تبليغاتX
هرزه گرد تنها

هرزه گرد تنها

هنری - ادبی

 

وقتي مج 114  به دهانه غار رسيد نفسي به راحتي از سينه كشيد.دست راستش را روي زانوي آسيب ديده اش گذاشت و اخم هايش را در هم فرو برد.از جراحت زانويش خون مي آمد و روي برفهاي مسير دشت تا غار را ردي از خون نشاندار كرده بود. زير لب گفت :

((اصلا خوب نيست!نه .اصلا خوب نيست .))لنگ لنگان در حالي كه به اسلحه ليزري اش تكيه داده بود وارد غار شد.درب اتوماتيك با اسكن چشمش اورا شناسايي كرد و باز شد. ليل 113 (همسرش) به محض ديدن اوبا عجله به طرفش آمد و كمكش كرد كه روي تخت دراز بكشد.

- مرد چي شده ؟ چرا زخمي شدي؟

+ وقتي داشتم از گذرگاه كساندرا رد ميشدم خودرو برفي ليز خورد  و از دره پرت شد پايين. خودم هم از خودرو افتادم بيرون و زخمي شدم. هميشه اين احتمال روميدادم.با برفي كه رو زمين نشسته و بسته شدن جاده ها ... بگذريم .اين هفتمين روزيه كه نتونستم چيزي شكار كنم .خودور هم از بين رفت.ذخيره غذايي مون رو به اتمامه .علم من در اين زمينه به بن بست رسيده .بايد كاري كرد.

ليل 113 با مهرباني به مج 114 نگاه كرد.از زماني كه ازداخل لوله آزمايشگاه بيرون آمده بود تا اين حد به كسي يا چيزي وابسته نشده بود. انتخاب آن دو بر اساس خصوصيات ژ ‍ني همساني بود كه كنفدراسيون در نظر گرفته بود تا آنها بتوانند در كنار هم به عنوان همكار و شريك زندگي كار كنند .  سالها با هم در زمينه زندگي در شرايط بمباران اتمي تحقيق و مطالعه كرده بودند و حالا عملا داشتند اين شرايط را تجربه ميكردند.شش ماه قبل زمين درگير يك جنگ اتمي شده بود و 95 درصد اهالي زمين از بين رفته بودند. بقيه اهالي درواحد هاي جداگانه و دور از هم در شرايط قرنطينه به سر ميبردند تا دوره بمباران اتمي تمام شود.بر اثر بمباران اتمي ابر سياهي دور تا دور زمين را فرا گرفته بود و مانع از رسيدن نور خورشيد به زمين ميشد .اين امر باعث شده بود زمين سرد و منجمد شود . غار دو سال قبل از بمباران ساخته شده بود.از زمان اتمام ساخت غار مج 114 و ليل 113 به همراه دو فرزندي كه فدراسيون برايشان درنظر گرفته بود – يك پسر و يك دختر 12 و 13 ساله  به نامهاي مج 116 و ليل 115- د رغار زندگي ميكردند .در زمان وقوع جنگ هسته اي آنها در غار بودند و از خطر مرگ نجات پيدا كردند.با گذ شت شش ماه از وقوع حادثه ديگر شماره هاي هم از يادشان رفته بودو همديگر را (مرد، زن ،پسر و دختر ) صدا ميكردند.

مج 114 ا زصفحه مانيتوري كه بيرون غار را نشان ميداد به پسر و دختر نگاه كرد كه داشتند روي سطح يخزده درياچه اي كه در دامنه كوه بود با هم بازي ميكردند. بچه ها گوي ليزري درخشاني را با راكتهايي كه در دست داشتندبه طرف هم پرتاب ميكردند . در اطرافشان سگ مكانيكي كوچكي كه مج 114  براي سرگرمي بچه ها ساخته بود جست و خيز ميكرد و سعي ميكرد با پريدن به هوا گوي درخشان را بگيرد .گهگاه كه موفق ميشد پارس خشداري از خود بيرون ميداد و گوي را به سمت يكي از بچه ها مي انداخت .مج 114 با خود انديشيد : سيستم صوتي اش ايراد داره ! صداش خش دارشده .بايد تعميرش كنم.

