدادند. یک روز که داشتم از کنارش میگذشتم دیدم قوطی حلبی ای که پولهایش را  داخلش میگذاشت و همیشه جلویش بود خالی است .پرسیدم :(( منیژه پولاتو چیکار کردی؟)) .با صدای نازکش که به جیغ زدن می مانست گفت :(( پدر سگ ! پولا برد! ..گفت ...منیژه پول بده من ...پدر سگ !)) .گفتم :(( کی بود؟)) .گفت :(( پدر سگ ! پول منیژه برد .)) و ظرف خالی را نشانم داد .تصمیم گرفتم از جریان سر دربیاورم ..همان شب در گوشه ای کمین کردم و منتظر ماندم.حدودا ساعت های یازده دوازده شب بود که دیدم یک نفردارد به طرف  سکویی که منیژه روی آن می خوابید میرود. صدای جیغ منیژه را شنیدم و داد و مردی را که داد میزد : (( پولاتو بده .زود باش !)) .وقتی به او رسیدم مهلتش ندادم .با چوب دستی که همراهم بود چند ضربه محکم نثارش کردم تا ناله کنان روی زمین افتاد .منیژه جیغ میزد.(( پدر سگ! پدر سگ !)) .نگاهی به مرد انداختم .معتاد ژنده پوش و کثیفی بود که نکبت از سر و رویش میبارید .نالید:(( بی وجدان ! چرا میزنی ؟)) .داد زدم : ((خجالت نمیکشی ؟ از یه دیوونه دزدی میکنی ؟ )) داد زد : (( به تو چه ربطی داره ؟)) چوب را بالا بردم که دوباره بزنمش که دستش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت :(( نزن ! درد میکنه )) .گفتم : (( پاشو برو گورتو گم کن !)) خندید و دندانهای زرد و کثیفش را نشانم داد :((کجا برم ؟ اینجا خونه خواهرمه !)) .گفتم : (( چی ؟)) گفت :((خواهرم ! منیژه خواهرمه .)).اولش مطمئن بودم که دروغ میگوید .اما با دیدن شناسنامه های پدر منیژه و منیژه و آن مرد که اسمش فرهاد بود و آنها را از جیبش بیرون آورد ؛ دیدم راست میگوید .منیژه هنوز داشت جیغ میکشید و فحش میداد .از جیبم یک اسکناس صد تومانی در آوردم وداخل ظرف جای پولهایش انداختم تا ساکت شد فرهاد گفت :(( دستت درد نکنه !))پشیمان شدم و خواستم پولم را بردارم اما ظرف پولها آنقدر کثیف بود که دلم نیامد دستم را داخلش فرو ببرم.فرهاد پرسید :(( نمیخوای بدونی چرا ما به این حال و روز افتادیم ؟)).گفتم :(( به من چه ؟اما ... حالا که خودت میخوای بگی بگو.))فرهاد گوشه ای روی سکوی سنگی نشست و گفت :((باشه .هزار دفعه هزار جور برای هزارتا از آدمایی که دیدم این داستانو به هزار صورت تعریف کردم.اما میخوام امشب برا شما راستش رو تعریف کنم .نمیدونم چرا .شاید یکی از چوبایی که بهم زدی به سرم خورده باشه !-میخندد – اما روز اول نه من اینجوری بودم نه منیژه دیوونه بود .......

 

فرهاد

من تازه پشت لبام سبز شده بود .هر روز جلوی آینه وا میسادم و با برس جیبی کوچیکی که خریده بودم روی سبیل نازکم برس میکشیدم و به خیال خودم اونا رو شونه میکردم .منیژه با جارو دنبالم میکرد و بچه فوفول صدام میکرد.من هم با موهایی که  یه وجب روغن روش مالیده بودم از دستش در میرفتم .اما  سر راه پله خونه با بابام سینه به سینه میشدم که به عصای چوب آبنوسش تکیه داده بود و با یه سرفه محکم سینه شو صاف میکرد و میگفت : (( شازده به سلامتی کجا تشریف میبرین؟ )) میگفتم :(( دبیرستان . با اجازه شما .))

