تبليغاتX
هرزه گرد تنها

هرزه گرد تنها

هنری - ادبی

 

گاهي وقتها كه حوصله داشته باشم _بيشتر روزهاي چهارشنبه_ به كتابخانه عمومي شهر ميروم تا ساعتي

 فارغ از هياهوي اطرافيانم به مطالعه بپردازم.آخر ميدانيد خانه ما شلوغ و پر سرو صداست.هر كس از

 گوشه اي ساز خودش را ميزند و البته با بلند ترين صدايي كه ميتواند از گلو خارج كند.به همين خاطر خانه

 ما بيشتر به يك حمام زنانه شبيه است تا محلي براي آسايش.من كمتر ميتوانم درخانه مان صحبت كنم چون

 صداي ضعيف من اصلا در ميان آن همه هياهو شنيدني نيست.

آن روز پشت ميز مورد علاقه ام-جايي دنج در گوشه كتابخانه كه خالي از رفت و آمد است- نشسته بودم و

 داشتم تاريخ جنگهاي صد ساله را مطالعه ميكردم.غرق در مطالعه بودم كه يك نفر گوشه پالتو     كهنه ام را

 كشيد.يكه خوردم. وقتي رو برگرداندم دختري را ديدم كه با حالتي معصومانه نگاهم ميكرد .موهاي طلايي اش

 را خرگوشي بسته بود و با چشمهاي آبي اش به من خيره شده بود.قدش نيم متر بيشتر نبود.‍ژاكت راهراه

 سبزي پوشيده بود و و شلوار لي رنگ و رو رفته اي به پا داشت.

عينكم رااز روي چشم برداشتم و پرسيدم : خانم كوچولو ميشه پالتومو ول كنيد؟

پالتو را رها كرد و قدمي به عقب رفت و با حالتي سئوال برانگيز نگاهم كرد.

پرسيدم : خرگوش خانم! هويج ميخواي؟

اخم كرد: من خرگوش نيستم.

كتابي را كه زير بغل زده بود به طرفم دراز كرد و گفت : ميشه برام كتاب بخونيد؟

چند نفر از كساني كه داخل كتابخانه مشغول مطالعه بودند با اخم به ما نگاه كردند. صدايم را پايين آوردم

 وگفتم :اينجا جاي مناسبي براي كتاب خوندن واسه يه بچه نيست .

با حالتي مصمم گوشه پالتو را كشيد و گفت : پس بريم بيرون .

چند نفر از گوشه و كنار غرولند كردند(ساكت!) (هييسسسس!) .من يكي از اعضاي دائمي كتابخانه بودم و دلم

 نميخواست دفعه بعد كه به كتابخانه بيايم مسئول آن عذرم را به دليل ايجاد مزاحمت بخواهد.ناچارا به همراه

 دخترك از كتابخانه خارج شدم. وقتي روي صندلي پارك نشستيم نگاهي به اطراف پارك انداختم پارك، ساكت

 و خاموش در بعد از ظهر پاييزي گويي به خواب رفته بود.گوشه وكنار روي نيمكتهاي پارك پيرمردهاي تنها

 يا عاشقهاي جوان نشسته بودند و هر كدام مشغول كار خود بودند.پيرمردها به آفتاب گرفتن و

 عاشقها ....زير لب غر زدم :((خدايا اگه يه نفر منو با اين وروجك ببينه چي بهش بگم؟ بهتره بگم خواه

ر زادمه )) كتاب را از دخترك گرفتم و خواستم شروع به خواندن داستان( بز زنگوله پا) كنم كه دخترك پرسيد: شما داشتين چه كتابي ميخوندين؟

 

گفتم : تاريخ جنگ هاي صد ساله.نوشته ارنست..

پرسيد : درباره چيه؟ قصه است؟

گفتم : يه جورايي .البته در مورد جنگهايي كه اتفاق افتاده و اينكه مثلا تو هر جنگ چقدر آدم كشته شده و چه

 سرزمينايي تصرف شده و يا از دست رفته.و يا اينكه كدوم پادشاه اون يكي رو كشته و مثلا فلان شاه چطور

 اسيرايي رو كه ميگرفته ميكشته.مثلا تو يه جنگ ،پادشاه پيروز از هر صد نفر نود ونه نفر رو كور كرده و ...

خوب ،‌طبيعي بود كه گوش مفتي گير آورده بودم و نميخواستم فرصت حرف زدن را از خودم بگيرم .شروع به

 تعريف وقايع جنگها كردم .بي مهابا و يك نفس داشتم پشت سر هم از قتل و آدم كشي حرف ميزدم و متوجه

 نگاه حيرتزده و ترسيده دخترك نبودم.كه ناگهان دختر داد كشيد : بسه! ديگه نگيد!