يك ساعت ديگر بازي بچه ها تمام ميشد و آنها خسته و گرسنه برميگشتند.اما ديگر چيزي براي خوردن باقي نمانده بود.

ليل 113 با مهرباني دستي به شانه مج 114 گذاشت و او را از خيال بيرون آورد . مثل يك پرستار دوره ديده شلوار مرد را از ناحيه اي كه زخمي شده بود با قيچي ليزري بريد و شروع به سوزاندن رگهاي بريده شده و زخمي با نور صورتي رنگ كرد. مرد با خود فكركرد:(( داخل دانشگاه فناوري به ما ميگفتند نور صورتي باعث تحريك اشتها و بيشتر غذا خوردن انسان ميشه!))با اين فكر دلش از گرسنگي ضعف رفت و صداي شكمش بلند شد. بوي سوختگي برايش مثل بوي كباب بود.آب دهانش را به سختي پايين داد و به چشمهاي آبي رنگ ليل 113 خيره شد .ليل 113 لبخندي زد.لبش را آهسته گزيد و بدون اينكه به صورت مرد نگاه كند  درحالي كه داشت زخم مرد را مي بست گفت:(( تو زخمي شدي و نميتوني براي شكار بري بيرون .پس وظيفه منه كه غذاي تيم ر و تامين كنم.)) نگاه مصممي به مرد انداخت وادامه داد : (( من كارمو خوب بلدم.مطمئن باش موفق ميشيم )).مرد نگاهي از سر حق شناسي به زن انداخت.دست زن را در دست گرفت، لبخندي بر لب آورد  و گفت :(( ممنون زن .دنياي آينده به تو افتخار ميكنه! )).

****************************

غذاي تيم دو هفته توسط زن تامين شد. در اين مدت بچه ها ليل 113 را نديدند و هر وقت از مرد درباره زن سئوال      مي كردند ميگفت كه براي شكار بيرون رفته و هنوز برنگشته است .بچه ها تمام روز را به بازي كردن ميگذراندند و شب براي غذا خوردن به غار مي آمدند و بعد از غذا به خواب ميرفتند.ابرهاي تيره آسمان كم كم از بين ميرفت و نور خورشيد زمين را داشت گرم ميكرد . مقدار زيادي از برفها آب شده بود. گويي پس از يك زمستان طولاني بهار دوباره از راه ميرسيد. جراحت پاي مرد خوب شده بود و دو هفته استراحت قواي رفته را به او برگردانيد. روز چهاردهم بعد از اينكه سفارشهاي لازم را به هر دو كرد براي شكار از غار خارج شد.آن روز پسر كمي تب داشت و در غار دراز كشيده بود و دختر هم براي مراقبت از او در غار ماند. ساعتي گذشت.پسر تشنه اش شد و از دختر خواست برايش از محفظه سردخانه آب بياورد.دختر سلانه سلانه به طرف سردخانه رفت و درب سردخانه را باز كرد .... ناگهان چشمهايش از وحشت گشاد شدند و زبانش بند آمد .چيزي از داخل سردخانه بيرون افتاد و غلتيد و غلتيد تا به كنار تخت پسر رسيد. پسر نگاهي به پايين انداخت و سر بريده ليل 113 را ديد كه با چشمهاي آبي مصمم و مهرباني كه يخزده بودند به او نگاه مي كند! صداي جيغ گوشخراش دختر در غار طنين انداخت .

سعيد صادقي /3 مهر 88

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

وقتي داشتند شكارش ميكردند مقاومت زيادي از خود نشا ن داد .در انتها مجبور شدند با سلاح بي حس كننده به طرفش شليك كنند. وقتي اشعه سبز رنگ به بدن موجود اصابت كرد نعره بلندي كشيد و مثل يك تكه سنگ روي زمين افتاد.كاپيتان با رضايت شاخك هاي بالايي سر خود را زير كلاه فضايي مرتب كرد و غريد :((عجب موجود وحشي اي بود؟ حتي در سياره تايتان هم چنين موجوداتي پيدا نميشه!))با چنگالهايش به دو روبات سفينه اشاره كرد تا موجود را به داخل بياورند.روبات مسير ياب سئوال كرد:((مسير بعدي كجاست فرمانده؟)) .كاپيتان با رضايت گفت :((به سمت مقر آزمايشات .پي 321.)).(( بله قربان.زاويه مسير روي 324 درجه از سمت سياره اورانوس و ...))فرمانده صدايش را قطع كرد:(( فرمان در سكوت!)).صداي بيپ آرام ربات به معني دريافت دستور، از صفحه قرمزرنگ برخاست.سفينه با سرعت به سمت مركز آزمايشات به راه افتاد .