میگفت :(( با این همه روغن که به کله ات زدی فکر نکنم ذره ا ی علم داخل کله ات فرو بره .حکما گوشات هم پر از روغن و واکس مو شده که حرفای من توش نمیره .)) این پا و اون پا میکردم و میگفتم :(( آقا جون مدرسه ام دیر میشه .اجازه میفرمایید برم؟)) میگفت : (( برو .اما من چشمم آب نمیخوره تو چیزی بشی .)).دم در صداشو میشنیدم که داد میزد:(( اشرف !بذار اون زغالا خوب بگیره بعد بیارشون بالا .)) .پا منقلی سفت و سختی بود! اما خیالی نبود.بارفروشی کارش خوب بود و اگر تا صد سال هم در مغازه نمیرفت شاگرداش براش کار میکردن و هر روز دسته دسته پول داخل نایلن دسته دار برای آقام از محل فروش میوه می آوردن.آقام جوونی هاش یلی بود.حتی تا روزای آخر که سرطان داغونش کرده بود هیکل خوبی داشت.جوونی هاش بهش میگفتن ( رحم خدا سبیل !) عکسشو  تا چند وقت پیش داشتم .سبیلاش عین بالهای یه هواپیمای فانتوم  مشکی مشکی حالت گرفته بود .اما منیژه ... نمیدونم بیژن رو کی دید و کجا که کم کم عاشقش شد . من سرم به خودم گرم بود و عشقای خودمو داشتم .تا اینکه یه روز منیژه رو دیدم که روبروی پنجره نشسته و دو قطره اشک مث مروارید از رو گونه اش سرازیر شده . گفتم :(( آبجی جون چی شده ؟کی آبجیمو ناراحت کرده ؟ بگو جون مولا هر کی باشه ....)) برگشت نگام کردو گفت :(( داداشی !)) گفتم :(( جون داداشی ؟)) گفت :(( تو تا حالا عاشق شدی؟ )) خندیدم و گفتم :(( تا دلت بخواد ! از یه ساعت تا یه هفته .مرض بدیه !اما واسه من یه هفته بیشتر طول نمیکشه .یه حموم خوب میرم و میرم زیر پتو تا عرق کنم .بعدش که بیرون اومدم یه گل گاو زبون دبش دم میکنم ومیخورم تا خوب بشم ...)) گفت :(( لوس مسخره ! گم شو نبینمت !)) و با جارو دوباره دنبالم کرد.بعد فهمیدم کار خرابتر از اونیه که فکر میکردم.عاقبت یه روز جلوی بیژن رو تو کوچه گرفتم و مشت و مال حسابی بهش دادم.اما اون جیکش هم درنیومد.خوب که گرد و خاکا خوابید.بیژن خودشو تکوندو گوشه لب خونیشو پاک کرد و گفت :(( من دوستش دارم!)) گفتم :(( برو عمه تو دوس داشته باش ! نبینم دیگه ...)) .گفت:(( دوسش دارم !)) خوابوندم زیر گوشش .نشست رو زمین و ناله کرد : (( دوسش دارم )) حرصم رو درمیآورد ..هر چی میزدمش، دست روم بلند نمیکرد.از رو رفتم و ولش کردم .اما ماجراتمام نشد .بیژن یه مادر داشت عین مادر فولاد زره دیو .کیسه کش حموم زنونه بود .نمیدونم چطور از جریان بو برده بود .اون برای بیژن دختر خاله شو نشون کرده بود .اما بیژن ازش خوشش نمی اومد.یه روز  سر راه منیژه رو گرفته بود و بهش یه شیشه داده بود و گفته بود بیژن منتظرشه و باید ازین شربت تو شیشه بخوره تا حالش بد بشه و اون ببرن بیمارستان .بعد بیژن میاد بیمارستان و با هم فرار میکنن میرن مشهد خونه خاله بیژن و اونجا عقد میکنن .من خونه بودم که منیژه با عجله اومد و رفت تو اتاقش و در رو بست .نیم ساعتی گذشت که صدای فریاد و جیغ زدناشو شنیدیم. با مشت به در اتاق میزد و فریاد میکشید.در رو از تو قفل کرده بود و مجبور شدیم در رو بشکنیم .اتاق رو به هم ریخته بود .موهاشو دسته دسته کنده بود و به زور دستشو از لای موهاش بیرون آوردیم.منو چنان گاز گرفت که تا یک ماه جاش خوب نشد.جیغ میزد .لگد می انداخت و فحش میداد .یک ماه بیمارستان بستری شد .آخرش تحویلمون دادنش و گفتن فایده نداره باید ببریمش دیوونه خونه.بابام  تمام دارو ندار مونو خرجش کرد اما خوب نشد.تو خونه بند نمیشد.میرفت تو خیابونا ول میگشت و به هر کی میرسید فحش میداد .زندگیمون از هم پاشید .حالا اون اینجاست و من هر شب بهش سر میزنم...))

