تبليغاتX
هرزه گرد تنها

هرزه گرد تنها

هنری - ادبی


نمیدانم تا حالا بازی پرندگان عصبانی را بازی کرده اید یا نه ؟

من هم این بازی رو در دو نسخه روی کامپیوترم دارم .دیروز داشتم درباره این بازی فکر می کردم .اگر خوب به نحوه اجرای بازی دقت کرده باشید به این صورت اجرا میشود که تعدادی پرنده در رنگهای قرمز، سیاه، سفید و زرد رنگ (توجه به رنگها کنید)از یک تیرکمان چوبی خود را به سمت خوکهایی که خوددر ساختمانهای مجهز مخفی کرده اند پرتاب می کنند .با هر پرتاب قسمتی از ساختمان منهدم می شود که این کار البته کشته شدن پرنده ها رابه دنبال دارد .درحقیقت پرنده ها با یک عملیات  (انتحاری ) و از بین بردن خودشان باعث نابودی خوکهای دزد و اشغالگر می شوند!!!

چیزی به ذهنتان آمد ؟

کمی که در این باره فکر کنید ناخودآگاه حادثه 11 سپتامبر به ذهن متبادر می شود .

خوکهایی که بعضا کلاهخود نظامی به سر دارند و در عین بی تفاوتی فقط نظاره گر حمله انتحاری پرنده های عصبانی اند که با فدا کردن خودشان باعث ویرانی ساختمانهای آنها می شوند .درانتها ی هر مرحله چه چیبزی به دست پرنده های باقی مانده می آید؟ هیچ چیز! فقط جایزه آنها رفتن به مرحله بعد وفدا شدن برای تخریب ساختمانهای بیشتر است . این بازی در حقیقت یک استعاره از حملات انتحاری است و یا شاید تشویق به این حملات ؟یعنی هر چه شما به ما حمله کنید فقط باعث از بین رفتن ساختمانهای ما می شود . ولی باز ساختمانهای دیگری هست که ما درانها منتظر حمله انتحاری بعدی شما باشیم و این مرحله تکرار میشود و تکرار پشت سر هم ....

شاید هم این بازی را القاعده یا طرفداران القاعده ساخته اند تا با آن ذهن بچه های دنیا را برای انجام عملیات انتحاری بر علیه دشمنان خود آماده کنند؟هر چه که هست این بازی خیلی مشکوک می زند؟!!!

دوست دارید باز هم بازی کنید؟


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |
 

سفرسنگ

 

خیلی ها فکرمیکنند یک سنگ فقط یک سنگ است و دیگر هیچ . یک جسم بی جان که نه از خودش اختیاری دارد و نه می تواند کاری انجام دهد . اما همه اینطور فکر نمی کنند...

*************

کامیون حامل شن و ماسه داشت از خیابان 7 دی می گذشت که چرخ عقبش داخل چاله ای افتاد و چرت راننده را پاره کرد .ماشین تکان محکمی خورد و مقداری از شن و ماسه ای که داخل اتاق بار بود به روی آسفالت خیابان ریخت .راننده زیر لب ناسزایی نثار ارواح کسی که آن چاله راکنده بود فرستاد و پا یش را محکم روی پدال گاز فشار داد .چرخها کمی درجا چرخیدند و تکه سنگی را که از بالای بار ماسه افتاده بود به سمت درب پارکینگ یک مجتمع مسکونی پرتاب کردند .سنگ به دیوار آجری خورد و کنار درب پارکینگ روی زمین افتاد.

***************

واقعا دردم گرفت! حالا شانس آوردم به درب فلزی پارکینگ نخوردم وگرنه هزار تکه می شدم..

*****************

ساعتی گذشت. باد گرمی در خیابان می وزید و شاخه های درختان را تکان می داد .پاییز بود.پنجره ها و درب خانه ها با وزش باد بازو بسته می شدند . صدای پایی از داخل پارکینگ مجتمع مسکونی به گوش رسید: تق تق تق تق تق تق .......

دو لنگه درب پارکینگ باز شد .اما وزش باد دوباره یک لنگه در را بست. ..تق تق تق تق تق تق ...صدای پا نزدیکتر شد.صدایی به نرمی صدای فرشته ها ....خوب ! پیدات کردم!

دستی به سمت سنگ دراز شد و او را از روی زمین برداشت.

****************

گرم! نرم !لطیف و خوش بو! بیاد زمانی افتادم که  کنار رودخانه زندگی می کردم . لطلفت آن دستها زمانی را بیادم آورد که باد بهاری گلبرگ گلهای سرخ کنار رودخانه را پر پر می کردو بر روی من می ریخت .دوست داشتم آن دستها انقدر من را بالا ببرد تا بتوانم در چشمهای صاحبش نگاه کنم .

****************

سنگ درمیان در وکف پارکینگ گذاشته شد تا مانع از بسته شدن آن شود.ماشین که وارد خیابان شد ، صاحبش برگشت و با نوک پا ضربه ای به سنگ زد و آن را در گوشه ای انداخت و در را بست .

**************

بوی عطر آن دستها سنگ را خوشبوکرده بود. مورچه سیاهی از کنار سنگ گذشت .بوی خوشی که از سنگ به اطراف پراکنده می شد توجهش را جلب کرد .فکر کرد که یک خوراکی خوب پیدا کرده است اما وقتی که چندبار آرواره هایش را روی تنه سخت سنگ کشید فهمید اشتباه گرفته و راهش را کشید و رفت .

**************

ساعتها و روزها رابه انتظار رسیدن و شنیدن صدای تق تق تق تق کفشهایت سپری می کنم. فقط منتظر شنیدن آن صدای یگانه ای هستم که  همیشه از من می پرسد: سنگ کوچولو بازم اینجایی؟ ومن را با دستهایش از زمین برمیدارد ... نه لازم  هم نیست من را با دستش بگیرد .همین که با گوشه کفشش من را به میان درب و کف پارکینگ هل بدهدهم برایم کافی است.دوست دارم با تمام وجودم نوک کفشهای چرم قهوه ای رنگش را درآغوش بگیرم. وزن در را مانند یک قهرمان با تمام وجودتحمل می کنم تا او از کنارم رد شود وبعداز بستن درب پارکینگ با آن صدای قشنگ به من بگوید : ممنون ! کوچولو !