***************************

قفس از جنس شيشه وبه شكل مكعب ساخته شده بود.در ميان قفس روي يك تخت  (موجود) با  نگهدارنده هاي الكتريكي محكم به تخت بسته شده بود.دو بازوي رباتيك كه به سقف قفس متصل بودند روي بدن موجود مشغول بررسي و تجزيه و تحليل بودند.

كاپيتان در كنار پرفسور با رضايت به شكارش خيره شده بود.پرفسور با دقت به صفحه شيشه اي نشاندهنده وضعيت موجود كه با رنگ آبي ميدرخشيد با يكصد چشمش خيره شده بود زير لب با خودش حرف ميزد.وقتي سر بلند كرد با شوق به كاپيتان گفت :

((تبريك ميگم كاپيتان !شما آخرين نمونه از اين موجود رو شكار كرديد.بايد درخواست كنم به شما يك مدال بين ستاره اي بدن.))

كاپيتان بي توجه به تمجيد پرفسور گفت :((خوب ! نتيجه تجزيه و تحليل شما از اين موجود چيه؟)) پرفسور لبخندي زد و گفت :

 =با معيار هاي علمي پيشرفته بايد بگم از نظر اندامي ضعيف ! غده كروي كه در قسمت بالايي بدن وجود داره وظيفه هدايت و كنترل موجود رو بر عهده داره .دو سوم حجم بدن از آب تشكيل شده كه بي آبي و زندگي طولاني مدت در بيابان مقدار زيادي از اون رو بين برده كه ما با سرم هاي آبكي كمبود آب بدن روتامين كرديم. اما به نظر من مهمترين عضويكه كاربردش براي ما نا شناخته است ...

- پرفسور من يك ساعت ديگه در مقر كنفدراسيون جلسه دارم!برين سر اصل مطلب.

= بله .يك عضو در ميانه بدن اين موجود است كه كار خون رساني به بقيه اعضا رو بر عهده داره اما اين تنها كارش نيست.اين عضو با صداهاي ملايم تحريك ميشه و سريعتر ميزنه وضربان اون به نحويه كه نحوه كار بقيه اعضا رو كنترل ميكنه و در حقيقت  در كار غده كروي كه در بالا وجود داره اختلال ايجاد ميكنه و به نظر من براي اون مضر و خطرناكه و...

- خوب بيرونش بيارين!

= اماموجود بدون اون ميميره!

-  با دستگاه هايي كه دارين زنده نگهش دارين.ميخوام ببينم بدون اين عضو چه واكنشي از خودش نشون ميده.

صحبت بين پرفسور و كاپيتان را ورود ربات خبر رسان نيمه تمام گذاشت. فرمانده با بي حوصلگي غريد:

- چي شده ايكس 456؟

+ قربان ! به ما خبر دادن يك نمونه  از جنس مخالف اين موجود توسط كاپيتان واندران شكار شده و دارن ميارنش اينجا!