ساكت شدم و نگاهش كردم.چهره اش برافروخته و قرمز شده بود.ترس و دل آزردگي را در چشمهاي آبي اش

 ديدم.دستهاي كوچكش را روي دوگوش گذاشته بود و با اخم به من نگاه ميكرد.من ومني كردم و گفتم:

 ببخشيد خرگوش كوچولو! بذار ...بذار داستانت رو برات بخونم.

دخترك به يك حركت كتاب را از زير دستم بيرون كشيدو گفت : ببخشيد! فكر نميكنم شما بتونيد برا يه بچه

 كتاب بخونيد!!

با عصبانيت رويش را برگرداند و از من دور شد . موهاي خرگوشي اش در آفتاب پاييزي مثل طلا ميدرخشيد.

 سعید صادقی/۲۹ دی ۸۸

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |


امروز ظهر زنگ زدم خونه.داشتم با برادرم احوالپرسي ميكردم كه يكهوگفت :(( راستي ميدوني داوود مرد؟)).گفتم:(( اي داد و بيداد! ))...

داوود پسردايي ام بود.تنها فرزند از اولين زني كه بعدا دايي ام طلاقش داد. دايي بعدا زن ديگري گرفت كه برايش پنج تا دختر و يك پسر به دنيا آورد.اما زندگي داوود دراين ميان به سختي ميگذشت.اخلاق دايي خيلي تند و غير قابل تحمل بود.البته در اين ميان سياست هاي زن دايي كه سعي ميكرد به هر نحو داوود را از ميدان به در كند بي تاثير نبود.سالها گذشت و گذشت .داوود بزرگ شد و دختر دايي خودش كه اهل تهران بود را به همسري گرفت . يك روز كه دايي به خانه آمد ديد كه داوود اسباب اثاثيه اش را جمع كرده و به همراه زنش از خانه  رفته است. داوود به تهران رفت و خانه اي در محله باقر آباد شهر ري گرفت.جايي كه به منزل مادرش نزديك بود.البته مادرش خيلي وقت پيش ازدواج كرده بود. داوود زندگي ساده اي را با همسرش شروع كرد. خدا سه دختر به او داد.اما زندگي داشت روي ناخوشش را به او نشان ميداد.چند بار شغلش را عوض كرد.سر يك كار نمي توانست بماند. هر كاري را كه شروع ميكرد بعد از مدتي يا خودش آن را رها ميكرد و يا اخراجش ميكردند.داوود معتاد شده بود! دختر بزرگش شوهر كرد و به خانه بخت رفت. بعد از سالها،زنش كه از دست كارهاي او جانش به لب رسيده بود طلاق گرفت و بچه ها را هم با خود برد و بعد ازمدتي به عقد مرد مسني درآمد .دايي از حال و روز داوود با خبر بود اما كاري برايش نميكرد.يك روز داوود از تهران برگشت.قيافه اش پير و نحيف شده بود و موهايش سفيد.بيشتر دندانهاي ريخته و سياه شده بود.تمام روز گوشه خانه مي نشست و سيگار ميكشيد.دايي ميدانست داود به شهر آمده اما از او سراغي نميگرفت.يك روز داوود به سراغ پدرش رفت و سهم الارثش را طلب كرد.استدلالش اين بود:(( من الان به اين پول احتياج دارم.شما حق ارث منو بدين من رضايت ميدم كه بعد از مرگ شما يك ريال هم  ارث نخوام)).دايي هم از خدا خواسته صد هزار تومان به او داد و بعد از گرفتن امضا روي يك برگ كاغذ از خانه بيرونش كرد. داود در كهريزك كارتن خواب شد.گاهي وقتها كه مادرم به تهران ميرفت به سراغش ميرفت و مقداري پول براي گذران زندگي به او ميداد. اما اين زمستان آخرين زمستان زندگي داوود بود...ديشب مادرم به همراه دوتا از خواهر هاي ناتني اش براي مراسم تدفين  او به تهران رفته اند.هر چند به جز زن و دختر هايش و چند تا فاميل تهراني فكر نكنم كس ديگري براي دفن او آمده باشد.داوود باتمام بدبختي هايي كه در زندگي كشيد الان زير خاك راحت خوابيده است. دردهايش ديگر تمام شد .لا اقل در اين دنيا .آن دنيا راهم خدا ميداند و بس .دايي سالم و سرحال و زنده است.زن دايي چند سال پيش مرد .پسردايي ديگرم كه از زن دومش بودهم چند سال پيش فوت كرد.حالا دايي مانده است و پنج تا دختر كه چهار تايشان شوهر كرده وبه خانه بخت رفته اند.نميدانم دايي اصلا ته ته وجدانش خودش را ملامت مي كند يا نه ؟ شايد اگر داوود رازير بال و پرخودش ميگرفت الان در سن 44سالگي هنوز داود زنده بود.