****************

پاره آجر شکسته ای  کنار درب پارکینگ کمی آن طرف تر از سنگ کوچک افتاده بود.یک روز با قیافه دلسوخته ای به سنگ گفت : من چون تو بودم ، تو نیز چون من باشی....اما سنگ در آسمانها سیر می کردو گوشش بدهکار این حرفها نبود.

*************

تا اینکه یک روز...

***********

وقتی  کارش با سنگ تمام شد و خواست درب را ببندد.با پا ضربه ای به سنگ زد.شدت ضربه این بار کمی بیشتر از دفعه های قبل بود.سنگ نمی دانست چرا و به چه دلیل مستحق این ضربه است اما به گوشه ای پرتاب شد و از پارکینگ به بیرون افتاد .درب به رویش بسته شد!

************

روز بعد سنگ دیگری جای او را گرفت . لاستیک ماشین از روی او رد شد و احساس کرد باخاک یکسان شده وحتی بدتر ، به گرد و غبار تبدیل شده  است .اما چشم که باز کرد دید تکه ای از وجودش شکسته است.

*******

آن شب تا صبح با صدای بی صدایی فریاد کشید .در دل سنگی خود گریه کرد.داغ شد .داغ شد .آنقدر که تابید و حرارتش آسفالت کف خیابان را سوزاند .تا اینکه با طلوع سپیده ی  سحربیهوش شد .

********

اگر آدم صاحب نظری از آن محل ردمی شد ، حتما از دیدن الماس درشت  زیبایی که کنار آسفالت افتاده بود تعجب می کرد.

اما ساعت شش و سی دقیقه صبح رفتگر محل آن را برداشت و زیر لب غرولند کردکه : بی وجدانها! این تیکه شیشه چیه گذاشتن دم در پارکینگ ؟ نمی گن لاستیک ماشین دیگرون پنچر میشه؟

سنگ (یا الماس؟) را برداشت و داخل گاری حمل زباله انداخت.

سعید صادقی/آبان 90

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
می خوام داستان یک سنگ رو بنویسم.

یک تکه سنگ بی ارزش

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

پاي ديوار شهرداري كنار سطل زباله فلزي كه ازآن دود سياه و غليظي بيرون ميزد دراز كشيده بود .صداي زوزه باد در گوشهايش مي پيچيد و سرما بدنش را بيرحمانه شلاق ميزد. با چشمهايي بازو اشك آلود برگهاي زرد پاييزي را در شب تيره نگاه كرد كه رقصان وپيچان از درختهاي چنار خيابان شهرداري پايين مي ريزند و كم كم بدنش راميپوشانند. آرزوكرد آخرين برگ روي چشمهايش بيفتد و آنها را براي هميشه ببندد. حاج رسول پرويزي درپنجاه و هفتمين سالروز تولدش اين آرزو را با تمام وجودش از خدا خواست.

*********************

كف پياده رو كنار سطل زباله كه  هنوز دود از آن بلند ميشد در خود كز كرده و نيمه خواب و بيدار ريزش برگها را روي بدنش نگاه ميكرد .((ما آدما رفتني هستيم.اين درختا هستن كه مي مونن))هر وقت پدرش در حياط خانه شان درختي ميكاشت اين جمله را به زبان مي آورد.(بابا، وقت رفتن من كي ميرسه؟).حاج رسول پرويزي فرد مورد احترام بيشتراهالي شهرـ حداقل تا يك سال قبل _ از ته دل آرزو كرد زندگيش با ريزش آخرين برگ پاييزي به اتمام برسد.

*******************

 

يك سال قبل....

انعكاس نورريسه لامپهاي رنگي روي شيشه خودرو افتاده بود .همين كه از ماشين پياده شد بوي اسفند و صداي صلوات در كوچه پيچيد .((براي سلامتي حاجيمون صلوات بفرستيد! )).قصاب محل گوسفند قرباني را جلوي پايش زمين زد و كارد به حلقومش كشيد. خون سرخ و كف آلود از گلوي گوسفند جوي كوچكي ساخت و آرام تا زير پاي حاجي رسيد.حاجي با احتياط پايش را بلند كرد و از روي خون رد شد .همسرش ((منير بانو))در حالي كه با يك دست لبه چادر را گرفته بود وبا دست ديگر منقل پر ازآتش و اسپند، جلو آمد وبه او لبخند زد و گفت : (( زيارت قبول حاجي!))

**********************

از وقتي حاج رسول از مكه برگشته بود اهالي شهر بيشتر به او احترام ميگذاشتند .هر روز چند نفر از كساني كه گرفتاري و مشكلي در زندگي داشتند پيش حاجي مي آمدند و از او كمك ميگرفتند .او هم درحد توان به آنها كمك ميكرد.اما محبوبيت حاجي باعث شد تا بعضي ها نسبت به او حسودي كنند .مخصوصا حاج كريم كه روبروي مغازه او  مغازه داشت و هر روز ميديد كه چندين نفراز افراد مستند به پيش حاجي مي آيند و وقتي مشكلشان حل ميشود  خوشحال و درحالي كه براي حاجي دعا ميكردند از مغازه بيرون ميآيند .حاج كريم با ديدن اين صحنه ها ناراحت ميشد و مثل مار گزيده ها به خودش مي پيچيد .

****************

زير جادر آبي گلدارش چنان خودش را پوشانده و سر به زير انداخته بود كه دل حاجي برايش سوخت . بفهمي نفهمي كمي هم زير چادر داشت ميلرزيد .از ترس بود يا خجالت ؟حاجي نميدانست.زن با چشمهاي درشت براقش به حاجي نگاه كرد وآهسته گفت :

((حاجي شما به مردانگي تو شهر معروفين. دست خيليا رو گرفتين و به خيليا كمك كردين .منم كسي رو ندارم.شوهرم مرده و خانواده ام هم منو نميخوان . چون از اولش هم با عروسي من و شوهر خدابيامرزم مخالف بودن .حالام به غير از خدا كسي روندارم .كمكم كنيد حاجي!))

حاجي عرق صورتش را با پشت دست پاك كرد و تسبيح دانه درشت قرمز رنگش را در دست گرداند.

- خواهرم.من چيكار ميتونم برات بكنم؟با اين وصف در خدمتم .اگر پولي چيزي ميخواي بگو .مضايقه نميكنم .

زن دوباره سربه زير انداخت و گفت :

پول دردي از من دوا نميكنه .چون جايي براي زندگي ندارم .فقط اگر ميتونيد منو ببريد زير سايه تون .به خدا كنيزي خانمتون رو ميكنم. فقط يه گوشه اتاقي بهم بدين زندگي كنم.