 - كاپيتان با ناراحتي انديشيد :(( لعنت اورانوس بر تو باد واندران! مدال بين ستاره اي  از دستم رفت ! ))

**************************

موجود دوم هراسان و رميده به داخل قفس رانده شد.لحظه اي با چشم هاي وحشت زده به درو ديوار قفس نگاه كرد.بعد توجهش به موجود ديگري كه در ميانه قفس روي تخت بدون قلب دراز كشيده و بيهوش بود جلب شد.قلب موجود اول در داخل يك ظرف شيشه اي مملو از مايع نگهدارنده مثل تكه اي گوشت بي فايده شناور بود. موجود دوم بالاي سر اولي رفت.با دست بدن او را لمس كرد.كاپيتان و پرفسوراز پشت شيشه  با اشتياق به آنها نگاه ميكردند. تغييري در وضعيت بدني موجود اول پديد نيامد.دومي با آوايي عجيب شروع به سر دادن الحاني زيبا براي اولي كرد((لي ..لي...لي ...ليلي!ما..م اا... ج ج ج ج ن ن ن نوووووون ن ن ن!)) .اما باز هم بي فايده بود. به ظرف شيشه اي كه قلب  در آن بود نگاه كرد.با عجله به سمت ظرف رفت و قلب را از داخل ظرف برداشت و به بالاي سر موجود روي تخت آمد. قلب مكانيكي در سينه اومرتب و منظم مي تپيد.

موجود ديگر به يك حركت قلب مكانيكي را از جا كند .پرفسور و كاپيتان با هم فرياد كشيدند(نه!).قلب  مكانيكي به     گوشه اي پرتاب شد و قلب اصلي جاي او را گرفت. موجود دوم دوباره شروع به خواندن آواز خود كرد.

كاپيتان داد كشيد:(( اون رو ازش دور كنيد!نمونه  منو كشت!)) نگهبانان با اسلحه هاي آماده شليك به سمت اتاقك     شيشه اي دويدند. نور سبز رنگي فضاي اتاقك را پركرد و قفس شيشه اي به هزاران تكه تبديل شد.پرفسور و كاپيتان خود را روي كف آزمايشگاه انداختند.دود و گرد و غبار همه جا را فراگرفت .چند دقيقه بعد كه سر و صداها خوابيد ،كاپيتان از جابرخاست و به سربازي كه بالاي سرش خبردار ايستاده بود گفت: ((گزارش بده!)) سرباز  من و مني كرد و گفت : (( قربان! ما فرصت تيراندازي پيدا نكرديم...))

 = پس چكار كرديد  سرباز؟

- قربان ... وقتي ما وارد بقاياي اتاقك شديم  هيچ موجودي اونجا نبود .احتمالا فرار كرده باشن !

 = فرار ؟ اما چه طوري؟

نگاه كاپيتان به قلب مكانيكي له شده كه در گوشه اتاقك  بود افتاد .چراغهاي روي قلب چند بار خاموش و روشن شد و بعد از كار افتاد .

سعيد صادقي / 14 مرداد 88

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

اهواز بیست و دوم تیر ماه هشتاد و هشت .

حیران وسط چهار راه نادری ایستاده ام!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

= هابیت های لعنتی ! اونا عزیز مارو دزیدن!

- ارباب؟ نه ارباب مهربونه!!

= گالم ! گالم ! اونا رو بکش !

- نه .ارباب مارو اذیت نمیکنه .نه !

= اونا رو بکش !

 - ارباب مهربونه!

************************

شرح و تفصیلش با خودتون.اینا تکیه کلامهای من و دوستانم در این چند روز اخیر در اداره بوده است!؟

قربانتان .سعید

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
Image

با سلام خدمت همگي دوستان .

بالاخره انتظار ما به سر آمد و ۳ جلد كتاب(اين روشناي نزديك )كه مجموعه آثار داستان نويسان و شاعران جوان است منتشر شد.دوستان ميتوانند اين كتاب را از طريق سايت شركت انتشاراتي سخن گستر

http://www.sokhangostar.com تهيه نموده و چهره مشعشع ما را كه يكي از داستانك هايمان در آن چاپ شده ملاحظه فرمايند!!!

البته كتاب جالبي است - نه به خاطر داستان خودم!- كه به يكبار خريدن و خواندنش مي ارزد.