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

سلام داداش سعید!

کجایی ؟ نیستی ؟ آب شدی رفتی تو زمین! نکنه راس راسی رفتی تو زمین؟ پس اگه هنوزم اونجایی جون خودت یه سراغی از لیلی واسه من بگیر.بپرس اون زیر زیرا سردش نیست؟ جاش راحته؟...دلش برام تنگ نشده؟... منم دلم میخاد بیام اونجا.اما نمیشه.از ننه ام پرسیدم چه جور میشه برم پیش لیلی .گفت:((مگه بمیری تا منم از دستت راحت بشم!)) اما من هر کاری کردم نمردم. یه روز رفتم واز بالای اون کوه بزرگه هست که پایینش یه آبشار داره  ؟ خودمو پرت کردم پایین .اولش خیلی تند اومدم .بعد کم کم یواش شد ..یهو دیدم روی زمین نشستم .عین یه گربه که از هر طرف بندازیش چهارچنگولی پایین میاد.به باقر دوغی گفتم. داد زد(( از بس که سبک مغزی! )) اما من آخرش نفهمیدم سبک مغزی چه ربطی به مردن داره.یه بار خودموانداختم زیر یه ماشین ارتشی-آخه ننه ام بیشتر وقتا نفرینم میکرد (الهی بری زیر یه ماشین ارتشی که پول خونت رو هم ندن!)- اما سپر ماشینه خراب شد و راننده اش اومد پایین و منویه فصل کتک محکم  پدر و مادر دار زد!طناب خریدم که خودمو خفه کنم اما طنابه پاره شد.از بس که نازک بود. خلاصه هر کار کردم نمردم.یه روز داشتم  تو کوچه واسه خودم راه میرفتم که یه پیرمرد جلوم درقی خورد زمین و نفسش بند رفت.رفتم بالا سرش  ...ناله میکرد ...پسرم دارم میمیرم....دارم میمیرم...گفتم : خوش به حالت عمو.خوش به سعادتت ! کاش اینو نگفته بودم.همچین با عصا مالوندتو سرم که نزدیک بودمن به جاش بمیرم .بعدش ترو فرز از جا بلند شد و همینطور که یک ریز به من فحش میداد  راهشو گرفت و رفت .انگار نه انگار که ... پشت سرش داد کشیدم : آهای عمو کجا؟ بیا بمیر دیگه !...بعدش فلنگو بستم چون داشت به طرفم حمله میکرد.آخه میدونی  ..باقر دوغی نبود که با یه پاره آجر بشه قضیه رو ختم به خیر کرد.یه پیرمرد فکسنی بود!

اینارو که برات نوشتم فکر نکن خودم نوشتم ها! اینو نصیر –پسر خاتون خانم – برام نوشته .خودشم از اولش تا آخرش هر هر خندیده.اگه چیز دیگه ای نوشته بود بهم بگو تا به خدمتش برسم.اینو بنویس! .... نه اینو ننویس... مث اینکه هوس پاره آجر کردی ؟...وایسا....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

 

وقتي مج 114  به دهانه غار رسيد نفسي به راحتي از سينه كشيد.دست راستش را روي زانوي آسيب ديده اش گذاشت و اخم هايش را در هم فرو برد.از جراحت زانويش خون مي آمد و روي برفهاي مسير دشت تا غار را ردي از خون نشاندار كرده بود. زير لب گفت :

((اصلا خوب نيست!نه .اصلا خوب نيست .))لنگ لنگان در حالي كه به اسلحه ليزري اش تكيه داده بود وارد غار شد.درب اتوماتيك با اسكن چشمش اورا شناسايي كرد و باز شد. ليل 113 (همسرش) به محض ديدن اوبا عجله به طرفش آمد و كمكش كرد كه روي تخت دراز بكشد.

- مرد چي شده ؟ چرا زخمي شدي؟

+ وقتي داشتم از گذرگاه كساندرا رد ميشدم خودرو برفي ليز خورد  و از دره پرت شد پايين. خودم هم از خودرو افتادم بيرون و زخمي شدم. هميشه اين احتمال روميدادم.با برفي كه رو زمين نشسته و بسته شدن جاده ها ... بگذريم .اين هفتمين روزيه كه نتونستم چيزي شكار كنم .خودور هم از بين رفت.ذخيره غذايي مون رو به اتمامه .علم من در اين زمينه به بن بست رسيده .بايد كاري كرد.