- خواهر من از حرف مردم ميترسم . فردا برام هزار تا حرف درميارن .نميگن اين زن نامحرم تو خونه حاجي چكار ميكنه؟

- يه قولنامه مينويسيم كه مثلا من كرايه نشين شمام .شما كه ماشا ا... خونه تون بزرگه .يه اتاق گوشه حياط بهم بدين .به خدا ثواب داره .تا آخر عمر دعاتون ميكنم.اگر هم ديدين داره براتون بد ميشه به من بگين برو.من ميرم.

التماسهاي زن كار خودش را كرد و عاقبت توانست در تك اتاقي كه گوشه حياط بلا استفاده مانده بود براي خودش جايي فراهم كند.حاجي مقداري وسايل زندگي برايش تهيه كرد و از آن روز به بعد زن در خانه حاجي شروع به زندگي كرد.

****************

در دروازه رو ميشه بست اما... انگار كسي در شهر كاري نداشت بجز اينكه در باره حاجي و زن غريبه كه افسون نام داشت صحبت كند .شايعات كم كم از فكر ها به زبان جاري شد و مثل باد در شهر پيچيد :

خبر داري حاج رسول يه زن ديگه گرفته ؟

نه؟ راس ميگي ؟

البته زن كه نميشه گفت .همينجوري تو خونه اش زندگي ميكنه !

همينجوري؟

آره ! همينجوري ! هه هه هه ....

خبر داري كه ...

شنيدي كه ...

باوركن...

خودم شنيدم...

شايعات به گوش حاجي و خانواده اش رسيدوهمسر و دختر و پسرهايش همه با هم بر عليه او و افسون موضع گرفتند. هر روز به يك بهانه در خانه بساط دعوا برپا بود  .تا اينكه منيربانو از حاجي خواست زن را از خانه بيرون كند.

*****************

حاجي با بي ميلي به درب اتاقي كه افسون در آن زندگي ميكرد رفت و آرام در زد.افسون از داخل خانه جواب داد: بفرمايين داخل حاجي.

حاجي (يالله) ي گفت و وارد شد.افسون بي خيال ورود او بدون روسري جلوي حاجي  به پشتي قرمز رنگ لم داده بود و او را نگاه ميكرد.حاجي سرخ شد و سر به زير انداخت.

حاجي با من امري داشتين ؟

حاجي من و مني كرد و گفت : يادته روز اولي كه اومدي در مغازه به من قول دادي كه هر وقت ازت خواستم از خونه ام بري؟

افسون خنديد و گفت : آره .حالا مگه چي شده ؟

حاجي گفت : من ديگه نميتونم جواب حرف مردمو بدم.خودم وزن و بچه ام هم از دست حرفايي كه پشت سرم ميزنن ذله شديم .ازت ميخوام كه از خونه ام بري.

افسون خنديد و جواب داد: برم؟كجا برم حاجي؟

- نميدونم .برات يه خونه اجاره ميكنم.جايي كه نزديك خونه من نباشه .تا اينكه مردم هم برا من هم برا شما حرف در نيارن.اومدن شما به اين خونه از اول اشتباه بود.

افسون با آسودگي روي قالي كنار سماور و قوري اش نشست و گفت :

فكر كردي حاجي! من جايي نميرم !.مخصوصا حالا كه ازت بچه دار شدم!

حاجي با شنيدن اين حرف نزديك بودسكته كند: از من ؟خجالت نميكشي اين حرفا رو ميزني .

- تو بايد خجالت بكشي نه من.چطور تونستي با داشتن زن و بچه اين بلا رو سر من بياري؟حالا هم بايد خودت درستش كني.

حاجي داشت ديوانه ميشد .بعد از عمري با آبرو زندگي كردن اين زن به همين راحتي داشت زندگي او را به لجن ميكشيد .مثل ديوانه ها با داد و با فرياد از اتاق بيرون آمد و رو به زن و بچه هايش داد كشيد : اين پتياره رو از اينجا بندازين بيرون!

زن و دخترهايش كه منتظر فرصت بودند به سر افسون ريختند و او را با خفت و خواري از خانه بيرون كردند.

**************

بقيه وقايع  مثل برق و باد گذشت.افسون ازحاجي به دادگاه شكايت كرد . قاضي پرونده دستور داد تاموقع  به دنيا آمدن بچه افسون در منزلي كه خرج آن را حاجي بايدميداد سكونت كند تا بعدا از حاجي و بچه آزمايش گرفته شودتا مشخص شود كه حاجي پدر بچه است يا نه .5 ماه گذشت و بچه كه پسر بود به دنيا آمد .از حاجي و بچه نمونه گرفتند وقرار شد تا دو هفته ديگر جواب را اعلام كنند.

*************

حاجي مثل مار گزيده ها به خودش مي پيچيد و با بيقراري طول اتاق انتظار آزمايشگاه را مي آمد و ميرفت . جواب آزمايش تا نيم ساعت ديگر مشخص ميشد. يك نفر مامور به همراه حاجي بود تا نتيجه آزمايش را مستقيما به دادگاه ببرد.

عاقبت متصدي آزمايشگاه با برگه جواب از اتاق آزمايشگاه بيرون آمد .آشكارا معذب و ناراحت بود و برگه را مثل اينكه درحال سوختن باشد با دو انگشتش گرفته بود.حاجي به محض ديدنش با عجله به سمت او رفت كه مامور جلويش را گرفت.

چي شد دكتر ؟

دكتر لحظه اي ساكت ماند وبه حاجي خيره شد.(دكترالان سكته ميكنم .جواب چي شد؟)

دكتر آهي كشيد برگه آزمايش را به دست مامور داد و  گفت : جواب منفيه!اون بچه مال شما نيست .

حاجي روي زمين نشست و سجده شكر به جا آورد((خدايا شكرت كه آبرومو حفظ كردي))

اما...

= اما چي دكتر.

حاجي هنوز از سجده شكرش بلند نشده بود كه دكتر ضربه آخر را فرود آورد.

- آزمايش ميگه كه شما .... اصلا توانايي بچه دار شدن رو ندارين !

يعني چي؟ يعني چي دكتر من چندتا پسر و دختر دارم .چي داري ميگي .

- شما اصلا توانايي بچه دار شدن رو نداريد.چه حالا چه سالهاي قبل چون ...

بقيه حرفهاي دكتر را نشنيد .يكي فرياد زد : خدا بگم چكارت كنه دكتر بنده خدا رو كشتي....