قربانتان .سعيد صادقي

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |

 

عروسي تازه شروع شده بود.از ساعت 10 صبح ، گروه نوازنده اسباب و اثاثيه شان را داخل حياط گذاشته بودند .ارگ زن گروه  جواني حدودا بيست و دو سا له با موهاي بلند مشغول تنظيم نتهاي ارگش بود. كم كم دختر هاي جوان با لباسهاي رنگارنگ دور تا دور حياط جمع شدند و چشم به حركت دستهاي ارگ نواز داشتند كه موسيقي را شروع كند .صداي ريتم تند موسبقي در فضاي حياط طنين انداخت .جوانها دست در دست هم دايره اي درست كردند و مشغول رقصيدن شدند.خواننده گروه ميكروفن را جلوي دهانش گرفت .گلويي صاف كرد . خواند : ((وي وي وي وي بناز ... وي بناز ناز مكه ...))

**********************************

عروس زير دست آرايشگر حوصله اش سر رفته بود.سه ساعت بود كه آرايشگر بند مي انداخت ،كرم ميماليد ، پودر ميزد ، خط ميكشيد ، رنگ ميكرد و بعد دوباره پاك ميكرد. بعد مثل بچه اي كه از نقاشي اش ناراضي باشد دوباره شروع ميكرد. حوصله آرايشگر هم سر رفته بود:(( ترشيده! اين همه چاله چوله رو چطور صاف و صوف كنم؟ چقدر صورتش جوش داره! بيچاره داماد! چي بهش انداختن !)).چرت عروس يكهو پاره شد و با ناز و ادا پرسيد:(( تموم نشد؟ پوستم داره ميسوزه .))

بند انداز لبخندي زد و گفت :(( عزيزم داره تموم ميشه.ميخوام يه ميك آپ برات بكنم كه تا آخر ماه عسلت پاك نشه .)) بعد يك قدم عقب رفت و طوري كه كه عروس بشنودبا تحسين گفت :(( واي خدايا !هزار ماشالله !))

عروس پرسيد : (( چي شده ؟))

بند انداز گفت :(( تو عمرم عروسي به اين خوشگلي آرايش نكردم!!)).

صورت عروس گل انداخت و زير لب گفت:((همه اينو ميگن ! ممنون !))

*****************************

فرهاد ديگر طاقت نگاه هاي تند و سرد ديگران را نداشت .سرش پايين بود و موزاييك هاي كف حياط را نگاه ميكرد . با نوك  پا در خيالش قلبي را روي كف حياط رسم كرد.

خوب اينم تيري كه خورده وسط قلب .... اينم قطره هاي خون ... اينم يه ظرف كه خون دل توش جمع شده .حالا عكس دلبري روميكشم كه ميخواد از ظرف ، خون عاشقشو بخوره ...

-  هنوز عادتو ترك نكردي؟

= سايه نكن ! برو كنار دارم نقاشي ميكشم. پا روي دلم نذار !

- بسه ديگه ! آبرومونو بردي همه دارن نگات ميكنن.

باباش دستش را گرفت و به سمت خودش كشيد.فرهاد نگاهش كرد.جلوي نور آفتاب ايستاده بود و تصويرش جلوي چشم ضد نور بود. فرهاد سرش گيج رفت و نشست.

-      فرهاد!

-         من خوبم .خوب خوب. فقط يك كم سرم گيج ميره.

-         بيا برو تو اتاق يك كم دراز بكش .

پدر دست فرهاد را گرفت و داخل اتاق برد و گوشه اي دراز كرد. دختري با چادر رنگي  وارد اتاق شد.آنها را نديد .چادرش را باز كرد.لباس سبز بدن نمايي پوشيده بود.پدر سرفه كرد.دختر جيغ خفيفي كشيد و با دستپاچگي گفت :

شما اينجا چكار ميكنن؟ الان زنا ميان اين اتاق واسه لباس عوض كردن و ... ( بقيه حرفش را خوردو با اخم فرهاد و پدرش را نگاه كرد)

-         برن يه اتاق ديگه . فرهاد حالش خوب نيست.

-         خوب بره خونه .الانه كه عروسي شروع بشه .سرو صدا نميذاره ....

-         حتما خانم خانما ! منتظر دستور جنابعالي بوديم.شما بفرمايين من درستش ميكنم.

-         دختر زير لب غرولند كنان اتاق را ترك كرد.

فرهاد به سقف نگاه كرد

-چنگگ! اينا به سقفشون چنگگ دارن!

پدر چشمهاي فرهاد را بست .