ليل 113 با مهرباني به مج 114 نگاه كرد.از زماني كه ازداخل لوله آزمايشگاه بيرون آمده بود تا اين حد به كسي يا چيزي وابسته نشده بود. انتخاب آن دو بر اساس خصوصيات ژ ‍ني همساني بود كه كنفدراسيون در نظر گرفته بود تا آنها بتوانند در كنار هم به عنوان همكار و شريك زندگي كار كنند .  سالها با هم در زمينه زندگي در شرايط بمباران اتمي تحقيق و مطالعه كرده بودند و حالا عملا داشتند اين شرايط را تجربه ميكردند.شش ماه قبل زمين درگير يك جنگ اتمي شده بود و 95 درصد اهالي زمين از بين رفته بودند. بقيه اهالي درواحد هاي جداگانه و دور از هم در شرايط قرنطينه به سر ميبردند تا دوره بمباران اتمي تمام شود.بر اثر بمباران اتمي ابر سياهي دور تا دور زمين را فرا گرفته بود و مانع از رسيدن نور خورشيد به زمين ميشد .اين امر باعث شده بود زمين سرد و منجمد شود . غار دو سال قبل از بمباران ساخته شده بود.از زمان اتمام ساخت غار مج 114 و ليل 113 به همراه دو فرزندي كه فدراسيون برايشان درنظر گرفته بود – يك پسر و يك دختر 12 و 13 ساله  به نامهاي مج 116 و ليل 115- د رغار زندگي ميكردند .در زمان وقوع جنگ هسته اي آنها در غار بودند و از خطر مرگ نجات پيدا كردند.با گذ شت شش ماه از وقوع حادثه ديگر شماره هاي هم از يادشان رفته بودو همديگر را (مرد، زن ،پسر و دختر ) صدا ميكردند.

مج 114 ا زصفحه مانيتوري كه بيرون غار را نشان ميداد به پسر و دختر نگاه كرد كه داشتند روي سطح يخزده درياچه اي كه در دامنه كوه بود با هم بازي ميكردند. بچه ها گوي ليزري درخشاني را با راكتهايي كه در دست داشتندبه طرف هم پرتاب ميكردند . در اطرافشان سگ مكانيكي كوچكي كه مج 114  براي سرگرمي بچه ها ساخته بود جست و خيز ميكرد و سعي ميكرد با پريدن به هوا گوي درخشان را بگيرد .گهگاه كه موفق ميشد پارس خشداري از خود بيرون ميداد و گوي را به سمت يكي از بچه ها مي انداخت .مج 114 با خود انديشيد : سيستم صوتي اش ايراد داره ! صداش خش دارشده .بايد تعميرش كنم.

يك ساعت ديگر بازي بچه ها تمام ميشد و آنها خسته و گرسنه برميگشتند.اما ديگر چيزي براي خوردن باقي نمانده بود.

ليل 113 با مهرباني دستي به شانه مج 114 گذاشت و او را از خيال بيرون آورد . مثل يك پرستار دوره ديده شلوار مرد را از ناحيه اي كه زخمي شده بود با قيچي ليزري بريد و شروع به سوزاندن رگهاي بريده شده و زخمي با نور صورتي رنگ كرد. مرد با خود فكركرد:(( داخل دانشگاه فناوري به ما ميگفتند نور صورتي باعث تحريك اشتها و بيشتر غذا خوردن انسان ميشه!))با اين فكر دلش از گرسنگي ضعف رفت و صداي شكمش بلند شد. بوي سوختگي برايش مثل بوي كباب بود.آب دهانش را به سختي پايين داد و به چشمهاي آبي رنگ ليل 113 خيره شد .ليل 113 لبخندي زد.لبش را آهسته گزيد و بدون اينكه به صورت مرد نگاه كند  درحالي كه داشت زخم مرد را مي بست گفت:(( تو زخمي شدي و نميتوني براي شكار بري بيرون .پس وظيفه منه كه غذاي تيم ر و تامين كنم.)) نگاه مصممي به مرد انداخت وادامه داد : (( من كارمو خوب بلدم.مطمئن باش موفق ميشيم )).مرد نگاهي از سر حق شناسي به زن انداخت.دست زن را در دست گرفت، لبخندي بر لب آورد  و گفت :(( ممنون زن .دنياي آينده به تو افتخار ميكنه! )).