***************

در خانه اش را براي آخرين بار زد.كه باز شدمنير بانو پشت در بود .صورت درهم شكسته حاجي را كه ديد ترسيد .اما خوب كه دقت كرد متوجه شدكه شبحي از آن مردي را ميبيند كه سالها با هم زندگي كرده بودند.

= چرا منير بانو ؟‌چرا اينكارو با من كردي؟

منير بانو مستقيم در چشمهاي حاجي نگاه كرد و گفت :

تو بچه دار نميشدي.دوسال  صبر كردم .اما من هم بچه ميخواستم ....

حاجي روبرگرداند و ديگر به آن خانه بازنگشت.

******************

خدااااااااااااااااااااااااااااا!

صداي فرياد گريه آلود حاجي هر شب در خيابانهاي شهر طنين مي انداخت .بعداز گذشت يك سال مردم شهر ديگر به شنيدن صدايش عادت كرده بودند.

+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

باز هم بهاری تازه از راه رسید .

برای ما اهوازیها البته بهار کمی زودتر خودش را نشان داده است.تا یکی دو هفته دیگر هم باید کولر ها رو روشن کنیم!!

رسم بر این بود که هر سال تبریک بهار رو با شعری از دوست و سرور عزیزم ایرج سالاروند شروع کنم .اما گویا امسال قسمت نشد

سال خوب و خوشی رو برای همه دوستان آرزو میکنم .دلتان به سبزی سبزه عید .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

اجتناب ناپذير بود.

بوي گل سرخ هميشه سرنوشت آن عشق نافرجام را به ياد دكتر خيري مي آورد. دكتر احمد خيري آن روزصبح مثل هميشه وارد اتاق تشريح پزشكي قانوني شد .اما وقتي در را باز كرد به جاي بوي آشناو تند فرم آلدييد اتاق تشريح با شگفتي متوجه شد كه تمام اتاق بوي گل سرخ ميدهد.دانشجوي سال آخر پزشكي كه روي صندليش مشغول چرت زدن بود به محض ورود دكتر از جا پريد و به نشانه خوشامد گويي نيشش را تا بنا گوش بازكرد.

سلام دكتر.

دكتر بي توجه به او نگاهش را در اتاق گرداند و آهسته بو كشيد: اينجا ... يه بويي مياد؟

دانشجو دماغش را با صدا بالا كشيد و گفت : من سرما خوردم دكتر .بويي احساس نميكنم. ديشب جلوي كولر خوابيده بودم...

دكتر حرفش را قطع كرد و گفت: مورد امروز چيه؟

دانشجو باناخرسندي از قطع شدن حرفش غروغر كرد :

متوفي  يك مردسي و چند ساله است (احتمالا) كه داخل قبرستون بالاي سر يه قبر پيداش كردن.نشانه هاي تزريق در بازوهاش مشاهده نميشه .كبودي وآثار ضرب و جرح هم نداره .نشانه خفگي دور گردن مشاهده نميشه .بايدگفت همون طور كه خوابيده بوده به قول پدرم (( به مرگ خدايي))مرده.قاضي دستور كالبد شكافي داده تا علت مرگ مشخص بشه . هنوز هيچ  كسي اونو شناسايي نكرده و مجهول الهويه است ...

دكتر بالاي سر جسد كه روي تخت پزشكي قانوني قرار داشت رفت وپارچه سفيد را كنار زد.بوي گل سرخ واضح و مشخص از جسد به مشام ميرسيد.طي چندين سال خدمتش جسد هاي زيادي را كالبد شكافي كرده بود .اما وجه مشترك همه آنها در اين بود كه بوي سرد و حال به هم زن داروي فرمالدييد راميدادند . فقط در يك مورد جسد مردي كه با گاز خودكشي كرده بود چنان بوي گاز ميداد كه دكتر ميترسيد به محض تماس چاقو با بدنش كل اتاق منفجر شود . متوفي چنان راحت چشمهايش را بسته بود كه به نظر ميرسيد ممكن است هر لحظه بيدار شود .دكتر يادش آمد كه بار اولي كه يك جسد را كالبد شكافي ميكرداز اين ترسيده بود كه ناگهان جسد زنده شودو چاقوي جراحي اور ا از دستش بگيردودر حالي كه از پهلويش خون مي چكد  با چشمهايي خون گرفته فرياد بزند  :(چيكار داري ميكني!)

شروع كنيم؟

دكتربا شنيدن صداي دانشجو يكه خورد .اما سعي كرد به خودش مسلط شود. (چاقو!)

 دستكش لاتكس جراحي را به دست كردوچاقو را گرفت .هر بار كه براي تشريح چاقو به دست ميگرفت دستش ميلرزيد و سعي ميكرد ابتدا دستهايش را دور از چشم دستيارش كمي تكان بدهدتا لرزش آنها معلوم نشود.  ( سه انگشت رو در مسير برش چاقو قرار ميدين و بدن رو با دست ميگيرين بعد با دست راستتون چاقو رو به صورت مايل شكاف ميدين.)موقع كالبد شكافي آموزشهاي استاد جراحي در گوشش طنين مي انداخت.( نترسيد ! اون شما رو گاز نميگيره. قبلا همه اين كارها روكرده! خانم ها با دقت به جسد نگاه كنن .اينجا ميشه نكات ظريف بدن يك مرده رو ديد!) دانشجوهاي دختر با ماسكهاي سفيد روي صورتشان قرمز ميشدند و بعضي ها از خنده غش و ضعف ميرفتند. ......

قسمتهايي از كبد و كليه و نمونه خون برداشته و در ظرف هاي مخصوص براي تشخيص سم شناسي گذاشته شد. بوي گل سرخ دكتر را گيج كرده بود.بو از سمت چپ سينه جسد بيشتر به مشام ميرسيد.ناخودآگاه چاقو را به روي سمت چپ سينه كشيد و آنرا باز كرد.((چيكار ميكنيد دكتر؟)).((ساكت شو))((اما ..))دكتر با خشم به دانشجوي پزشكي كه ترسيده ومتحير او را نگاه ميكرد خيره شد و گفت :(( يه كلمه ديگه حرف بزني از اتاق بيرونت ميكنم )).دانشجو لال شدو كمي عقب رفت .دكتر با دقت لايه لايه سينه را باز كردتا به جايي كه قلب قرار داشت رسيد......اما...نميتوانست چيزي را كه ميديد باور كند .جسد قلب نداشت!.اما.. به جاي قلب گل سرخ بزرگي _دقيقا به اندازه يك قلب سالم_در سينه داشت.رگ هاي خوني  به گل سرخ متصل بودند  و بوي گيج كننده گل سرخ ....دانشجو ناله اي كرد((تروخدا دكتر!ببندينش .من ...من ..))بعداز حال رفت و گوشه اي دراز به دراز افتاد . دكتر خودش هم نفهميد چكار ميكند .گل سرخ را با دقت از رگهاي متصل به آن جدا كرد و داخل يك ظرف نمونه انداخت .سريع سينه متوفي را با نخ جراحي دوخت . روپوش جراحي را از تن بيرون آورد .نگاهي به دانشجوي از حال رفته انداخت .ظرف نمونه را داخل نايلن مشكي رنگي گذاشت و با خودش از اتاق بيرون برد .