-   بهش نگاه نكن .چنگك نيست .قلاب پنكه سقفيه .نگاش نكن .بخواب.

فرهاد بغض كرد.دست پدر را بوسيد.

-         حس ميكنم يه چنگك مث اون تو سينمه. داره دلمو از  حلقم ميكشه بيرون.

-         بخواب . نگاش نكن .الان ميريم خونه . مادرت كه كادو عروس رو داد ميريم..... خدا لعنتش كنه!

**************************

داماد ، پك آخر را كه زد وافور را به دست اصغر داد.

-         بسمه ديگه .واسه امشب كافيه .فول فولم!

اصغر خنديد

-         شاداماد !فول فولتم قشنگه ! عروس چقد قشنگه ايشالله مباركش كن! امشب كم نياري آبرومونو ببري .يه سر ديگه بچسبونم؟

-         نه .ميخوام برم سراغ عروس.چهار ساعته تو آرايشگاهه . فردا كه ببرمش خونه خودم نميذارم ازين رنگ و روغنا بزنه .زن رو چه به آرايش.

-         يه كم ازين ادوكلن بزن بوي ترياك ازت نياد.

-         بياد ! فكر ميكني منم ازين زن ذ ليلام؟ اصلا دوس داري  خودم بهش بگم ؟

-         حالا امشب بهش نگو ضايعت كنه فردا شب بهش بگو! پا شو بريم دير شد.

*************************     

يكي از دوستان داماد دو نفر مطرب را همراه خودش آورده بود.ماشين عروس كه دم در حياط رسيد ساز زن جلوي داماد را گرفت و آنقدر يك نفس ساز زد كه داماد خنده كنان هزاري سبزي را داخل لوله سازش چپاند. جمعيت داخل حياط كل كشيدند و موزيك تند ارگ فضا را انباشت .رقص تند دختر ها در يك دايره بزرگ شروع شد.

*******************

چنگك ! قلاب ! يك بسته طناب زرد رنگ كه گوشه اي افتاده بود. فرهاد از جايش بلند شد و طناب را از     گوشه اي برداشت و حلقه اش كرد.در باز شد .دخترك 7 سالهاي وارد اتاق شد.موهايي طلايي رنگي داشت و عروسك پارچه اي اش را محكم بغل كرده بود.با چشم هاي آبي اش به فرهاد نگاه كرد.

-         عمو .داري چكار ميكني ؟

-         دارم براي گوسفند عروسي يه طناب درست ميكنم كه اينجا سرشو پخ پخ كنيم !

دختر خنديد.

-         پخ پخ يعني چي ؟

-         يعني سرشو اينجا ببريم و بديم مردم كبابش بكنن .

-         گناه داره حيونكي .سرشو نبر عمو .خوب ؟

-         نميشه .عروسي بدون قربوني فايده نداره . شما هم برو پيش مامانت .الان نگرانت ميشه.

 دخترك بيرون رفت.فرهاد طناب را به قلاب انداخت و محكم كرد .صندلي  را زير طناب گذاشت و بالا رفت....

*************************

 

 

بعد التحرير:

خوب ! حتما بايد تا آخر همه اش رو مينوشتم؟گمان نميكنم .

قربانتان .سعيد صادقي

29 خرداد 88

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
اي واي هواررررررررررر!!!!

ميهن بلاگ فيلتر شد؟! يعني بايد دوباره به بلاگفا برگردم؟ 

نميدونم اما ... شايد باز برگشتم.شما اين رو به عنوان يه سر زدن موقت داشته باشيد تا بعد!

قربانتان سعيد صادقي 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
سلام خدمت همه دوستان عزیز .

باور کنید تقصیر من نبود! تقصیر این بلاگفا بود که از بس تو این سه سال ما رو چزاند که از هر چی وبلاگ  نوشتنه بیزار شدیم .حالا هم مثل همان کبوتر !! مه از بام خانه ای که پریدیم ُ پریدیم !  رفتیم و تو میهن بلاگ نشستیم.