****************************

غذاي تيم دو هفته توسط زن تامين شد. در اين مدت بچه ها ليل 113 را نديدند و هر وقت از مرد درباره زن سئوال      مي كردند ميگفت كه براي شكار بيرون رفته و هنوز برنگشته است .بچه ها تمام روز را به بازي كردن ميگذراندند و شب براي غذا خوردن به غار مي آمدند و بعد از غذا به خواب ميرفتند.ابرهاي تيره آسمان كم كم از بين ميرفت و نور خورشيد زمين را داشت گرم ميكرد . مقدار زيادي از برفها آب شده بود. گويي پس از يك زمستان طولاني بهار دوباره از راه ميرسيد. جراحت پاي مرد خوب شده بود و دو هفته استراحت قواي رفته را به او برگردانيد. روز چهاردهم بعد از اينكه سفارشهاي لازم را به هر دو كرد براي شكار از غار خارج شد.آن روز پسر كمي تب داشت و در غار دراز كشيده بود و دختر هم براي مراقبت از او در غار ماند. ساعتي گذشت.پسر تشنه اش شد و از دختر خواست برايش از محفظه سردخانه آب بياورد.دختر سلانه سلانه به طرف سردخانه رفت و درب سردخانه را باز كرد .... ناگهان چشمهايش از وحشت گشاد شدند و زبانش بند آمد .چيزي از داخل سردخانه بيرون افتاد و غلتيد و غلتيد تا به كنار تخت پسر رسيد. پسر نگاهي به پايين انداخت و سر بريده ليل 113 را ديد كه با چشمهاي آبي مصمم و مهرباني كه يخزده بودند به او نگاه مي كند! صداي جيغ گوشخراش دختر در غار طنين انداخت .

سعيد صادقي /3 مهر 88

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

وقتي داشتند شكارش ميكردند مقاومت زيادي از خود نشا ن داد .در انتها مجبور شدند با سلاح بي حس كننده به طرفش شليك كنند. وقتي اشعه سبز رنگ به بدن موجود اصابت كرد نعره بلندي كشيد و مثل يك تكه سنگ روي زمين افتاد.كاپيتان با رضايت شاخك هاي بالايي سر خود را زير كلاه فضايي مرتب كرد و غريد :((عجب موجود وحشي اي بود؟ حتي در سياره تايتان هم چنين موجوداتي پيدا نميشه!))با چنگالهايش به دو روبات سفينه اشاره كرد تا موجود را به داخل بياورند.روبات مسير ياب سئوال كرد:((مسير بعدي كجاست فرمانده؟)) .كاپيتان با رضايت گفت :((به سمت مقر آزمايشات .پي 321.)).(( بله قربان.زاويه مسير روي 324 درجه از سمت سياره اورانوس و ...))فرمانده صدايش را قطع كرد:(( فرمان در سكوت!)).صداي بيپ آرام ربات به معني دريافت دستور، از صفحه قرمزرنگ برخاست.سفينه با سرعت به سمت مركز آزمايشات به راه افتاد .

***************************

قفس از جنس شيشه وبه شكل مكعب ساخته شده بود.در ميان قفس روي يك تخت  (موجود) با  نگهدارنده هاي الكتريكي محكم به تخت بسته شده بود.دو بازوي رباتيك كه به سقف قفس متصل بودند روي بدن موجود مشغول بررسي و تجزيه و تحليل بودند.

كاپيتان در كنار پرفسور با رضايت به شكارش خيره شده بود.پرفسور با دقت به صفحه شيشه اي نشاندهنده وضعيت موجود كه با رنگ آبي ميدرخشيد با يكصد چشمش خيره شده بود زير لب با خودش حرف ميزد.وقتي سر بلند كرد با شوق به كاپيتان گفت :

((تبريك ميگم كاپيتان !شما آخرين نمونه از اين موجود رو شكار كرديد.بايد درخواست كنم به شما يك مدال بين ستاره اي بدن.))

كاپيتان بي توجه به تمجيد پرفسور گفت :((خوب ! نتيجه تجزيه و تحليل شما از اين موجود چيه؟)) پرفسور لبخندي زد و گفت :

 =با معيار هاي علمي پيشرفته بايد بگم از نظر اندامي ضعيف ! غده كروي كه در قسمت بالايي بدن وجود داره وظيفه هدايت و كنترل موجود رو بر عهده داره .دو سوم حجم بدن از آب تشكيل شده كه بي آبي و زندگي طولاني مدت در بيابان مقدار زيادي از اون رو بين برده كه ما با سرم هاي آبكي كمبود آب بدن روتامين كرديم. اما به نظر من مهمترين عضويكه كاربردش براي ما نا شناخته است ...