سعيد صادقي /شهريور89

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

تقديم به دوست خوبم محمد بيرانوند

اجتناب ناپذير بود اگر مسافري وارد شهر ما ميشد و نميخواست درياچه مصنوعي كنار شهر را ببيند .يك جاده ساحلي كمربندي از كنار درياچه و پارك بزرگي كه به نام آن (كيو)ناميده شده بود ميگذشت و هر مسافري كه ميخواست از شهر بگذرد بايد از آن عبور ميكرد .كيو به زبان محلي معني (كبود ) ميداد واين به خاطر آب عميق و كبود درياچه بود كه از چشمه بزرگي در كنار آن سرچشمه ميگرفت. شاه لوله هاي بزرگي آب درياچه را به رودخانه اي درنزديكي اش متصل ميكرد . هر سال زمستان براي اينكه آب يخ نزند  لوله ها را باز ميكردند و چند روزي طول ميكشيد تا آب خالي شود.البته سالها بود كه آب درياچه خالي نشده بود.روزهاي سيزده بدر هر سال كه ميرسيد مردم شهر ماهي ها ي قرمزعيد را كه زنده مانده بودند به داخل درياچه مي انداختند .  هرسال چند نفر-بيشتر سربازهايي كه براي مرخصي شهري از پادگان بيرون مي زدند- داخل آب عميق و كبوددرياچه غرق ميشدند .آبي كه بعضي جاهايش با خزه هايي پوشيده بود كه دور پاي آدم مي پيچيد واورا به زير ميكشيد. تا اينكه شهرداري دور تا دور درياچه را نرده كشي كرد .اما با اين وجود بعضي ها قسمتهايي از نرده را كنده بودند و ظهرهاي تابستان بچه هاي سر تق و شيطان دور از چشم خانواده تن به آب سرد مي دادند .در سمت شرقي درياچه دو درخت بيد مجنون قديمي و كهنسال بود كه بچه هاي آبادي فلك الدين كه همان حوالي بود از بالاي آنها به داخل آب شيرجه ميزدند..... اما ....داستان من درباره درياچه نيست.

*****************

دخترك چشم آبي بد جور به ماهي شب عيدش عادت كرده بود.آخر اين اولين ماهي قرمزي بود كه پدر برايش خريده بود .هر روز كنار تنگ بلور ماهي مي نشست ،به پولك هاي قرمز خوشرنگش خيره ميشد و نرمش باله هايش را در آب با لذت تماشا ميكرد.با او حرف ميزد.از آرزوهايش ميگفت و از خوابهايي كه ديده بود .ماهي هم به ديدن او عادت كرده بود و با چشمهاي گرد و سياهش هميشه درب اتاق را نگاه ميكرد تا ليلي را ببيند كه با تكه اي نان  در دستهاي كوچكش از درب اتاق داخل ميشود تا به او غذا بدهد و برايش حرف بزند.تعطيلات عيد براي او وخانواده اش كه جايي براي رفتن نداشتند زود گذشت و سيزدهم عيد رسيد.پدر ماهي را داخل نايلن سفيد رنگي انداخت ،كمي آب داخل نايلن ريخت و با نگاه به دخترك فهماند كه بايداز ماهي اش دل بكند.دختر با چشمهايي گريان ماهي را داخل آب درياچه رها كرد .ماهي از داخل آب جستي زد و بالا پريد ، به سمت دخنرك برگشت و به او نگاه كرد .او هم از دختر دل نمي كند. دختر تا غروب روز سيزدهم كنار آب درياچه نشست و يكريز با ماهي حرف زد و قول داد كه باز هم پيش او بيايد.شب رسيد و دختر با دلي افسرده به همراه خانواده اش درياچه را ترك كرد.

*****************

سالها گذشت .ليلي  قدكشيد و بزرگ شد. بااين حال هر چند روز يكبار به كنار درياچه مي آمد وبا ماهي اش حرف ميزداز اتفاقاتي كه برايش مي افتاد و كارهايي كه كرده بود و جاهايي كه رفته بود براي ماهي صحبت ميكرد.اهالي شهراو را دخترك ديوانه اي فرض ميكردند كه با آب درياچه حرف ميزند. ماهي هم دلش به ديدن هر چند روز يكبار او خوش بود و با ديدنش به هوا ميپريد و آب را به اطراف مي پراكند . شوق ديدن ليلي او را زنده نگه داشته بود . باگذشت سالها ماهي رشدكرد و بزرگتر شد و حالا از همه ماهي هاي درياچه بزرگتر بود. وقتي قايقهاي تفريحي داخل آب درياچه حركت ميكردند ماهي دور آنها چرخ ميزد و با حركت باله هايش برايشان موج درست ميكرد و سرنشينان قايق را به وحشت مي انداخت. درخشش پولك هاي قرمزش در آفتاب وقتي در آب كبود درياچه شنا ميكرد بعضي از صيادهاي محلي را به طمع انداخت تا شكارش كنند .اما بعد از اينكه قايق هايشان با ضربه دم ماهي داخل آب درياچه وا‍‍ژگون شد ازصيدش منصرف شدند. شهرت ماهي بزرگ در شهر پيچيد و مدتي كه گذشت ديگر كسي جرات نكرد براي قايقراني و اسكي روي آب به درياچه برود .طرفداران محيط زيست چند نفر را بصورت دائمي كنار درياچه به نگهباني گذاشتند تا مانع از اين شوند كه كسي ماهي را صيد كند.در شهرداري به خاطر ماهي جلسه اي  اضطراري گرفته شد و تصميماتي اتخاذ شد كه هيچكدام شهردار را راضي نكرد تا اينكه ..