خواستم بگویم (( برای تو که بد نشد خرج موادتو درمیاری )) .اما تلخی داستانش چنان منقلبم کرده بود که نتوانستم حرفی بزنم.منیژه خوابیده بود و در زیر نور مهتاب صورتش سفید ، معصوم و  بی گناه بود.فرهاد پتوی کثیفی را که کنار منیژه بود برداشت و روی او انداخت .منیژه در خواب تکانی خورد و نالید :((داداشی؟ )) .

فرهاد با بغضی در گلو جواب داد:(( جون داداشی !)).

**************************************************************

 

باران هنوز تمام نشده است و من کنار پنجره به یاد منیژه ، فرهاد ، بیژن ، لیلا و مجنون افتاده ام و اینکه الان هرکدام از آنها در چه حالند.لیلا که مرده .فرهاد هم شاید تا حالا در گوشه ای  از خماری یا نئشه گی مرده باشد.منیژه شاید زنده باشد شاید هم نه .مجنون بالای سر قبر لیلا خوابش برده است. حس تلخی در جانم ریشه میدواند .اسم هایی که در کتابها به عنوان عاشق های اسطوره ای میخواندم حالا هر کدام در گوشه ای ازین شهر یا مرده اند و یا در فلاکت دست و پا میزنند . کاش این باران زودتر تمام میشد تا بتوانم بروم و به مجنون سری بزنم .شب تاریکی است.رعد در دوردست میغرد .باران بی وقفه میباردو من  پشت پنجره دعا میکنم که فردا باران تمام شودو خورشید به روی شهر خیس و خسته از باران لبخند بزند.

                                                               سعید صادقی /دهم آبان هشتاد و هفت

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |

هبوط

مرا کسی نساخت .خداساخت،نه آنچنان که (کسی میخواست )که من کس نداشتم،کسم خدا بود،کس بی کسان بود که مرا ساخت ،آنچنان که خودش خواست.نه از من پرسید و نه از آن (( من دیگر))م.من یک گل بی صاحب بودم .مرا از رو ح خود در آن دمید،بر روی خاک و در زیر آفتاب ،تنها رهایم کرد .مرا به خودم وا گذاشت .عاق آسمان !کسی هم مرا دوست نداشت ؛به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می سرشتند ،کسی آن گوشه خدا خدا نمیکرد.وقتی داشتم روح میپذیرفتم،شکل میگرفتم،قد میکشیدم،چشم هایم رنگ میخورد،چهره ام طرح می شد، بینی ام نجابت میگرفت ، فرشته ی ظریف و شوخ ومهربان پنجه ای ،با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ان را صاف و صوف نمیکرد ،بر نگاره ی(( کاشکی ))که تک درختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است ،آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت،وقتی میخواستند قامتم را برکشند خویشاوند شاعر خیالپرور و بلند پروازی نداشتم ،تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند وقتی میخواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنایی  دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگرددو ،از خزانه دلهای خوب ، بهترین را برگزیند؛وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند،هیچ کس ، پریشان ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدیسان ، شاعران ، عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنرو احساس و ایمان ، نازترین و نازنین ترین را اتنخاب کند .وقتی ... وقتی ... وقتی ..

                                                                                                دکتر علی شریعتی / هبوط


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر
توسط سعید صادقی موضوع: |

harzehgardtanha

سعید صادقی

<-

قالب وبلاگ
کلیپ موبایل
مرجع تخصصی موبایل

سایت تخصصی موبایل

موبایل

BlogId->

http://harzehgardtanha.blogfa.com

هرزه گرد تنها

هرزه گرد تنها

هرزه گرد تنها

این وبلاگ وابسته به هیچ جا جز دلهای خوانندگانش نیست .برای ما مطلب بفرستید تابه اسم خودتان چاپ شود. هنری - ادبی

هرزه گرد تنها