- پرفسور من يك ساعت ديگه در مقر كنفدراسيون جلسه دارم!برين سر اصل مطلب.

= بله .يك عضو در ميانه بدن اين موجود است كه كار خون رساني به بقيه اعضا رو بر عهده داره اما اين تنها كارش نيست.اين عضو با صداهاي ملايم تحريك ميشه و سريعتر ميزنه وضربان اون به نحويه كه نحوه كار بقيه اعضا رو كنترل ميكنه و در حقيقت  در كار غده كروي كه در بالا وجود داره اختلال ايجاد ميكنه و به نظر من براي اون مضر و خطرناكه و...

- خوب بيرونش بيارين!

= اماموجود بدون اون ميميره!

-  با دستگاه هايي كه دارين زنده نگهش دارين.ميخوام ببينم بدون اين عضو چه واكنشي از خودش نشون ميده.

صحبت بين پرفسور و كاپيتان را ورود ربات خبر رسان نيمه تمام گذاشت. فرمانده با بي حوصلگي غريد:

- چي شده ايكس 456؟

+ قربان ! به ما خبر دادن يك نمونه  از جنس مخالف اين موجود توسط كاپيتان واندران شكار شده و دارن ميارنش اينجا!

 - كاپيتان با ناراحتي انديشيد :(( لعنت اورانوس بر تو باد واندران! مدال بين ستاره اي  از دستم رفت ! ))

**************************

موجود دوم هراسان و رميده به داخل قفس رانده شد.لحظه اي با چشم هاي وحشت زده به درو ديوار قفس نگاه كرد.بعد توجهش به موجود ديگري كه در ميانه قفس روي تخت بدون قلب دراز كشيده و بيهوش بود جلب شد.قلب موجود اول در داخل يك ظرف شيشه اي مملو از مايع نگهدارنده مثل تكه اي گوشت بي فايده شناور بود. موجود دوم بالاي سر اولي رفت.با دست بدن او را لمس كرد.كاپيتان و پرفسوراز پشت شيشه  با اشتياق به آنها نگاه ميكردند. تغييري در وضعيت بدني موجود اول پديد نيامد.دومي با آوايي عجيب شروع به سر دادن الحاني زيبا براي اولي كرد((لي ..لي...لي ...ليلي!ما..م اا... ج ج ج ج ن ن ن نوووووون ن ن ن!)) .اما باز هم بي فايده بود. به ظرف شيشه اي كه قلب  در آن بود نگاه كرد.با عجله به سمت ظرف رفت و قلب را از داخل ظرف برداشت و به بالاي سر موجود روي تخت آمد. قلب مكانيكي در سينه اومرتب و منظم مي تپيد.

موجود ديگر به يك حركت قلب مكانيكي را از جا كند .پرفسور و كاپيتان با هم فرياد كشيدند(نه!).قلب  مكانيكي به     گوشه اي پرتاب شد و قلب اصلي جاي او را گرفت. موجود دوم دوباره شروع به خواندن آواز خود كرد.

كاپيتان داد كشيد:(( اون رو ازش دور كنيد!نمونه  منو كشت!)) نگهبانان با اسلحه هاي آماده شليك به سمت اتاقك     شيشه اي دويدند. نور سبز رنگي فضاي اتاقك را پركرد و قفس شيشه اي به هزاران تكه تبديل شد.پرفسور و كاپيتان خود را روي كف آزمايشگاه انداختند.دود و گرد و غبار همه جا را فراگرفت .چند دقيقه بعد كه سر و صداها خوابيد ،كاپيتان از جابرخاست و به سربازي كه بالاي سرش خبردار ايستاده بود گفت: ((گزارش بده!)) سرباز  من و مني كرد و گفت : (( قربان! ما فرصت تيراندازي پيدا نكرديم...))

 = پس چكار كرديد  سرباز؟

- قربان ... وقتي ما وارد بقاياي اتاقك شديم  هيچ موجودي اونجا نبود .احتمالا فرار كرده باشن !

 = فرار ؟ اما چه طوري؟

نگاه كاپيتان به قلب مكانيكي له شده كه در گوشه اتاقك  بود افتاد .چراغهاي روي قلب چند بار خاموش و روشن شد و بعد از كار افتاد .

سعيد صادقي / 14 مرداد 88

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

اهواز بیست و دوم تیر ماه هشتاد و هشت .

حیران وسط چهار راه نادری ایستاده ام!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

= هابیت های لعنتی ! اونا عزیز مارو دزیدن!