**************

ليلي 17 سالش شده بود .زيبا و برومند.ابروهايي به هم پيوسته ، چشمهايي به رنگ آبي كبود درياچه ،‌لبهايي به سرخي شقايقهاي وحشي و قامتي به موزوني سرو.خواستگارها يكي يكي سروكله شان پيدا ميشد.بقال، شاطر، گله دار،ـ مردهاي زن مرده و زن طلاق داده ـ ،پسرهايي كه تازه پشت لبشان سبزشده  بود و به محض ديدن ليلي زمين ميخوردند وگريه كنان  يقه ننه هايشان را ميگرفتند تا ليلي را برايشان بگيرد ـ انگار ليلي عروسك قشنگي بود كه بايد به هر قيمتي مال آنها ميشد ـ، سرگروهبانهاي تازه درجه گرفته ارتشي كه با لباس نظامي و واكسيل د‍ژباني!براي خواستگاري مي آمدند ،دكترها با لباس دكتري و گوشي آويزان روي سينه (عزيزم اجازه ميدين نبضتون رو بگيرم؟) ، مهندس ها  با ماشين حساب كاسيو در دست (مساحت خونه تون چند متره؟)... زيبايي ليلي ورد زبان همه خاله خانباجي هاي شهر بود.هر زني آرزوداشت او را براي پسرش به همسري بگيرد.اما ليلي بي توجه به اتفاقاتي كه در اطرافش ميگذشت زندگي اش را ميكرد.اما از آنجايي كه نميشود براي تقدير و سرنوشت حساب و كتابي قائل شد ،يك روز كه ليلي براي سر زدن به ماهي اش كنار درياچه رفته بود ، قامتي مردانه با چشمهايي نجيب دلش را لرزاند .مرد جواني كنار آب درياچه ايستاده بود و به ده ها مرغ دريايي كه براي جمع كردن تكه هاي نان به دورش جمع شده بودند و از سر و كولش بالا ميرفتند غذا ميداد .جوان از درياچه رو برگرداند ، ليلي را ديد و محجوبانه لبخند زد:

- سلام .

= سلام !؟

*******************

ماشين گلكاري شده عروس كنار درياچه ايستاد.ليلي دوان دوان در حالي كه با هر دو دست توري لباس عروسي اش را گرفته بود به كناردرياچه آمد. گل سرخي را كه در دست داشت به داخل آب انداخت.ماهي با چشمهايي نگران اورا ديد كه اشك در چشمهان آبيش حلقه زده و دستهايش در دستكشهاي سفيد از غصه و دلشوره  ميلرزد.ليلي شروع به حرف زدن براي ماهي كرد .

ماهي ام! ماهيكم! عزيزم! باوركن نميدونم چطور بهت بگم ....گفتنش سخته .اما ...بايد بهت بگم .من ديگه نميتونم تو رو ببينم.

ماهي در آب تكاني خورد و باباله هايش موجي بزرگي را به سمت ليلي فرستادكه كفش هاي سفيدش را خيس كرد.ليلي ادامه داد:

فردا من و شوهرم ازاين شهرميريم .ميريم و من ديگه نميتونم بيام و تورو ببينم .باور كن خيلي دلم برات تنگ ميشه.

داماد كه داخل ماشين نشسته بود حوصله اش سر رفت و بوق را به صدا درآورد:((بيا ديگه!چقدرمعطل ميكني.مردم منتظرن)).ليلي دست در آب سرد درياچه كرد و انگار ماهي اش را نوازش كند آب را نوازش كرد.

=دوستت دارم ماهيم . خيلي دوس داشتم تو روهم با خودم مي بردم اما نميشه .كاشكي ميشد تو رو مث يه گردنبند مرواريد به گردنم بندازم.هر چند نتونستم  امشب براي لباس عروسيم  گردنبند مرواريد گير بيارم نميدوني واسه يه دختر چقدر مهمه شب عروسيش گردنبند داشته باشه.كاشكي تو ميتونستي يه دونه گردنبند مرواريد بهم بدي .حيف شد!

+ بيا ديگه ليلي!

ليلي با دست بوسه اي براي ماهي فرستاد . دامن توري سفيد لباس عروسي اش را بادو دست بالاگرفت تا خيس نشود و رفت .كمي پايين تر كارگرهاي شهرداري شير تخليه شاه لوله هاي بزرگ آب را باز ميكردندتا آب درياچه را تخليه كنند. شهردار، اول صبح دستورش را داده بود.

******************

به محض باز شدن شاه لوله هاي تخليه آب ماهي هاي كوچك و ريزي كه داخل درياچه بودند خيلي زود راه رودخانه را در پيش گرفتند .اما ماهي ليلي دلش نميخواست از درياچه برود .به همين خاطر به سمت لبه سيماني درياچه شنا كرد و خودش را به ديواره سيماني كوبيد .زمين لرزيد و انگار زلزله شد.لبه سيماني خرد شد و تكه هايش به اطراف پراكند. صياداني كه فهميده بودند آب درياچه دارد خالي ميشود و براي صيدماهيها آمده بودند با ديدن اين صحنه پا به فرار گذاشتند.حالاكه آب درياچه داشت خالي ميشد بزرگي ماهي بيشتر به چشم مي آمد. حدودا 4 متر بلندي و دوازده متر درازا داشت.دور تا دور درياچه كه آبش داشت كم وكمتر ميشد چرخ ميزد و خودش را به ديواره هاي سيماني مي كوبيد . بعد از يك ساعت چرخيدن دور درياچه ناگهان ماهي باله هايش را به شدت تكان داد و موج بزرگي درست كرد.بعد به يك جست خودش را از درياچه به بيرون انداخت و روي خودرويي كه كنار درياچه پارك شده بود افتاد . ماشين مثل يك جعبه مقوايي زير وزن ماهي له شد. ماهي هواي تازه را با آبشش هايش فرو داد و چشم به اطراف گرداند تا ليلي را ببيند. گل سرخي را كه  ليلي برايش به داخل درياچه انداخته بود در دهان داشت . بعد رد بوي ليلي را گرفت و درحالي كه باله هايش را روي زمين ميكشيد در خيابان به راه افتاد.مردم هراسان ازمسيرش فرار ميكردند و بچه ها با شادي او را به همديگر نشان ميدادند. ماهي قرمز عظيم الجثه افتان و خيزان رد بوي ليلي را در هوا ميگرفت و ميرفت. پشت سرش رديفي از پولكهاي سرخ به جا مي ماند كه در آفتاب ميدرخشيدند .