از این به بعد وبلاگ من به ادرس http://harzehgardtanha.mihanblog.com

   ا نتقال پیدا کرد .تشریف بیاورید خوشحال میشویم .از بقیه دوستان هم دعوت میکنم به میهن بلاگ بیایند .چون شنیدم احتمال اینکه بلاگفا تعطیل شود زیاد است .قربان همه شما.سعید صادقی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
سلام به همه دوستان و دشمنان !

هرچند فکر نکنم بجز یک نفر دردنیا من  دشمنی داشته باشم .اون یک نفر هم خودمم.

۱- در این چند وقت که نبودم مشغول مرور کتابهای قدیمی ام بودم .احساس میکنم یه خورده از اون حس و حال نوشتن افتادم .خورده ذوقی هم که داشتیم در سراشیبی افتاده و داره خشک میشه.دو تا داستان نوشتم .منتها وقت نمیکنم داخل وبلاگ بذارم.الان هم دارم این نوشته رو تو کافی نت مینویسم.

۲- شوالیه ناموجود  نوشته ایتالو کالوینو رو خوندم .خیلی مزخرف بود!اما گاهی اوقات به خودم هم این توهم دست میده که من هم یه جورایی شوالیه ناموجودم!.

۳- مورد عجیب بنجامین باتن رو دیدم . فیلم زیبایی بود.رشد معکوس یک مرد از پیری به جوانی و در نهایت کودکی .بازی براد پیت هم واقعا عالی بود .وقت کردید ببینید.

۴- حوب دیگه چه خبر؟

۵- یکی رفت تونس اون یکی نتونس ! هر هر هر !

۶- میگن هرکی چند سال تو اهواز زندگی کنه یه حورایی مخش تاب برمیداره ! من که فکرکنم راست باشه .هر روز میرم جلوی آینه و میزان تاب برداشتن سرم رو با وجب اندازه میگیرم! وضع خیلی بحرانیه!؟

۷- اهلا و سهلا ! مرحبا .اخوه و الخواه؟

۸- خوب دیگه بسه بهتره برم بخوابم .شب بخیر .

قربان همه دوستان .سعید صادقی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |
شب یلدا هم مثل هر شب دیگر این سال آمد و رفت .

برای من فقط خاطره شبی باقی ماند که در آن بی تاب رسیدن روشنایی روز  ازین پهلو به پهلو میشدم و زیر لب با خودم مینالیدم (چرا این شب تمام نمیشود؟) بی اختیار به یاد آن شعر نیما افتادم :

هان ای شب شوم وحشت انگیز !

تا چند زنی به جانم آتش؟

یا چشم مرا زجا برون آر

یا پرده زروی خود فرو کش

یا آنکه گذار تا بمیرم

کز دیدن روزگار سیرم ))

شب بدی بود .خوابم نمیبرد .کلافه شده بودم و مدام  غر میزدم که خدا این شب را برا ی دل خسته هایی مثل من آفریده تا یک بار پیش از رسیدن قیامت ُهول و هراس عظیم تنهایی در برهوت محشر را به انسان نشان بدهد.وحشت تنهایی که در آن هیچ کس به فکر هیچ کس نیست.ظلماتی که فقط با فرو رفتن در آن میتوان به عمقش رسید.اما چه میگویم ؟آیا تاریکی هم عرض و طول و عمق و ارتفاع دارد؟ صورتکهای خیالی با لبخند های شیطانیشان به من خیره شده بودند.مثل توتم های یک قبیله بدوی که بدور آتشی که تورا برای بریان شدن در آن آماده کرد باشند  حلقه زده اند .چه دارم مینویسم؟ نوشتن وحشت آن شب از توانم خارج است .

ای یلدای تنهایی ؟! برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.یلدایی که بدون استشمام بوی تن یار باشد پشیزی نمی ارزد.و فقط از آن بجز خاطره غربت و تاریکی و سوز سرمایی که عرق در عروق انسان منجمد میکند چیزی به یادگار نمی ماند.

خواستم کم بگویم و گزیده .اما کلام به طول کشید و مهار از سر رشته انگشتان خیال به در آمد.ببخشید دوستان .

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب / گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب .

ارادتمند همه شما /سعید صادقی

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط سعید صادقی |