- ارباب؟ نه ارباب مهربونه!!

= گالم ! گالم ! اونا رو بکش !

- نه .ارباب مارو اذیت نمیکنه .نه !

= اونا رو بکش !

 - ارباب مهربونه!

************************

شرح و تفصیلش با خودتون.اینا تکیه کلامهای من و دوستانم در این چند روز اخیر در اداره بوده است!؟

قربانتان .سعید

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
Image

با سلام خدمت همگي دوستان .

بالاخره انتظار ما به سر آمد و ۳ جلد كتاب(اين روشناي نزديك )كه مجموعه آثار داستان نويسان و شاعران جوان است منتشر شد.دوستان ميتوانند اين كتاب را از طريق سايت شركت انتشاراتي سخن گستر

http://www.sokhangostar.com تهيه نموده و چهره مشعشع ما را كه يكي از داستانك هايمان در آن چاپ شده ملاحظه فرمايند!!!

البته كتاب جالبي است - نه به خاطر داستان خودم!- كه به يكبار خريدن و خواندنش مي ارزد.

قربانتان .سعيد صادقي

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

 

عروسي تازه شروع شده بود.از ساعت 10 صبح ، گروه نوازنده اسباب و اثاثيه شان را داخل حياط گذاشته بودند .ارگ زن گروه  جواني حدودا بيست و دو سا له با موهاي بلند مشغول تنظيم نتهاي ارگش بود. كم كم دختر هاي جوان با لباسهاي رنگارنگ دور تا دور حياط جمع شدند و چشم به حركت دستهاي ارگ نواز داشتند كه موسيقي را شروع كند .صداي ريتم تند موسبقي در فضاي حياط طنين انداخت .جوانها دست در دست هم دايره اي درست كردند و مشغول رقصيدن شدند.خواننده گروه ميكروفن را جلوي دهانش گرفت .گلويي صاف كرد . خواند : ((وي وي وي وي بناز ... وي بناز ناز مكه ...))

**********************************

عروس زير دست آرايشگر حوصله اش سر رفته بود.سه ساعت بود كه آرايشگر بند مي انداخت ،كرم ميماليد ، پودر ميزد ، خط ميكشيد ، رنگ ميكرد و بعد دوباره پاك ميكرد. بعد مثل بچه اي كه از نقاشي اش ناراضي باشد دوباره شروع ميكرد. حوصله آرايشگر هم سر رفته بود:(( ترشيده! اين همه چاله چوله رو چطور صاف و صوف كنم؟ چقدر صورتش جوش داره! بيچاره داماد! چي بهش انداختن !)).چرت عروس يكهو پاره شد و با ناز و ادا پرسيد:(( تموم نشد؟ پوستم داره ميسوزه .))

بند انداز لبخندي زد و گفت :(( عزيزم داره تموم ميشه.ميخوام يه ميك آپ برات بكنم كه تا آخر ماه عسلت پاك نشه .)) بعد يك قدم عقب رفت و طوري كه كه عروس بشنودبا تحسين گفت :(( واي خدايا !هزار ماشالله !))

عروس پرسيد : (( چي شده ؟))

بند انداز گفت :(( تو عمرم عروسي به اين خوشگلي آرايش نكردم!!)).

صورت عروس گل انداخت و زير لب گفت:((همه اينو ميگن ! ممنون !))

*****************************

فرهاد ديگر طاقت نگاه هاي تند و سرد ديگران را نداشت .سرش پايين بود و موزاييك هاي كف حياط را نگاه ميكرد . با نوك  پا در خيالش قلبي را روي كف حياط رسم كرد.

خوب اينم تيري كه خورده وسط قلب .... اينم قطره هاي خون ... اينم يه ظرف كه خون دل توش جمع شده .حالا عكس دلبري روميكشم كه ميخواد از ظرف ، خون عاشقشو بخوره ...

-  هنوز عادتو ترك نكردي؟

= سايه نكن ! برو كنار دارم نقاشي ميكشم. پا روي دلم نذار !

- بسه ديگه ! آبرومونو بردي همه دارن نگات ميكنن.

باباش دستش را گرفت و به سمت خودش كشيد.فرهاد نگاهش كرد.جلوي نور آفتاب ايستاده بود و تصويرش جلوي چشم ضد نور بود. فرهاد سرش گيج رفت و نشست.

-      فرهاد!

-         من خوبم .خوب خوب. فقط يك كم سرم گيج ميره.

-         بيا برو تو اتاق يك كم دراز بكش .