************

((خوشبخت باشيد!)) پدر ليلي صورت عروس و داماد را بوسيد.دست ليلي را در دست داماد گذاشت و آنها را به سمت ماشين گل كاري شده عروسي برد. زنها (كل)كشيدند و نوازنده ها نواختند.ليلي با حسرت دستي به گردنش كشيد وبا چشمهايي دلربا به داماد نگاه كرد و گفت :گردنبند مرواريد!

دامادلبخندي زدو زير گوشش گفت : ((برات ميخرم عزيزم))

صداي جيغ و داد و فريادهايي كه از سر خيابان به گوش رسيد آدمهايي را كه براي عروسي آمده بودند ساكت كرد. زنها با ديدن اتفاقي كه داشت مي افتاد با چشم هاي از حدقه درآمده فرياد كشيدند . بعضي ها از هوش رفتند يا سرجايشان بي حركت مثل مجسمه ايستادند.مردها با دستپاچگي به سمت بچه هايشان رفتند و آنها را بغل كردند .ماهي قرمز غول آسا ازابتداي خيابان به طرف محل عروسي مي آمد .پوست بدنش آنقدر روي زمين كشيده شده بود كه پاره پاره و خونين بود. به سختي نفس ميكشيد .آبشش هايش بر اثر تنفس هواي آزاد سياه و سفت شده بود و چشمهايش كدر اما هنوز گل سرخ ليلي را بين لبهايش داشت. ليلي زير لب ناليد : ماهي ام !

ماهي به سختي جلو و جلو تر آمد تا به چندمتري ليلي رسيد. باله هايش را به زحمت تكان داد.گل سرخ از دهانش رها شد و روي زمين افتاد .توانش به آخر رسيد.بدنش لرزيد و ديگر نتوانست بيشتر از اين بايستد .با صداي مهيبي به پهلوبر روي زمين غلتيد.ماهي وقتي به روي زمين افتاد ،‌دهانش را باز كرد و ناگهان صدها دانه درشت و سفيد مرواريد از دهانش بيرون آمد وبرروي سنگفرش خيابان ريخت .مرواريدها روي زمين غلتان آمدند و آمدندتا به زير پاهاي ليلي ريختند. مردم براي جمع كردن مرواريدها هجوم آوردند.ليلي كنار ماهي اش روي زمين نشست و زار زار گريه كرد.

سعيد صادقي ارديبهشت 89

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |

با سلام خدمت همه دوستانی که در این مدت طولانی من رو از الطاف خودشون بی نصیب نذاشتن.

غرض از نوشتن این سطور اعلام نفسی بود که فعلا در تنگنای قفس سینه  در جریان است و  دمی بر می آید و دمی فرو میرود

و به قول سعدی :((در هر نفسی دو نعمت موجود است و الخ....))

این چند وقت چیزی برای نوشتن نداشتم.احساس میکنم جهان با سرعتی نامحدود به سمت غایت نهایی خودش در حال ره پیمودن است و نوشتن و افزودن چیزی بیش از این را به این زمانه  دون روا نمیدانم.

شاید وقتی دیگر اگر نفس باقی بود و ذوقی که کم کم رو به فنا رفته باز هم توانست از زیر خاکستر های ذهنم جرقه ای بزند و باریکه ای از الهام را به دل خسته ام بتاباند.

پس تا آن زمان درود و دو صد بدرود.

والسلام.سعید صادقی


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
 

گاهي وقتها كه حوصله داشته باشم _بيشتر روزهاي چهارشنبه_ به كتابخانه عمومي شهر ميروم تا ساعتي

 فارغ از هياهوي اطرافيانم به مطالعه بپردازم.آخر ميدانيد خانه ما شلوغ و پر سرو صداست.هر كس از

 گوشه اي ساز خودش را ميزند و البته با بلند ترين صدايي كه ميتواند از گلو خارج كند.به همين خاطر خانه

 ما بيشتر به يك حمام زنانه شبيه است تا محلي براي آسايش.من كمتر ميتوانم درخانه مان صحبت كنم چون

 صداي ضعيف من اصلا در ميان آن همه هياهو شنيدني نيست.

آن روز پشت ميز مورد علاقه ام-جايي دنج در گوشه كتابخانه كه خالي از رفت و آمد است- نشسته بودم و

 داشتم تاريخ جنگهاي صد ساله را مطالعه ميكردم.غرق در مطالعه بودم كه يك نفر گوشه پالتو     كهنه ام را

 كشيد.يكه خوردم. وقتي رو برگرداندم دختري را ديدم كه با حالتي معصومانه نگاهم ميكرد .موهاي طلايي اش

 را خرگوشي بسته بود و با چشمهاي آبي اش به من خيره شده بود.قدش نيم متر بيشتر نبود.‍ژاكت راهراه

 سبزي پوشيده بود و و شلوار لي رنگ و رو رفته اي به پا داشت.

عينكم رااز روي چشم برداشتم و پرسيدم : خانم كوچولو ميشه پالتومو ول كنيد؟

پالتو را رها كرد و قدمي به عقب رفت و با حالتي سئوال برانگيز نگاهم كرد.

پرسيدم : خرگوش خانم! هويج ميخواي؟

اخم كرد: من خرگوش نيستم.

كتابي را كه زير بغل زده بود به طرفم دراز كرد و گفت : ميشه برام كتاب بخونيد؟

چند نفر از كساني كه داخل كتابخانه مشغول مطالعه بودند با اخم به ما نگاه كردند. صدايم را پايين آوردم

 وگفتم :اينجا جاي مناسبي براي كتاب خوندن واسه يه بچه نيست .

با حالتي مصمم گوشه پالتو را كشيد و گفت : پس بريم بيرون .

چند نفر از گوشه و كنار غرولند كردند(ساكت!) (هييسسسس!) .من يكي از اعضاي دائمي كتابخانه بودم و دلم

 نميخواست دفعه بعد كه به كتابخانه بيايم مسئول آن عذرم را به دليل ايجاد مزاحمت بخواهد.ناچارا به همراه

 دخترك از كتابخانه خارج شدم. وقتي روي صندلي پارك نشستيم نگاهي به اطراف پارك انداختم پارك، ساكت

 و خاموش در بعد از ظهر پاييزي گويي به خواب رفته بود.گوشه وكنار روي نيمكتهاي پارك پيرمردهاي تنها

 يا عاشقهاي جوان نشسته بودند و هر كدام مشغول كار خود بودند.پيرمردها به آفتاب گرفتن و

 عاشقها ....زير لب غر زدم :((خدايا اگه يه نفر منو با اين وروجك ببينه چي بهش بگم؟ بهتره بگم خواه

ر زادمه )) كتاب را از دخترك گرفتم و خواستم شروع به خواندن داستان( بز زنگوله پا) كنم كه دخترك پرسيد: شما داشتين چه كتابي ميخوندين؟

 

گفتم : تاريخ جنگ هاي صد ساله.نوشته ارنست..

پرسيد : درباره چيه؟ قصه است؟

گفتم : يه جورايي .البته در مورد جنگهايي كه اتفاق افتاده و اينكه مثلا تو هر جنگ چقدر آدم كشته شده و چه

 سرزمينايي تصرف شده و يا از دست رفته.و يا اينكه كدوم پادشاه اون يكي رو كشته و مثلا فلان شاه چطور

 اسيرايي رو كه ميگرفته ميكشته.مثلا تو يه جنگ ،پادشاه پيروز از هر صد نفر نود ونه نفر رو كور كرده و ...

خوب ،‌طبيعي بود كه گوش مفتي گير آورده بودم و نميخواستم فرصت حرف زدن را از خودم بگيرم .شروع به

 تعريف وقايع جنگها كردم .بي مهابا و يك نفس داشتم پشت سر هم از قتل و آدم كشي حرف ميزدم و متوجه

 نگاه حيرتزده و ترسيده دخترك نبودم.كه ناگهان دختر داد كشيد : بسه! ديگه نگيد!

ساكت شدم و نگاهش كردم.چهره اش برافروخته و قرمز شده بود.ترس و دل آزردگي را در چشمهاي آبي اش

 ديدم.دستهاي كوچكش را روي دوگوش گذاشته بود و با اخم به من نگاه ميكرد.من ومني كردم و گفتم:

 ببخشيد خرگوش كوچولو! بذار ...بذار داستانت رو برات بخونم.

دخترك به يك حركت كتاب را از زير دستم بيرون كشيدو گفت : ببخشيد! فكر نميكنم شما بتونيد برا يه بچه

 كتاب بخونيد!!

با عصبانيت رويش را برگرداند و از من دور شد . موهاي خرگوشي اش در آفتاب پاييزي مثل طلا ميدرخشيد.

 سعید صادقی/۲۹ دی ۸۸

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |


امروز ظهر زنگ زدم خونه.داشتم با برادرم احوالپرسي ميكردم كه يكهوگفت :(( راستي ميدوني داوود مرد؟)).گفتم:(( اي داد و بيداد! ))...

داوود پسردايي ام بود.تنها فرزند از اولين زني كه بعدا دايي ام طلاقش داد. دايي بعدا زن ديگري گرفت كه برايش پنج تا دختر و يك پسر به دنيا آورد.اما زندگي داوود دراين ميان به سختي ميگذشت.اخلاق دايي خيلي تند و غير قابل تحمل بود.البته در اين ميان سياست هاي زن دايي كه سعي ميكرد به هر نحو داوود را از ميدان به در كند بي تاثير نبود.سالها گذشت و گذشت .داوود بزرگ شد و دختر دايي خودش كه اهل تهران بود را به همسري گرفت . يك روز كه دايي به خانه آمد ديد كه داوود اسباب اثاثيه اش را جمع كرده و به همراه زنش از خانه  رفته است. داوود به تهران رفت و خانه اي در محله باقر آباد شهر ري گرفت.جايي كه به منزل مادرش نزديك بود.البته مادرش خيلي وقت پيش ازدواج كرده بود. داوود زندگي ساده اي را با همسرش شروع كرد. خدا سه دختر به او داد.اما زندگي داشت روي ناخوشش را به او نشان ميداد.چند بار شغلش را عوض كرد.سر يك كار نمي توانست بماند. هر كاري را كه شروع ميكرد بعد از مدتي يا خودش آن را رها ميكرد و يا اخراجش ميكردند.داوود معتاد شده بود! دختر بزرگش شوهر كرد و به خانه بخت رفت. بعد از سالها،زنش كه از دست كارهاي او جانش به لب رسيده بود طلاق گرفت و بچه ها را هم با خود برد و بعد ازمدتي به عقد مرد مسني درآمد .دايي از حال و روز داوود با خبر بود اما كاري برايش نميكرد.يك روز داوود از تهران برگشت.قيافه اش پير و نحيف شده بود و موهايش سفيد.بيشتر دندانهاي ريخته و سياه شده بود.تمام روز گوشه خانه مي نشست و سيگار ميكشيد.دايي ميدانست داود به شهر آمده اما از او سراغي نميگرفت.يك روز داوود به سراغ پدرش رفت و سهم الارثش را طلب كرد.استدلالش اين بود:(( من الان به اين پول احتياج دارم.شما حق ارث منو بدين من رضايت ميدم كه بعد از مرگ شما يك ريال هم  ارث نخوام)).دايي هم از خدا خواسته صد هزار تومان به او داد و بعد از گرفتن امضا روي يك برگ كاغذ از خانه بيرونش كرد. داود در كهريزك كارتن خواب شد.گاهي وقتها كه مادرم به تهران ميرفت به سراغش ميرفت و مقداري پول براي گذران زندگي به او ميداد. اما اين زمستان آخرين زمستان زندگي داوود بود...ديشب مادرم به همراه دوتا از خواهر هاي ناتني اش براي مراسم تدفين  او به تهران رفته اند.هر چند به جز زن و دختر هايش و چند تا فاميل تهراني فكر نكنم كس ديگري براي دفن او آمده باشد.داوود باتمام بدبختي هايي كه در زندگي كشيد الان زير خاك راحت خوابيده است. دردهايش ديگر تمام شد .لا اقل در اين دنيا .آن دنيا راهم خدا ميداند و بس .دايي سالم و سرحال و زنده است.زن دايي چند سال پيش مرد .پسردايي ديگرم كه از زن دومش بودهم چند سال پيش فوت كرد.حالا دايي مانده است و پنج تا دختر كه چهار تايشان شوهر كرده وبه خانه بخت رفته اند.نميدانم دايي اصلا ته ته وجدانش خودش را ملامت مي كند يا نه ؟ شايد اگر داوود رازير بال و پرخودش ميگرفت الان در سن 44سالگي هنوز داود زنده بود.

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط سعید صادقی |