پدر دست فرهاد را گرفت و داخل اتاق برد و گوشه اي دراز كرد. دختري با چادر رنگي  وارد اتاق شد.آنها را نديد .چادرش را باز كرد.لباس سبز بدن نمايي پوشيده بود.پدر سرفه كرد.دختر جيغ خفيفي كشيد و با دستپاچگي گفت :

شما اينجا چكار ميكنن؟ الان زنا ميان اين اتاق واسه لباس عوض كردن و ... ( بقيه حرفش را خوردو با اخم فرهاد و پدرش را نگاه كرد)

-         برن يه اتاق ديگه . فرهاد حالش خوب نيست.

-         خوب بره خونه .الانه كه عروسي شروع بشه .سرو صدا نميذاره ....

-         حتما خانم خانما ! منتظر دستور جنابعالي بوديم.شما بفرمايين من درستش ميكنم.

-         دختر زير لب غرولند كنان اتاق را ترك كرد.

فرهاد به سقف نگاه كرد

-چنگگ! اينا به سقفشون چنگگ دارن!

پدر چشمهاي فرهاد را بست .

-   بهش نگاه نكن .چنگك نيست .قلاب پنكه سقفيه .نگاش نكن .بخواب.

فرهاد بغض كرد.دست پدر را بوسيد.

-         حس ميكنم يه چنگك مث اون تو سينمه. داره دلمو از  حلقم ميكشه بيرون.

-         بخواب . نگاش نكن .الان ميريم خونه . مادرت كه كادو عروس رو داد ميريم..... خدا لعنتش كنه!

**************************

داماد ، پك آخر را كه زد وافور را به دست اصغر داد.

-         بسمه ديگه .واسه امشب كافيه .فول فولم!

اصغر خنديد

-         شاداماد !فول فولتم قشنگه ! عروس چقد قشنگه ايشالله مباركش كن! امشب كم نياري آبرومونو ببري .يه سر ديگه بچسبونم؟

-         نه .ميخوام برم سراغ عروس.چهار ساعته تو آرايشگاهه . فردا كه ببرمش خونه خودم نميذارم ازين رنگ و روغنا بزنه .زن رو چه به آرايش.

-         يه كم ازين ادوكلن بزن بوي ترياك ازت نياد.

-         بياد ! فكر ميكني منم ازين زن ذ ليلام؟ اصلا دوس داري  خودم بهش بگم ؟

-         حالا امشب بهش نگو ضايعت كنه فردا شب بهش بگو! پا شو بريم دير شد.

*************************     

يكي از دوستان داماد دو نفر مطرب را همراه خودش آورده بود.ماشين عروس كه دم در حياط رسيد ساز زن جلوي داماد را گرفت و آنقدر يك نفس ساز زد كه داماد خنده كنان هزاري سبزي را داخل لوله سازش چپاند. جمعيت داخل حياط كل كشيدند و موزيك تند ارگ فضا را انباشت .رقص تند دختر ها در يك دايره بزرگ شروع شد.

*******************

چنگك ! قلاب ! يك بسته طناب زرد رنگ كه گوشه اي افتاده بود. فرهاد از جايش بلند شد و طناب را از     گوشه اي برداشت و حلقه اش كرد.در باز شد .دخترك 7 سالهاي وارد اتاق شد.موهايي طلايي رنگي داشت و عروسك پارچه اي اش را محكم بغل كرده بود.با چشم هاي آبي اش به فرهاد نگاه كرد.

-         عمو .داري چكار ميكني ؟

-         دارم براي گوسفند عروسي يه طناب درست ميكنم كه اينجا سرشو پخ پخ كنيم !

دختر خنديد.

-         پخ پخ يعني چي ؟

-         يعني سرشو اينجا ببريم و بديم مردم كبابش بكنن .

-         گناه داره حيونكي .سرشو نبر عمو .خوب ؟

-         نميشه .عروسي بدون قربوني فايده نداره . شما هم برو پيش مامانت .الان نگرانت ميشه.

 دخترك بيرون رفت.فرهاد طناب را به قلاب انداخت و محكم كرد .صندلي  را زير طناب گذاشت و بالا رفت....

*************************

 

 

بعد التحرير:

خوب ! حتما بايد تا آخر همه اش رو مينوشتم؟گمان نميكنم .

قربانتان .سعيد صادقي

29 خرداد 88

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
اي واي هواررررررررررر!!!!

ميهن بلاگ فيلتر شد؟! يعني بايد دوباره به بلاگفا برگردم؟ 

نميدونم اما ... شايد باز برگشتم.شما اين رو به عنوان يه سر زدن موقت داشته باشيد تا بعد!

قربانتان سعيد صادقي 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |